پايينترين نمره ويكتوريا!!
راستش ديروز نرسيدم آپديت كنم و به اين خاطر كم مونده بود كه سومين اخطار قرمز رو از مامانم دريافت كنم و به اين ترتيب تحت تعقيب پليس بينالملل قرار بگيرم! مهمترين خبري كه پريشب اتفاق افتاد و صدر اخبار روز كانادا بود جابجايي علي از طبقه اول به طبقه پنجم بود. اما جالبيه داستان اين بود كه علي كه اكنون در فضاي محدودتري قرار ميگرفت ميخواست كتابخونه فلزي دو و نيم متريش رو هم با خودش از طبقه ١ ببره به ٥ (!) البته با آسانسور
خلاصه بعد از اينكه كلي بيخ گوشش خونديم (من و احسان) پشيمون شد و فقط به اسباب كشي سبك (!) قناعت كرد. اما نكته بسيار جالبتر اينه كه علي ديگه فعاليتهاش در وب كمتر شده و به نظر ميرسه كمي وقت لازمه تا با محيط جديد خو بگيره. با رفتن علي به طبقه ٥ شمار ايرانيان طبقه پنجم به بالاترين ميزان خودش در قرن ٢٠ و ٢١ رسيد!
اما شب كه رفتم خونه ويكتوريا اجازه گرفت كه بياد پايين! اولش من جا خوردم ولي خوب ويكتورياست و صاحب خونه كي جرات ميكنه بگه نيا
اومد و با خوشحالي گفت نمره ريسرچم اومد! محض يادآوري تقريبا سه هفته پيش من به ويكتوريا در ريسرچش كمك كردم و اون هم به قدرداني اون سوختهاي هستهاي رو بهم داد كه عكسش تو پستاي قبلي رو جزوه ٦٦٤
هست. خلاصه گفت شده ٨٢ از ١٠٠ و من هم با غرور خاصي شروع كردم به انجام عمليات فروتني كه نه بابا اينا زحمت تو بود من كه كاري نكردم بازم خوبه كه اين نمره تو كارنامته و معدلت رو ميتونه بالا بياره. اما وقتي از ساير درساش ازش پرسيدم در كمال ناباوري فهميدم كه اين نمرش پايينترين نمره شده و اگر ٨٠ ميشده ميافتاده!!! خوب من هم كه يد طولايي در تغيير دادن هر گونه جوي به نفع خودم دارم، يه خنده تمسخرآميزي كردم و گفتم به معلمت ايميل ميزدي و ميگفتي تا جواباتو بفرسته تا بهش بگيم كه مقاله رو نفهميده. طفلكي ويكتورياهم گفت آره بهش ميل زدم و گفتم جوابا رو بفرسته! خوب اميدوارم كه استادش هرگز ايميل نزنه
اما به هرحال براي تشكر هم شده گفت اگر كمكهاي تو نبود من ٢٠ هم نميشدم و البته شيميش هم كه من كمكش كرده بودم شده بود ٩٣. اما جالب اينجا بود كه من رو دعوت كرد كه يه نگاهي به اتاقش بندازم. يادش بخير ياد قديماي خودم افتادم از اين گوشه اتاق تا اون گوشه اتاق همش كاغذ رو زمين بود. ياد قديما بخير.
اما امروز از اون روزاي نجومي بود! دماي هوا تا ١٥ درجه زير صفر ميرسيد بطوري كه اگر من تا دندون مسلح نبودم به سر خيابون ١١٤ نميرسيدم. كم كم زمان پوشيدن لباس ويژه زرهي من داره ميرسه. خلاصه امروز در حالي كه به شدت به نقطه انجماد نزديك شده بودم به دانشگاه رسيدم. امروز روز پركاري بود چون مشغول نوشتن تكليف راك بودم و كل روزم رو به خودش اختصاص داده بود و من حتي شرمنده مامان گلم شدم كه نتونستم باهاش بچتم.
اما ديگه زمان زمان رفتن و عبور از جهنم يخي ادمونتون به خونست اما مناجات شبانه:
خدايا خداوندا! ديشب در خلوتم چند لحظهاي باهات صحبت كردم. ازت خواهش كردم تنها دري كه ميزنم در خونه تو باشه. ازت خواستم نگاهم هميشه به درگاه تو باشه. ازت خواستم نعمت بندگي رو از من نگيري. خداي من، داستان ما در دنيا داستان يوسف در زندانه، من نميخوام يوسف در زندان باشم.






