سلام بر عيد و بدرود رمضان، ماهي كه در اون به راستي مهمان خدا بودم. ماهي كه بهترين ماه زنگيم بود. بدرود...

و اما امروز و ماجراهاي با نمكش! راستش نمي‌دونم براتون تاحالا اتفاق افتاده يا نه. فكر كنم يه بارم گفتم اما خوب گفتن مجددش خالي از لطف نيست! وقتي صبح من با يه اتفاق آغاز مي‌شه تا انتها با همون سبك اتفاقات همراهه! شايدم به گفته علي ما بيشتر اون اتفاقات رو مي‌بينيم و گرنه در طول زندگيمون ثابته!! اما امروز روز سر موعد رسيدن بود!!!!!!!!!!! من تا از در خونه در اوومدم و خواستم به سمت دانشگاه بيام ديدم يه اتوبوس اوومد و معمولا اتوبوس خط ٧ مياد كه تا خيابون ١١٤ مي‌ره و من در اونجا اتوبوس دوم رو سوار مي‌شم. خلاصه منم دويدم و در ايستگاه مثل گرگ گرسنه و البته در حال انجماد منتظر اوومدن اتوبوس كه ديدم اتوبوس كه اوومد روش نوشته School Bus. اوه حالا من چي كار بايد مي‌كردم. اولا كه نمي‌تونستم پياده برم چون در اتوبوس باز و راننده به من ذل زده بود! نمي‌دونستم كه اينجا رسم چيه آيا School Bus يعني اتوبوس مدرسه و فقط دانش‌آموزها و نه دانشجوها و بقيه مي‌تونن سوار شن. خلاصه بدجوري حس ضايع شدن داشتم كه با صداي البته بي‌خيال گفتم من مي‌تونم سوار شم؟ راننده آدم مهربوني بود و گفت كجا مگه مي‌ري؟ گفتم خيابون ١١٤ و گفت خوب بيا بالا! و من هم با نيش تا بناگوش باز رفتم بالا و خوب البته روم نشد از در خروجي ٢ قدم بيشتر دور شم، دلم نمي‌خواست برگردم و نگاه متعجب جماعت رو ببينم!‌ اصلا نمي‌دونستم دارن با تعجب بهم نگاه مي‌كنن يا نه؟! خلاصه سر خيابون ١١٤ كه در باز شد جست زدم پايين و يه Thank you گفتم و د بدو! و اوه بازهم تا من به ايستگاه برسم اتوبوس‌ها پشت هم مي‌رفتن اما من تا رسيدم به ايستگاه يه اتوبوس خلوت اوومد و وايساد و من هم بالبخند سوار شدم.

كلاس درس دكتر سيگو با رسيدن من به كلاس شروع شد. انگار منتظر من بود و خوب درس جالب و جذابي بود مثل هميشه. بعد از كلاس و بعد از آماده كردن تكاليف مربوط به درس ايشون براي خريد به سيو ان فوود رفتم و انقدر خريد كردم كه ٧٥$ عزيز رو پيش چشمانم دادم رفت! خوب خريدم زياد كرده بودم و ديگه نفسم بالاتر از گلو نميومد! به زور و اينا كلي اساس رو به ال آر تي بردم و تا در آفيس يكي دوبار زمين گذاشتم و داشتم نفس مي‌گرفتم كه حسن يكي ديگه از بچه‌هاي ايروني اوومد. راستش نمي‌دونم چي مي‌خونه اما وقتي مي‌خنده تا كلگري همه متوجه مي‌شن و ناخودآگاه آدم خوشش مياد براش چيزاي بامزه تعريف كنه و خوب خنديدن با چنين فردي مثل غذا خوردن با كسيه كه با ميل و اشتياق دولپي غذا مي‌خوره و آدم رو سر اشتها مياره. خلاصه حسن كه منو ديد گفت بابا توام كه همش درحال خريدي، كمك نمي‌خواي؟ من هم گفتم نه ممنون ديگه چيزي نمونده و سه تا كيسه رو بهش دادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا خيرش بده عزا گرفته بودم چكار كنم ولي خوب حسن رو خدا رسوند. راستش حسن راست مي‌گفت من هر دفعه مي‌گم اين خريد يك ماهمه و باز هم هفته ديگه ميرم خريد و ٩٩% اونها خوردنيه! تصميم دارم با ذخيره كردن چربي به جنگ سرما برم! حدود ظهر مهدي بازهم آنلاين شد و كلي با هم گپ زديم و البته دو سه تا خبرم داد كه خوب نمي‌گم بعد اون نوبت سارا بود كه اون هم مثل هميشه جزو ياوران آنلاين منه و بعد كلي گپ زدن گفت دايي اومده مي‌تونيم الان بزنگيم و وقتي جواب مشتاقانه مثبت من رو شنيد زنگ زد! آخ خدا چقدر دلم براي دايي تنگ شده بود. يادش بخير فرودگاه مهرآباد و فيلم گرفتن ما تو راه «شمام مثل من خوشحاليد؟» آخ خدا چه روزي بود چقدر سخته جدا شدن از كسايي كه يك عمر بهشون عشق مي‌ورزيدي. چقدر خاطره با دايي دارم كه در قلبم محفوظ گذاشتم. خلاصه كلي با دايي دل داديم و قلوه گرفتيم و گفتيم و خنديديم، بعد شيرين خانوم با اصطلاحات خاطره انگيزش «وا مي‌دارم داييت ...» يا «شدي يه گمب گل....» بعد ساراي خوب و دوست داشتني با شيطنت‌هاي با نمكش و اميرخان بقول معروف داداش دومم و ژنرال كه هميشه البته دنبال شركت زدنه!!! اميدوارم هر جا هست موفق باشه، چون داراي انگيزه و انرژي بالاييه.

نزديك‌هاي بعد از ظهر بود كه ديدم علي مي‌گه مياي براي افطار بريم سيو آن فود خريد؟ خوب منم كه آماده براي كارهاي فوق برنامه گفتم آره چرا كه نه؟ و قرار شد ساعت ٥ بريم سراغ خريد. در همين حين دختر عمم شيدا كه فكر كنم يه ٢٠-٣٠ ساله كه رفته آمريكا تو مسنجر بهم پيام داد كه عيدت مبارك و حال و احوال... خلاصه بعد اندكي حال و احوال و پرس و جو از وضعيتم گفت تو آخر تلفن نگرفتي؟ و من هم داستان قديميه نداشتن كرديت و از اين جور حرف‌ها رو براش گفتم. فكر كنم انقدر اين داستان سوزناك رو براي جماعت تعريف كنم كه آخر صليب سرخ يك خط موبايل رو بهم اهدا مي‌كنه! و گفتم كه نه، فقط تلفن آفيسم هست و اينه! گفت خوب كي زنگ بزنم؟ گفتم الان تنهام شبم مي‌توني زنگ بزني...«سكوت».....دري دري دري دري رييييييييييييييييييينگ! گوشيو برداشتم يه خانوم بود كه يه چيز رو به انگليسي ازم پرسيد. خوب اولا من تازه يك ماهه اومدم اينجا و هنوز هم با لهجه اينجا زياد مسلط نشدم خلاصه بعد اين توجيه، راستش نفهميدم چي گفت و در اين جور مواقع پيش خودم مي‌گم حتما با يكي از بچه‌هاي اينجا كار داره و بايد بگم Sorry! he is not available hear و ديدم گفت بابا شوخي كردم خوبي! من كه تازه دوزاريم افتاده بود كه بابا شيداست كه آنلاين تماس گرفته با صدايي مطمئن گفتم ممنون خوبي حدس زدم شما هستيد!!!!!!!!!!! و شروع كرديم كلي با هم گپ زدن و خوش وبش كردن. از وضعم پرسيد و من هم براش گفتم و گفت مداركت چيزي داري برام بفرست شايد اينجا بتونم كاري بكنم بياي اينجا چون اينا امكانات كمك هزينه‌اي شون خوبه. شيدا واقعا دختر خوبيه كه كلي باوجوديكه خيلي وقته از ايران و فاميل دوره مرام و معرفت و خونگرمي ايراني رو از دست نداده. خلاصه كليم سر به سرش گذاشتم سر دلار كانادا و دلار آمريكا و بقول خودمون كلي بهش فخر فروختم كه دلار ما (!) از دلار شما گرونتره و كلي خنديديم خلاصه پاي تلفن! بهش گفتم من طبق عادت اگه نفهمم طرف چي مي‌گه مي‌گم Sorry! he is not available hear، حالا چي گفتي، گفت مي‌دونم فهميدم چون گفتم آقا من دوتا پيتزا مي‌خوام و جفتي زديم زير خنده  كه يهو ديدم ساعت ٥ شده و علي دينگي مي‌گه بريم؟ و خلاصه رفتيم مجددا به سمت سيو آن فوود. تو راه داستان زندگي كاريمون در تهران رو براي هم تعريف مي كرديم و گه گداري قش قش مي‌خنديديم. بعد خريد لوازم برگشتيم به سمت سفره افطار. و اما ماجراي افطار آخر....

افطار آخر طبق برنامه شاه افطار بقيه روزها بود و زماني بود كه ايرونيا به سركردگي (!) رامين مي‌خواستن حسابي ايران رو به سر سفره بيارن. برنامه برنامه مجللي قرار بود باشه با كلي خوردني خلاصه جمع و جور كرديم و داشتيم آماده مي‌شديم كه داد رامين بلند شد! پاي تلفن داد داد مي‌كرد ما همه جمع شده بوديم ببينيم چي شده! واي خداي من! بدتر از اين نمي‌شد! ساعت ٦:٤٠ دقيقه بعدازظهر و تنها ١٥ دقيقه به افطار سني‌ها و ٢٥ دقيقه به افطار ما مونده بود شايدم كمتر كه رستوراني كه غذا ها رو مي‌بايست آماده مي‌كرد گفته بود كسي كه سفارش رو گرفته به من حرفي نزده و من آماده نكردم. واي چه آبروريزيي. كارد مي‌زدي حتي اگر ساتور كه چه عرض كنم با اره برقي رامين رو نصف ميكردي يك قطره خون نمي‌ريخت! تمام نگاه‌ها به سمت رامين متوجه بود و ما عين سربازان تا دندان مسلح يگان ويژه منتظر بوديم رامين بگه فلان كار رو كنيد و ما هم عمل كنيم. خلاصه به سرعت جلسه كميته بحران تشكيل شد و نتيجه شد كه سريع پيتزا گرفته بشه و سرو بشه! به سرعت با استفاده از خدمات تلفن همراه پيتزا فروش‌هاي ادمونتون خبردار شدن و شروع به امكان سنجي شد!! خلاصه راستش جمعيت به زيادي روزهاي پيش نبود تقريبا اكثرا ايرونيا بودن. بعد نماز رامين از زكريا كه فكر كنم تو انجمن اسلامي دانشجوها جزو روساست گفت آقا تا غذا بياد يكي سخنراني كن. زكريا يه پسر سوري تباره كه فكر كنم متولد كاناداست. خيلي قشنگ حرف ميزنه و خداييش آدم رو سر ذوق مياره.  بعد كلي حرف زدن كه نه ٥-٦ دقيقه حرف زدن با اشاره رامين استارت عمليات زده شد و يهو ٦ نفر به سمت در ورودي ساختمون حمله‌اي گاز انبري رو آغاز كردن و ماشين حامل غذاها از سه طرف محاصره شد و ظرف ٢ دقيقه پيتزا آماده، سفره‌ها پهن و همه چيز مهيا بود. من منتظر يه چيز ويژه بودم نمي‌دونم چرا اما هر وقت پاي ايرونيا مياد وسط چيزاي سنتي خيلي باب مي‌شه. همينجور غذا ها رو مي‌دادم كه ديدم به به! رنگ زرد، واي شله زرد! كي فكرشو مي‌كرد. شله زرد اونم تو ادمونتون!!؟ خلاصه بعد از پخش شله زردا بين بقيه يه دونه برداشتم. مثل داستان دخترك كبيريت فروش... هر يك قاشق من رو به گذشته مي‌برد. بوي دود، ديگ شله زرد، خونه مرحوم پدربزرگ تو خيابون كارون، جمع شدن فاميل، نون داغ بربري و يه صبحانه فاميلي و درآخر عشق كودكيه ما پخش كردن شله زردها و جمع كردن ظرف‌ها. اما حالا نه اثري از پدربزرگ هست، نه خونه باقي مونده، نه شله زرد و... نه عشق كودكي. بعد شله زرد سورپرايز بعدي حلوا بود. اوه من كه معمولا تهران حلوا نمي‌خوردم اينجا سريع يه لقمه لري حلوا زدم و با كمك تمام انگشتهام در دهانم چپانيدم!!!! راستش حلوا هم تو خونه ما خاطره انگيزه مخصوصا نذر مادرم در شب ٢٣ام. راستش امشب كه ما نگران غذا بوديم انقدر پيتزا خورديم كه به مرز انفجار رسيديم. و امشب هم جاي كرم كاراملم رو بستني پر كرد.

خداحافظ رمضان، ٣٠ روز مهمون خدا بوديم. ريختيم، پاشيديم، گفتيم، خنديديم، گريه نكرديم، غمگين نبوديم، نگران شديم اما دل شكسته نشديم، نگران آبرو بوديم اما نگراني ما پايه‌اي نداشت چون ميزبان ما نبوديم، دوست شديم اما دشمن نشديم، اما بزرگترين درسي كه اين دوران گرفتيم يك چيز بود:

اگر تنهاترين تنها شوم بازهم يارم خداست

عيد شما مبارك