پايين‌ترين نمره ويكتوريا!!

اين educational comment هم منو كشت بس كه استاد استاد كرد! اما بشنويد از داستان پريشب متوجه جمله بالام مي‌شيد؛

راستش ديروز نرسيدم آپديت كنم و به اين خاطر كم مونده بود كه سومين اخطار قرمز رو از مامانم دريافت كنم و به اين ترتيب تحت تعقيب پليس بين‌الملل قرار بگيرم! مهمترين خبري كه پريشب اتفاق افتاد و صدر اخبار روز كانادا بود جابجايي علي از طبقه اول به طبقه پنجم بود. اما جالبيه داستان اين بود كه علي كه اكنون در فضاي محدودتري قرار مي‌گرفت مي‌خواست كتابخونه فلزي دو و نيم متريش رو هم با خودش از طبقه ١ ببره به ٥ (!) البته با آسانسورخلاصه بعد از اينكه كلي بيخ گوشش خونديم (من و احسان) پشيمون شد و فقط به اسباب كشي سبك (!) قناعت كرد. اما نكته بسيار جالب‌تر اينه كه علي ديگه فعاليت‌هاش در وب كمتر شده و به نظر مي‌رسه كمي وقت لازمه تا با محيط جديد خو بگيره. با رفتن علي به طبقه ٥ شمار ايرانيان طبقه پنجم به بالاترين ميزان خودش در قرن ٢٠ و ٢١ رسيد!

اما شب كه رفتم خونه ويكتوريا اجازه گرفت كه بياد پايين! اولش من جا خوردم ولي خوب ويكتورياست و صاحب خونه كي جرات مي‌كنه بگه نيا اومد و با خوشحالي گفت نمره ريسرچم اومد! محض ياد‌آوري تقريبا سه هفته پيش من به ويكتوريا در ريسرچش كمك كردم و اون هم به قدرداني اون سوخت‌هاي هسته‌اي رو بهم داد كه عكسش تو پستاي قبلي رو جزوه ٦٦٤   هست. خلاصه گفت شده ٨٢ از ١٠٠ و من هم با غرور خاصي شروع كردم به انجام عمليات فروتني كه نه بابا اينا زحمت تو بود من كه كاري نكردم بازم خوبه كه اين نمره تو كارنامته و معدلت رو مي‌تونه بالا بياره. اما وقتي از ساير درساش ازش پرسيدم در كمال ناباوري فهميدم كه اين نمرش پايين‌ترين نمره شده و اگر ٨٠ مي‌شده ميافتاده!!! خوب من هم كه يد طولايي در تغيير دادن هر گونه جوي به نفع خودم دارم، يه خنده تمسخرآميزي كردم و گفتم به معلمت ايميل مي‌زدي و مي‌گفتي تا جواباتو بفرسته تا بهش بگيم كه مقاله رو نفهميده. طفلكي ويكتورياهم گفت آره بهش ميل زدم و گفتم جوابا رو بفرسته! خوب اميدوارم كه استادش هرگز ايميل نزنه اما به هرحال براي تشكر هم شده گفت اگر كمك‌هاي تو نبود من ٢٠ هم نمي‌شدم و البته شيميش هم كه من كمكش كرده بودم شده بود ٩٣. اما جالب اينجا بود كه من رو دعوت كرد كه يه نگاهي به اتاقش بندازم. يادش بخير ياد قديماي خودم افتادم از اين گوشه اتاق تا اون گوشه اتاق همش كاغذ رو زمين بود. ياد قديما بخير.

اما امروز از اون روزاي نجومي بود! دماي هوا تا ١٥ درجه زير صفر مي‌رسيد بطوري كه اگر من تا دندون مسلح نبودم به سر خيابون ١١٤ نمي‌رسيدم. كم كم زمان پوشيدن لباس ويژه زرهي من داره مي‌رسه. خلاصه امروز در حالي كه به شدت به نقطه انجماد نزديك شده بودم به دانشگاه رسيدم. امروز روز پركاري بود چون مشغول نوشتن تكليف راك بودم و كل روزم رو به خودش اختصاص داده بود و من حتي شرمنده مامان گلم شدم كه نتونستم باهاش بچتم.

اما ديگه زمان زمان رفتن و عبور از جهنم يخي ادمونتون به خونست اما مناجات شبانه:

خدايا خداوندا! ديشب در خلوتم چند لحظه‌اي باهات صحبت كردم. ازت خواهش كردم تنها دري كه مي‌زنم در خونه تو باشه. ازت خواستم نگاهم هميشه به درگاه تو باشه. ازت خواستم نعمت بندگي رو از من نگيري. خداي من، داستان ما در دنيا داستان يوسف در زندانه، من نمي‌خوام يوسف در زندان باشم.

زماني كه پشمك ابزار توطئه مي‌شود!

امروز بازهم براي بار دوم از مامانم اخطار قرمز گرفتم كه پسر آپ كن! من هم كه پسر كلا حرف گوش كني هستم گفتم چشم!

جاتون خالي پريشب دومين بسته كمك‌هاي مردمي صليب سرخ رو كه صبحش دريافت كرده بودم باز كردم. همين كه درشو باز كردم عطر سبزي خشك زمين و آسمون رو به وجد و خروش آورد چه برسه به من كه مست نقش زمين شده بودم. بعد اينكه مستي (!) از سرم پريد حسابي تو جعبه رو وارسي كردم و ....يه چيزي گير آوردم كه جرقه فكري شيطاني رو در سرم زد! پشمك!!! اين بود كه سريع يه بشقاب آوردم، كمي پشمك ريختم توش، رفتم بالا و ويكتوريا رو صدا زدم. ويكتوريا كه اومد گفتم مي‌دوني اين چيه؟ گفت معلومه پشمه (wool)! گفتم خوب امتحانش كن! ويكتوريا يه نگاه به من كرد! يه نيگاه به وول (!!!) كرد بعد با اكراه اومد جلو بوش كرد بعد يه دونشو با احتياط برداشت گذاشت دهنش و رفت فضا! اووووو! ايت ايز ملتلد اين ماي ماوث (تو دهنم آب شد) و بعد با هم كلي به اين داستان خنديديم و من در دومين مرحله از معرفي فرهنگ ايران كه ابتدا با گز و سپس با پشمك ادامه پيدا مي‌كرد، مقداري پشمك رو به اون دادم و اونهم بعد از اينكه از من رسما قول گرفت كه خودم به اندازه كافي دارم اون رو در يك شيشه ذخيره كرد و بعد ... يك نقشه شيطاني از ويكتوريا!!!!!!!!!!! گفت مهدي كه اومد بهش مي‌گم اين يك نوع شيريني كاناداييه. حالا ببينيم مهدي چكار مي‌كنه!؟

ديروز حسابي مشغول كارهام بودم اما كم كم اين كارها كسل كننده مي‌شن ولي خوب ديگه شمارش معكوس اين ترمم داره آغاز مي‌شه. و بازهم شب و گيتار. اين شب‌ها كه مي‌رسم خونه به شدت تمرين مي‌كنم چرا كه ٢٤ نوامبر زمان كنسرت ما خواهد بود و زمان زيادي هم بهش نمونده.

امروز صبح ساعت ٧:٠٠ ساعت بازهم نواي سحرانگيز پپپپپپپپپپپااااااااااااااششششششششووووو! رو به صدا درآورد كه بايد شروع مي‌كردم به آماده شدن براي دانشگاه خلاصه حدوداي ٨:٣٠ زدم بيرون و پيش به سمت دانشگاه و كلاس دكتر سيگو! خوب كم كم بعضي از اين كلاس‌ها جذابيتشون رو برام از دست مي‌دن چون عين عين فوق ليسانسن! خوب ديگه توفيق يه جورايي اجباريه ديگه. هر چند بهترين مرحله اين داستان حل كردن تمرين‌ها مخصوصا مكانيك سنگه! كه امروزم رو هم به خودش اختصاص داده بود.

با نزديك شدن به ساعت ٨:٣٠ ديگه زمان زمان رفتنه! امروز براي خريد مقداري خوردني با احسان كه سرماي تقريبا سختي خورده بود و كم كم داره بهبود پيدا مي‌كنه داريم مي‌ريم سيف وي.

اما يه پيام به Educational Comment!

بسيار ممنون از اينكه دكتر رو از ايميلي كه براش زدم مطلع كردي و اميدوارم دكتر سريع تر يه كامپيوتر بگيره و ايميلاش رو زود زود بخونه. خلاصه اين مسوول محترم آموزش كه در دوران ليسانس و البته فوق ليسانس (اگر دكترا تهران بودم حتما مي‌شدن مسوول آموزش دكترا!) تمام راه‌هاي زيرآبي رفتن‌ آموزشي رو به ما آموخت. راستش دلم كه خيلي براش تنگيده. راستي اگر مي‌خوني بگو خانم بياتي هم ايميلش رو پاسخ بده. اميدوارم كه شما هم بالاخره زد و خوردات با اين گروه خيرانديش به خوبي و خوشي تموم شه.

اما مناجات شبانه:

خدايا! پروردگارا! در همه حال، در همه روز، در همه وقت شاهد كارهام بودي. هر وقت قدم در راهي مي‌ذاشتم كه ختم به خير مي‌شد حس مي‌كردم به حركت به جلو تشويقم مي‌كردي و درها رو يك به يك بروم باز مي‌كردي. گاهي چنان در تنگنا قرارم مي‌دادي كه بفهمم ياري جز تو ندارم. ممنون از بابت همه خوبي‌ها و مهربوني‌ها

اما مناجات شبانه رو مزين مي‌كنم با كامنت Educational Comment:

 ما چون يكي هستيم, يك كارهم بيشترنكنيم.
صدتا كارنكنيم ويك كاربكنيم.
بعضي ها تقسيم مي كنند كارهارا به كار دنيوي
مثل خورد و خواب و زن و بچه و كامپيوتر و مدرسه و...
ويك كارهايي را هم مي گويند كار اخروي است
مثل نماز و روزه و كارهاي خيريه و...
در صورتيكه چنين چيزي نيست.
بلكه بايد انسانها راتقسيم كردبه انسانهاي الهي
و انسانهاي دنيوي،
اگرانسان الهي شد،خوردوخواب او هم الهي مي شود
چون به خاطرخدا زندگي مي كند و
به خاطر خدا پشت كامپيوترمي نشيند و
به خاطرخدا كتاب مي نويسدو
همه اش مي شود كار اخروي و
عاشق خداونداصلا كار دنيوي نمي كند،
انسان الهي بشويد
و سپس برويد دنبال دنيا و هزار تا كار انجام دهید
تاوجودتان منشا خير و بركت بشود و
خلاقيت و سازندگي و آباداني ايجادبشود ؛
انسان هست كه الهي مي شود يا دنيوي،
اگردنيوي شديد همه كارهايتان دنيوي مي شود
وحتي حج و نماز و زكاتتان هم دنيوي مي شود،
وقتي روي آدم به طرف دنيا و هواهاي نفساني
خودش بود ديگر تفاوتي نمي كند كه به كدام
طرف بايستد و نماز بخواند,
چون به هرطرف بايستد
در اصل به طرف خودش ايستاده و
نماز خوانده است


از دکتر الهی قمشه ای

ماهگرد ورود به ادمونتون، بسته صليب سرخ و تولد مامان

انقدر ديروز اين دوستان منو هول كردن كه يادم رفت بگم پريروز ماهگرد ورودم به ادمونتون بود. به همين زودي ٢ ماه گذشت! اينجا مثل اينكه زمان خيلي سريع مي‌گذره. مهم اينه كه به خوشي بگذره. خلاصه دومين ماهگرد رو به خودم تبريك مي‌گم. راستي عطف به پست قبليم بريد عكس‌هاي پايين رو ببينيد!

ديشب كه رسيدم خونه ويكتوريا با نگراني خاصي (!) اومد و پرسيد امتحانت رو چكار كردي؟ و من شرح ما وقع رو براش گفتم و البته دعوتش كردم براي كنسرت ٢٤ نوامبر! باورم نمي‌شد!! مي‌پريد بالا پايين مي‌گفت ميام ميام!!! خوب اينم صاحبخونه ماست ديگه! و البته براي فردا كه امروز باشه وعده استفاده از ماشين لباس شويي رو گذاشتيم براي ساعت ٩ صبح.

ويكتوريا آدم وقت شناسيه به طوريكه صداي گومب گومب دمپاييش(!) در ساعت ٨:٣٠ اتوماتيك من رو از خواب پروند. و من هم متقابلا با كفش‌هاي چوبيم به بيدارباشش پاسخ دادم!!!!!!!!!! ساعت ٩ ويكتوريا اومد و با هم پروژه پيچيده روشن كردن ماشين لباس‌شويي تمام اتوماتيكش رو به يه جايي رسونديم. ويكتوريا به من مي‌گه تو تا زماني كه پي‌اچ‌ديت رو نگيزي نمي‌توني با اين ماشين لباسشويي كار كني. اما بعد از اتمام پروژه و در حالي كه سريع آماده مي شدم كه لباس بپوشم و بدوم دانشگاه تا سرود ملي تولد تولد تولدت مبارك رو براي يگانه حامي عالم بشريت، اسوه ايثار و يكتا ستاره آسمونم كه همش تو لغت مادر خلاصه شده بخونم، ويكتوريا اومد و گفت به امضاي تو احتياج هست! من رفتم بالا كه ويكتوريا با خنده گفت ببين ٣ تا مرد و دو تا كاميون فقط بسته تو رو آوردن و من در كمال تعجب با دو تا كاميون و ٣ تا آدم مهربون و خندون مواجه شدم كه بسته من در دستشون بود. كلي هممون به اين صحنه خنديديم تا روز پرشكوه و ملكوتي تولد مامانم با خنده آغاز بشه.

بعد كلي لبخند پيش به سمت دانشگاه. تو راه واساي خودم نحوه بيان تولد مبارك رو مرور مي‌كردم. مي‌خوندم بشكن مي‌زدم كم مونده بود اين حركات به كمر هم برسه! فكر كنم كل راسته خيابون ١١٤ فهميدن كه روزاي تولد بايد چي بگن!

وقتي رسيدم آفيسم اولين كسي بودم كه كركره رو كشيدم بالا!! و نشستم و هندل كامپيوترمو چرخوندم تا صداي خرخرش نشون بده كه روشن شده. بي‌صبرانه منتظر اومدن مسنجر شدم كه جونم رو به لب رسوند ولي اومد. و آغاز مراسم پرفيض تولدت مبارك

بعد اين مراسم،ديگه زمان زمان كلنجار رفتن با مسئله‌ها بود. نكته جالب توجه اينه كه مسائل در اين دپارتمان از سال ١٩٢١ تا كنون ثابته و هيچ تغييري نكرده. به همين جهت پيدا كردن جواب‌ها احتياجي به رفتن به ناصرخسرو نداره. اما چه كنم اين وجدان رو كه مي‌گه ياد بگير نه فقط كپي كن! بازم دمش گرم كه اين مسئله رو گوشزد مي‌كنه.

نزديك‌هاي زمان رفتن، طبق وعده منتظر تلفن خونه بودم. اين بود كه هي از زير چشم تلفن رو مي‌پايدم و از زير اون يكي چشم مونيتور رو. كه بالاخره رييييينننننننننگگگ! تلفن زنگ زد و داد و بيداد (خوشحال!) و گپ زدن‌هاي شبانه براي تزريق انرژي تا آخر هفته.

و كم كم گذر زمان در گوشه سمت راست صفحه دسك تاپ مي‌گه وقت رفتنه. بله روز ديگه‌اي هم گذشت و مناجات شبانه.... مناجات شبانه امشب رنگ و بوي ديگه‌اي داره، يه جور شكر گذاري، يه جور ... نمي‌دونم. دركش سخته اما خوب

به همين خاطر زيباترين آهنگي رو كه در آلبوم‌هام دارم و مي‌تونم با گيتار بزنم رو اينجا مي‌ذارم تقديم مي‌كنم به مادرم..... «مادر تولدت مبارك با خواب‌هاي طلايي»

خدايا! نمي‌دونم چه سريه، نمي‌دونم چه حكمتيه. نمي‌دونم آيا برتري دادن به نعمت‌هاي خداوند كفرانه. اما اگر اينكار كفرانه مي‌خوام كفران كنم. مي‌خوام بين نعمت‌هاش بهترين رو پيدا كنم. مي‌خوام امروز بهترين گل رو از گلستانش بو كنم. خدايا!‌ مي‌دونم كه زماني كه شاه بيت غزل خلقتت رو مي‌سرودي اون رو به نام مادر مزين كردي. مي‌دونم زماني كه فرشته‌ها به انسان سجده كردن اين آدم نبود كه لايق سجده بود نام مادر بود كه لايق سجده بود. خدايا! مي‌دونم جملم كفره اما تنها جايي كه گفتن كفر پاداش داره اينجاست. خدايا! اگر يكتا نبودي مادر دومين كسي بود كه لايق پرستش بود. اوج خلقت! شكوه آفرينش! و نهايت نگارگري. نگارگري سيرت نه صورت.

خدايا! امروز بازهم ازت مي‌خوام هر جا كه هست مراقبش باش چون تو تنها كسي هستي كه عظمت خلقتت رو مي‌دوني و مي‌دوني از يك گل چگونه بايد مراقبت كرد.

خدايا ازت ممنونم و مادر عزيزم دوستت دارم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

امتحان ٦٦٤ در ريتم گيتار

صبح! ساعت ٥ صبح! صبحانه سرپايي با هزار خيال و دلهره! .... ساعت ٥:٤٥ صبح! خش خش خرد شدن صداي بلورهاي يخ زير پاي يك جوون كه يه كلاسور پر از كاغذ زير بقلش و يه گيتار هم رو دوششه زير نور زرد چراغ‌هاي مهشكن كه تنها چشمهاش معلومه.... يك نگاه به افق بي‌نهايت... ساعت ٧:٠٠! پايان نماز صبح آخرين راز و نيازها.... آخرين نگاه‌ها..... پوشيدن لباس رزم و ميدان نبرد.

سناريوي بالا تصوير هنرمندانه‌اي بود از ديروز صبح و امتحان ٦٦٤.

آره بالاخره پرونده بخش اول امتحان ٦٦٤ هم تموم شد با همه داستان‌ها و ماجراهاش، وكتورها و تنسورها و ماتريس‌هاي تنشي كه بعضي وقتها به حق وظيفشون رو رو من انجام مي‌دادن!

بعد از آخرين نگاه‌ها به جزوه‌ها و خوردن شيريني‌هاي پرانرژيي كه ويكتوريا به قدرداني بابت آموزش شيمي به من داده بود و من براي اين روز نگهش داشته بودم، به سمت دپارتمان كامپيوتر ساينس رفتم. زيرزمين.... سالن امتحان.... اتاق B-2 خدايا آدم ياد هواپيماي بمب‌افكن B-2 ميافتاد! بعد هزارتا فكر و خيال و كابوس ورقه رو گرفتم و نشستم. خدايا اينا حتي سوالاشونم عوض نمي‌كنن! اين براي من نهايت شانس بود تقريبا ٦٠% سوال‌ها تكراري بودن و من هم قبلا تمرينشون كرده بودم. اول برگه سوالها رو گذاشتم جلوم و بعد هم شروع كردم به نوشتن كه تقريبا آخراي سوال اول ديدم يك برگه ديگه كنارمه كه مثل اينكه پاسخ نامه بود! واي حالا كل جماعت رو بايد انتقال ميدادم به پاك نويس!!! اولش سعي مي‌كردم توصيه احسان رو درمورد مرتب نوشتن پاسخ‌هام به كار ببندم. اين بود كه يك بار شير تو شير تو برگه سوالات مي‌نوشتم و بعد يك بار مرتب در پاك نويس بعد از انجام اين نسخه ديدم نه بابا وقت!! اين بود كه بي‌خيال برگه سوال شدم و شروع كردم به نوشتن مستقيم تو پاسخنامه! 45min remains!پامي بود كه خون رو تو رگ‌هام منجمد كرد. عرق سردي به پيشونيم نشسته بود ٤٥ دقيقه وقت و ٢-٣ تا سوال خانوادگي!! خدايا چي كار بايد مي‌كردم!؟ اين بود كه بايد يك قرباني انتخاب مي‌كردم. خيلي سخته كه مجبور باشي از خير ١٥% نمره عزيز بگذري اما مجبود بودم. عين مريضايي كه مي‌گن بايد پاتو قطع كنم وگرنه كل بدن رو از دست مي‌ديم! اما چاره نبود: سوال ٥ قرباني شد و من بقيه سوال‌ها رو حل كردم. در دقيقه ٩٠ صورت سوال ٥ رو تو جواب نوشتم و اولين كمك‌هاي اوليه رو براي رسوندن سوال به جواب انجام دادم، شايد رستگار شوم!

بعد از اومدن از جلسه امتحان نمي‌دونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت؟! خيلي لحظه عجيبي بود. نمي‌دونم شايدم من زيادي اين درس مزخرف رو بزرگش كردم. به هر حال چه خوب چه بد گذشت. گذشته ها رو بايد فراموش كرد.

بعد از اومدن از امتحان كذايي در حالي كه خسته و كوفته بودم چاره‌اي جز رفتن به كلاس تننت نداشتم. دستش درد نكنه اين تننت رو كه چراغ رو خاموش كرد تا اسلايداش معلوم شه و فرصت رو به من داد تا بخوابم و چالاتورنيك كه نيومد و من تونستم برم و در آفيسم بخوابم.

بعد از يك استراحت كم و انجام كارهاي روزمرم مثل خوردن ناهار، خوندن نماز و نوشتن تكاليفم (!) براي بعد از ظهر و ساعت ٧ ثانيه شماري مي‌كردم. تا بالاخره زمان رسيد و من و علي براي تمرين با گروه كنسرت خاور ميانه و آفريقا رفتيم به دانشكده هنر. تقريبا جزو اولين‌ها بوديم كه رسيديم و آماده شديم تا بقيه اومدن. لحظه هيجان‌انگيزي براي من بود چون براي موسيقي خودم رو آماده كرده بودم. اين بود كه با اعتماد به نفس رو صندلي نشستم و به آرومي نت‌ها رو نواختم. گيتارم به خوبي جوابم رو داد و با صداي دلنشينش به من گفت تو با من باش من با توام. گروه نشست.... سازها كوك؟ بله. مايكل پرسيد و ما جواب داديم. آرشه روي سيمهاي ويولن. مضراب‌ها روي سيمهاي سازهاي محلي. دست‌ها روي تنبك و سازها آماده. من هم پيكم رو روي سيم‌ها گذاشتم و آماده نواختن. شروع! و ما زديم. اولش سعي مي‌كردم درست بزنم اما خيلي زود دستم اومد چطور بزنم و به زيبايي آهنگ‌ها رو زدم. فوق العاده زيبا بود و دلنشين. و به اين ترتيب آمادگي خودم رو نشون دادم. ١٠-١٢ روز ديگه اصل داستان و در روز بزرگداشت مولانا بود.

ديگه كم كم نگاه خشمگين علي و احسان انگشت‌هاي من رو از نوشتن ادامه داستان باز مي‌داره. اين بود كه براي حفظ جان (!) برم سراغ مناجات شبانه:

خدايا! پروردگار من هرگز از تو چيزي نخواستم چيزي رو كه براش تلاش نكردم. اما هميشه بيش از پيش به من لطف داشتي. بي‌صبرانه منتظر زماني هستم كه شكر نعمت‌هات رو بجا بيارم. اما شكر نعمت خودش نعمته و لطفيه از طرف تو! چه سريه در اين عظمت كه نعمت رو مي‌دي و راه شكر نعمت رو هم خودت پيش پاي آدم ميذاري

گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند

نگاه‌دار سر رشته تا نگه دارد

رشته‌اي كه خودش باز به دستت ميده

در آغوش 664

اين داستان مبارزه ما با ساليد مكانيك ديگه شده شهره خاص و عام بطوري كه فردوسي هم از داستان دلاوري‌هاي من با خبر شده و نسخه جديد شاهنامه رو با اندكي تغيير و تبديل و جايگزيني من بجاي رستم و سيكس سيكس فور بجاي ديو سفيد منتشر كرده.

اما اين دو سه روز نامه‌هاي اعتراض آميزي مبني بر آپديت وبلاگم دريافت كردم كه در صدر اونها مامان گلم بود كه امروز از كانال تلفن به من اخطار قرمز! داد كه آپديت كن پسر!

اين چند روز مشكلات درسي و مشغله‌هاي غيردرسي (!) باعث شده بود تا از وادي خاطره نويسي دور بيافتم بخصوص اين تب و تاب موسيقي كه نيمه گمشده قلب من هست. خلاصه امروز دست به كيبورد بردم و يا علي! خاطرات ادمونتون.

بعد از اونكه آهنگ‌هايي رو كه برنامه اجرا داشتيم رو به فرمت قابل فهم براي خودم تبديل كردم، پريشب شروع كردم به تمرين. اولين تمرينم بد نبود. اما كم كم به آهنگ مسلط شدم و بعد هم يك آهنگ از فرامرز اصلاني و چند تا آهنگ رو به زيبايي و در يك همكاري مشترك با گيتارم نواختم. من عقيده دارم ساز تنها زماني صدايي زيبا مي‌ده كه حس كنه نوازندش عاشقشه و به حق گيتارم عشق من رو با ملودي‌هاي زيباش پاسخ مي‌ده.

صبح روز بعد صاحبخونم همين جوري اومد پايين و برگشت به من گفت اومدم گيتار بزني برام! من و مي‌گيد دستم تو سيب زميني رنده شده هاج و واج بهش نگاه كردم! اما زود خودم رو جمع و جور كردم و يك كلاس هنرمندانه به خودم گرفتم و گفتم الان كه نمي‌شه دارم ناهار درست مي‌كنم بذار بعدا! بعد اينكه به قول معروف دكش كردم آماده شدم به رفتن اخه هر روز كه به روز مبارزه نزديك‌تر مي‌شم بايد توانم رو بيشتر جمع كنم مطمئنم وبلاگ پنجشنبم خيلي خوندني خواهد بود (پيام بازرگاني!).

از دو روز پيش صداي تيز كردن شمشير و صداي سم اسب و نيزه و كلاه‌ خود آدم رو ياد فيلم هفت دلاور مي‌ندازه كه براي مبارزه مردم دهاتي رو مي‌خواستن جنگ جو بار بيارن. احسان شده بود هفت دلاور يه جا منم شده بود كل روستا! خلاصه اولين فن شمشير زدن رو با آشنايي با بردارها و تنسورها و اين اراجيف به شب رسونديم و فردا يعني ديروز تنش. نرخ آماده شدنم براي خودم رضايت بخشه و كم كم دارم به اطمينان مي‌رسم كه مي‌تونم به راحتي از عهدش بر بيام. اما شب احسان برنامه داشت بره خونه علي و من هم كه خوب هنوز در مرحله گشت و گذار و تفريح و لذت بردن از چيزاي جديد ادمونتون هستم باهاش رفتم البته علي كه خوي مهمون نوازي شيرازي در رگ‌هاش جريان داره من رو ننداخت بيرون! نه از شوخي كه بگذريم شب به ياد ماندني رو در كنار هم داشتيم. شبي به ياد ماندني و پر از خنده. خيلي خوش گذشت مخصوصا ژله و سالادش كه من براي اينكه حروم نشه تا تهش رفتم ياد مهدي (داداشيم) و مسافرت‌هاي گروهيمون با دايي حسن اينا بخير كه آخر كه همه مي‌كشيدن كنار اين وظيفه خطير به عهده مهدي بود كه نذاره چيزي سر سفره باقي بمونه و همش رو مي‌خورد كه الانم حسابي تپل شده!

اما شب كه برگشتيم خونه هم خسته بودم هم خواب آلود بطوريكه يواشكي رفتم پايين كه ويكتوريا نفهمه چون بهش قول داده بودم براش گيتار بزنم يواشكي مستقيم رفتم زير پتو و لالا!

صبح كه پاشدم در راستا با مرحله سوم برنامه اول خانه تكاني كه از ديروز با (١) ماكروفر تكاني (٢) تاقچه و بوفه تكاني شروع شده بود نوبت به مرحله سه ريش تكاني و چهار جارو كشي بود. اين بود كه بعد از صرف صبحانه كه براي من هميشه به عنوان كاملترين وعده غذايي محسوب مي‌شه افتادم به جون خودم و خونه. بعد از يك نوسازي اساسي! پيش به سوي دانشگاه.

كركره‌ها (!) رو امروز آيت الله (نفيس) و دكتر (تزرا) كشيده بودن بالا و من نفر سوم بودم.

............................................................BREAKING NEWS....................................................

آقا اين علي چه پسر گليه. بابا بزرگواري اين بشر × خونگرمي شيرازيش نهايت نداره. الان زنگ زده بود كه من ديشب سوپ آماده كرده بودم يادم رفت بيارم براتون! بابا دمش گرم اين بشر يكه يكه!

.......................................................................................................................................

امروز احسان چهارمين نفري بود كه به دكان شبانه‌روزي ما اومد و رفت نشست برعكس هميشه آروم و بي‌صدا. براي نيم‌ساعت مي‌تونستم چنين وضعي رو طبيعي بدونم اما وقتي اين سكوت غمبارش زياد طول كشيد نتونستم جلوي كنجكاويمو بگيرم و علت رو ازش پرسيدم كه شنيدم متاسفانه عموش فوت شده و ديشب كه زنگ زده خونه فهميده كه ديشب سومين شب درگذشتش بوده. خدا رحمتش كنه...

اما اين بار عاطفي هم نتونست جلو حس مسووليت احسان رو نسبت به قولي كه به من داده بود بگيره و علي رغم اصرار من كه امروز بذار من خودم مي‌خونم ، بقيه ٦٦٤ رو بهم ياد داد و باز هم من يك قدم ديگه تا آمادگي كامل پيش رفتم.

ديگه با گذشت زمان كه اينجا واقعا سرعتش بيشتر حس مي‌شه بايد با امروز خداحافظي و به فردا سلام كرد. انيشتن معتقده زمان يك امر نسبيه. شايد راست بگه يه شعر قشنگي هست كه مي‌گه ... مي‌گه!؟! چي مي‌گفت نمي‌دونم يه شعري بود كه توش عمر نوح كم است و آخرش بسيار است بود هركي اين متن رو مي‌خونه و يادش اومد بگه.

اما مناجات شبانه (خوندن اين بخش با شنيدن نواي دل نشينه اين آهنگ توصيه مي‌شود)

نمي‌دونم اين بخش مناجات شبانه بدجوري به دلم مي‌شينه. نمي‌دونم هر روز آيا مي‌شه چيزي گفت. آيا هر روز مي‌شه چيزي خواست؟ آيا اين خزانه دار به سمجي من كسي رو ديده. سمج نه! غرغرو! نق نقو! اما هميشه لبخند، هميشه محبت هميشه وفا با وجود جفاكاريه من. من بدم يا خوب نمي‌دونم اما اون خوبه. آيا شرمندگي دربرابرش لذت بخشه، آيا بندگيش افتخاره؟ من كه عاشق اين حسم و بهش ميبالم. شايد اسم با مسمايي باشه خدا تنها يار من

شب موسيقيايي

آخ كه ديشب چقدر تو هواي وبلاگ نوشتن بودم كه اين احسان خسته يقه منو گرفت و زورزوري گفت بريم بريم من خستم! خوب در اين جور موارد ديگه بايد رفت... اما بشنويد از ديشب!

ديشب به خواست مهدي و صحبتش با يكي از اساتيد دانشگاه موسيقي من و علي هم رفتيم ببينيم ما هم مي‌تونيم تو گروه بچپيم يا نه! اين بود كه ساعت ٦:١٥ دم در هاب با مهدي قرار گذاشتيم و رفتيم وارد جلسه موسيقي شديم!

اول وارد دانشكده موسيقي شديم و من رو كم كم جوش داشت مي‌گرفت و يه نموره حس ترديد بهم دست داد كه بابا من حرفه‌اي نيستم كه بخوام با يك گروه حرفه‌اي كار كنم. به هر حال ديگه دل رو زدم به دريا و يا علي از تو مدد. ما تقريبا اولين نفرها بوديم كه اومديم. ولي كم كم ميومدن. تنبك ٤-٥ تا ايروني و عربي. گيتار برقي و ماندولين. ويولون و ني و يه گروه كر و يه چند تا ساز كوبه‌اي و يه چند تا ساز زهي كه من نمي‌شناختمشون. خود مايكل (رييس گروه ارگ مي‌زد) اما قبلش بذاريد يه فضا سازي بكنم تا جو اونجا دستتون بياد. مايكل كانادايي‌الاصل، علاقه مند به موسيقي عربي مي‌شه و ميره مصر. مسلمون مي‌شه اونم از نوع سفت و سخت و يك زن مصري مي‌گيره. استاد دانشگاه هنر كه چند وقتيه به خاطر سنگ كليه تحت معالجست اما بخاطر اينكه گروه از تمرين باز نمونن خودش رو به صحنه كشونده بود. تو گروه همه جور آدم بود، بن متولد كانادا ولي اسرائيلي‌الاصل و يك نفر ديگه تو گروه فلسطيني. ايرونيايي كه خونگرمي ايرانيي تو وجودشون مدت‌ها بود كه منجمد شده بود و ايروني‌هايي كه فقط بخاطر اينكه نواي ايراني رو ايراني بخونه اومده بود و اونقدر خونگرم كه فكر مي‌كردي سال‌هاست كه مي‌شناسدت. دختر ١٤-١٥ ساله و خانم ٤٠-٥٠ ساله. ساز شرقي غربي وسطي (!). همه اين جماعت دور تا دور هم نشستن و همه يك نوا رو مي‌خونن؛ گاهي تركي، گاهي عربي، گاهي هبرو و گاهي فارسي.

حالا اين وسط من و علي آزادم نشستيم و منتظريم ببينيم اين جا چه خبره. شروع با يه آهنگ تركي بود به اسم LEYLIM LEY. گروه شروع كرد به نواختن و من كه نه آهنگ رو مي‌دونستم و نه نت خوني رو بغير از روش تبليچر بلد نبودم تنها ترجيح دادم لذت ببرم. بي‌نظير بود... و بي‌نظير. مايكل و اوني كه گيتار برقي مي‌زد سعي كردن به من بفهمونن كه چي بزنم اما راستش من كه انگليسيم هنوز در حد عالي نبود به كنار زبون موسيقيايي اينا رو هم نمي‌فهميدم. به هر حال ازشون خواستم اجازه بدن اين قطعات رو فعلا گوش بدم و براي جلسه بعد نت‌ها رو به زبوني كه مي‌فهمم بنويسم.

آهنگ بعدي يه آهنگ عراقي بود به اسم Foug El Nakhal اون رو هم به زيبايي گروه اجرا كرد. مو رو تنم سيخ شده بود باورم نمي‌شد هارموني اين همه ساز و صدا به اين زيبايي من رو محو خودم كنه. خيلي دلم مي‌خواست يه قطعه‌اي رو باهاشون بزنم و تو دلم به خودم قول دادم بهترين قطعه‌اي رو كه زدم همين باشه. واقعا مسحور كننده بود. بعد اين آهنگ يه زنگ تفريح داده شد. يه خانم تقريبا ٤٠ ساله بسيار متشخص و با كت شلوار اومد جلو و دست داد و گفت من الهه هستم. من خيلي جا خوردم كه ديدم يه همچين كسي اينجاست. نمي‌دونم شايد مي‌گفتم آخه خانم ٤٠-٥٠ ساله و چه به موسيقي! اما اينجا اين رو خوب فهميدم كه روحيه بايد در هر سني زنده نگه داشته بشه و اين رمز سلامت روحي اين جماعت كاناداييونه، الهه يك پزشك بود كه به همراه دخترش كه كلاس ٨ام بود ميومد براي تمرين و علت اومدنش رو هم مي‌گفت نمي‌خواد كه اين خارجيا آهنگ‌هاي ما رو اون هم غلط غلوط بخونن.

بعد از زنگ تفريح نوبت آهنگ هبرو بود كه مسوولش بن بود با يك گيتار ١٢ سيمه. راستش من كه تا حالا گيتار ١٢ سيمه نديده بودم يه كم جا خوردم. مايكل به من گفت كه اين آهنگ فقط آكورد داره و تو مي‌توني بزني فقط حواست به بن باشه. بن يه پسر بزرگ شده اسرائيل، ٢٧-٢٨ ساله، دو تا ساز مي‌زد، بسيار شوخ و خونگرم كه بعضي وقت‌ها گروه رو حسابي مي‌خندوند. قبل شروع تمرين مهدي به شوخي به بن گفت اگر خواستيم با موشك بزنيموتن من بهت خبر مي‌دم و بنم گفت نخير اتفاقا ما بهتون نشونه رفتيم، نترس خبرت مي‌كنم و هممون به اين كري خوندن سياسي خنديدم. خلاصه بن به من گفت كه چه آكوردهايي رو بايد بزنم. راستش من فقط ١ كيشو بلد بودم و اون يكي رو هم از رو دست بن ديدم. آخه من تا حالا آكوردهاي سردسته تمرين كرده بودم و اون از فرت دو ميزد. خلاصه من تا يه جاهايي همراهيش كردم اما ديگه ديدم دارم مزخرف مي‌زنم. پس مثل داستان مستر بين به اون دو تا آكوردي كه خوب مي‌دونستمشون مي‌رسيد بوووووووومبببب محكم مي‌زدم و به اون دوتا ديگه كه مي‌رسيد جيك! خفه مي‌زدم مهدي هم در يك اقدام وطن دوستانه موسيقي اسرائيلي رو همخواني نكرد و گفت نمي‌تونم اينا رو تلفظ كنم كه بن با شوخي بهش گفت شروع كن منم كمكت مي‌كنم. كم كم داشت از اين صحنه خندم مي‌گرفت كه خداروشكري موسيقي تموم شد و نوبت موسيقي شور عاشقانه از ايران!

من از آواز خوندن خوشم نميومد. پس فقط گيتار رو گذاشتم زمين و گوش دادم. وسط‌هاي آهنگ، آهنگ به حدي زيبا شد كه من هم كه از آواز بدم ميومد شروع كردم پا به پاي بقيه خوندن. وافعا زيبا ترين قطعه بود. تقريبا گروه آواز بسيار زيبا بود مهدي و الهه تك خوني مي‌كردن و به حق به زيبايي اون رو نشون دادن. واقعا كه آس اين كنسرت نواي شور عاشقانه بود بطوري كه آخرش كه تموم شد همه نوازنده‌ها و خواننده ها دست زدن.

بعد از مراسم ايميل ما رو مايكل گرفت تا برامون ايميل آهنگ ها رو ارسال كنه. من كه به شدت تحت تاثير قرار گرفته بودم كامپيوترم رو با خودم بردم خونه و نت هايي كه مايكل بهم داده بود رو به فرمتي كه مي‌دونستم تبديل كردم تا حدوداي صبح. انقدر خسته بودم كه فقط خوابيدم و اگر مهدي نبود و غذا درست نمي‌كرد من امروز ناهار گشنه مي‌موندم دم داش مهدي گرم!

امروز هم روز پركاري برام بود صبح باقي مونده نت‌ها رو تبديل كردم. مايكل هم برام فايل آهنگ‌ها رو فرستاد و راستش امروز بس كه اين آهنگ‌ها رو گوش دادم حفظ شدم! ديگه پشتكار اينه ديگه

و كم كم بايد برم تا اولين نت تبديل شده رو بزنم و آماده شم. از فردا دهقان فداكار ادمونتون (احسان مردي از طرقبه!) قراره با من ٦٦٤ مزخرف رو تمرين كنه و براي امتحان آمادم كنه. احسان فرشته‌اي ٢٨ ساله و البته مجرد!! كه خداوند براي جنگيدن با اهريمن ٦٦٤ به زمين فرستاده ايشالله يه روز مشتي از خجالتش درآم.

اما مناجات شبانه:

بعضي وقت‌ها يه جرقه، يه حادثه يه تكون يا يه موقعيت دريچه‌اي مي‌شه براي ورود به يه دنياي تازه. دنيايي كه خداوند اون رو به زيبايي برات آراسته. ازت هيچي نمي‌خواد چون احتياج نداره فقط يك خدا يا شكرت كافيه....

 

آرامش نسبي بعد از يك هواي طوفاني

هواي اين ادمونتونم براي خودش داستاني شده! يه روز برف مياد و من تو وبلاگم از اومدم زمستان و داستان‌هاي ننه سرما تعريف مي‌كنم و فردا يك آفتابي مي‌شه كه حسابي كاسه كوزم رو مي‌ريزه به هم! خلاصه نه تنها من از اين هوا سر رز نياوردم بلكه ياهو بدبختم گيج شده. در عين اينكه هواي صاف و مطبوع شبانگاهي همه چيز رو براي يك پياده روي دونفره (!) مهيا مي‌كنه، ياهو ودر (Yahoo! Weather) هواي به شدت برفي رو نشون مي‌ده!! خوب اينم از داستان‌هاي اين هواست.

اما برعكس مقدمه‌اي كه شروع كردم و عنوان اين پست اصلا دلم نمي‌خواد در مورد هوا و اينا بحث كنم. چند روزه كه مشغله زياد درسي من رو از وبلاگ نوشتن باز داشته. اما امروز يك آرامش نسبي تقريبا حكم فرما شده بود. تمرين‌هاي مكانيك خاك كه تموم شد و گزارش مزخرف آزمايشگاه هم به يه سرانجامي رسيد. و به اين ترتيب فشار بيش از حد كاريم كمي تقليل پيدا كرد.

مهمترين اتفاقاتي كه اين چند روز افتاد آموزش فشره شيمي به ويكتورياست كه به شدت علاقه‌مند به درس خوندنه. رشته‌اي كه داره مي‌خونه تغذيه هست و اين باعث مي‌شه هر از چند گاهي يه نظر كارشناسي در مورد غذاهايي كه ما مي‌پزيم بشه. واقعا انسان با پشتكاريه و اين چيزيه كه اين‌ها رو موفق مي‌كنه. عزم راسخ براي رسيدن به يك هدف خاص.

اما از ديروز و پريروز بگذريم نكته جالب اومدن مهدي به خونه ديشب بود! راستش من خيلي متعجب شدم كه مهدي رو خونه مي ديدم. اما خوب سعي كردم به رو خودم نيارم! اما خودش داستان رو برام تعريف كرد كه ديشب كه بازهم براي لالا تشريف برده ساب سكيوريتي گارد دانشگاه بهش تذكر داده كه ديگه اينجا نخوابه! حالا علت رو نمي‌دونم شايد بايد از ويكتوريا پرسيد. خلاصه اومده بود خونه و گپي با هم زديم.

امروز صبح سعي كردم بازهم به موقع پاشم. اما نمي‌دونم چند روزه كه جلسات كارگروه مديريت بحران در رختخوابم به حد نصاب نمي‌رسه و برنامه ريزي دقيقي براي رسيدن به دانشگاه ندارم! شايد به خاطر نزديك شدن به انتهاي ترم باشه، نمي‌دونم. اما امروز به هرحال صبح ساعت ٨ از خواب بيدار شدم و به بعد از خوردن صبحونه رفتم تو كمين! اوه اندفعه اتوبوس رو ديدم و به سرعت به سمت در دوان دوان كه فهميدم كليد رو يادم رفته و برگشتم پايين و دوباره بدو بدو كه ديدم اي دل غافل اتوبوس رفته! خوب اين هم از عوارض برنامه‌ريزي نكردنه.

صبح بعد از كلاس دكتر سيگو عزمم رو جزم كرده بودم كه گزارش آزمايشگاه كه تقريبا انجامش كل ديروزم رو گرفته بود رو به يه جايي برسونم و سخت مشغول شدم و خلاصه تمومش كردم اونم با كلي آب بستن به موضوع. در اين بين تلفن زنگ زد! ويكتوريا پشت تلفن بود:«محسن بستت از ايران اومد نبودي برگشت ايران!» و هاهاهاهاها كلي خنديد. من هم كه حسابي درگير گزارش نوشتن بودم و اصلا حال و حوصله شوخي نداشتم هم خنديدم خوب بالاخره صاحبخونمه! و بعد با پرسيد كي مياي خونه بستت اومده و من هم با كمال خونسردي گفتم همون شب ميام امروز خيلي كار دارم. و بازهم ويكتوريا گفت باشه پس بازش مي‌كنم همشو مي‌خورم و بعد واست تعريف مي‌كنم! راستش من كه سر يكي از نمودارام حسابي قاطي بودم گفتم نه اين موضوعي نيست كه نگرانش باشم چون اين كار رو نمي‌كني!!! و يه خنده كه نمك داستان باشه و خوب ويكتوريا هم گفت خوب باشه بعدا با هم بيشتر حرف مي‌زنيم و قطع كرد. ويكتوريا زن خوبيه شايد دومين خانمي باشه بعد از مامانم كه از صداي گيتار من خوشش مياد

بعد آزمايشگاه رفتم سر كلاس سايت اينوستيگيشن دكتر مارتين نشستم ببينم اين جماعت كاناداييون براي سايت اينوستيگيشن چه كارا مي‌كنن كه راستش چيز جديدي نديدم. خدا رو چه ديديد شايد بعدا ببينم.

اما اين كنجكاوي من كه باعث شد تا آخر ترم سر كلاس‌هاي دكتر مارتين باشم حسابي خستم كرد بطوري كه با وجود تمايل قلبي اصرارهاي احسان براي رفتن به ورزش نتونست نيرويي در باطري‌هاي خالي من براي حركت حتي يك عضوم ايجاد كنه... نمي‌دونم شايد نواي گيتار تنها چيزي باشه كه بتونه يه استارتي در اين وجود خسته بزنه، اونم نتونه ديگه خواب

اما مناجات شبانه:

هميشه تو زندگيم، تو ذهنم، تو دلم يا تو برنامه‌ريزيام از ناشناخته‌ها مي‌ترسيدم. جرات حركت نداشتم چون از شكست مي‌ترسيدم. جرات فكر كردن نداشتم چون از اشتباه وحشت داشتم. اما هميشه، همه جا و در هر شرايطي تنها چيزي كه من رو جسور به حركت مي‌كرد اميد به كسي بود كه مي‌دونستم ناشناخته‌ها رو مي‌شناسه، شكست براش بي‌معنيه چون هميشه پيروزه و قادر مطلق و بدون اشتباهه.

يكبار حرفي رو بهم زد كه مطمئنم در آينده نزديك بهتون اين حرف رو مي‌زنم كه بدونيد يار من كسيه كه دستم بگرفت و پا به پا برد....

شکوه زمستان در قلب پاییز

مي‌گن اينجا زمستون‌ها خيلي سرد مي‌شه، مي‌گن برف كه مياد همه منجمد مي‌شه. حالا سوال اينجاست آيا زيبايي و رويايي بودن بارش برف رو مي‌شه بخاطر سرماي زياد به باد فراموشي سپرد؟

ديشب علي ناپرهيزي كرده بود و اومده بود دانشگاه چون كامپيوترش حسابي قاطي كرده بود و مي‌خواست ازش بكاپ بگيره. به همين خاطر براي من هم كه عاشق بيرون موندم (!) فرصتي شد كه تا حدوداي ١١ شب دانشگاه بمونم. توي راهرو بوي بارون به مشام مي‌رسيد و آدم رو مست مي‌كرد و كاملا مي‌شد فهميد كه بيرون چه خبره. خلاصه بعد از يك مقدار سر و كله زدن با كامپيوتر علي، گيتار زدن و گوش دادن به آهنگ‌هاي قديمي مرحوم ويگن پاشديم كه بريم. وقتي در رو باز كرديم من كه خشكم زد!

رويايي‌ترين برفي كه در زندگيم ديده بودم داشت ميباريد. آرام، بدون بوران، يكنواخت و بي‌صدا. بعد از اندك وحشتي كه از داستان‌هاي وحشتناك سرما تو ايران برام ساخته بودن كم كم محو زيبايي برف شدم به طوري كه تصميم گرفتم همه مسير رو تا خونه پياده برم. تصوير رويايي بود مردي با گيتار در خيابان‌هاي خلوت ادمونتون، زير نور چراغ و در حالي كه برف به سر و كلش مي‌خورد سوژه مناسبي بود براي عكاسي!! خلاصه وقتي به خونه رسيدم تقريبا ساعت ١١:٣٠ - ١٢ بود و من به شدت گرسنه و خواب آلود اين بود كه يه غذاي سريع‌الطبخ! درست كردم و لالا.

صبح كه بيدار شدم تنها چيزي كه من رو از زير رختخواب گرم و نرمم بيرون مي‌كشيد شوغ نواختن گيتار بود. پس بيدار شدم و صبحونه خوردم و رفتم براي گيتار زدن. صداي تق تق كفش‌هاي ويكتوريا كه مثل صداي ريتميك رژه سربازها بود نشون دهنده اين بود كه اون بيداره. به همين خاطر و براي اينكه مزاحمش نباشم درب رو بستم و به سرعت گيتار رو در دست گرفتم. نمي‌دونيد چه حس دلفريبي داشت. اولين آهنگ .... خواب‌هاي طلايي. ٣...٢....١...شروع! يكي دوبار خراب كردم وسطاش. اين بود كه چشمام رو بستم به ياد قديم. نت‌ها رو تو ذهنم مرور كردم و دل و انگشتام‌ رو هماهنگ كردم چون خواب‌هاي طلايي تنها آهنگي بود كه فركانس قلب من رو داشت. و ... شروع.................................................

خدايا باورم نمي‌شد. بهش فكر نمي‌كردم فقط مي‌ذاشتم بره. مي‌ذاشتم انگشتام كار خودشون رو بكنن. دستام عين بچه‌هاي لج بازي بودن كه وقتي بهشون مي‌خواستي امر و نهي كني قهر مي‌كردن! لج مي‌كردن! يا غر غر مي‌كردن! اين بود كه فقط گفتم بزنيد... و زدند. بدون غلط. آهنگ دوم روياي پاييزي... بازهم زيبا و بي غلط. شاه‌دوماد ويگن... يكي بعد از ديگري نقش خاطره مي‌زد. اما نگرانيم براي درس‌هام باعث مي‌شد صبح موسيقياييم رو قطع كنم و برم دانشگاه. بالا كه رفتم ويكتوريا اومد و با لحني طلبكار گفت محسن! راديو گوش مي‌دادي! من حسابي جا خوردم اما به سرعت يادم اومد كه وقتي نواختن رو شروع كردم صداي پاي ويكتوريا قطع شد و بعد از اتمام كارم دوباره شنيدمش. پس يه خنده‌اي كردم و اون هم خنديد و گفت باهات شوخي مي‌كنم و با يه لحن پرازهيجان گفت محسن! بالاخره گيتار خريدي! مي‌گفت من خودم پيانو مي‌زنم اما با شنيدن صداي گيتارت عاشق گيتار شدم. از اين به بعد تمرين كه مي‌كني در اتاقت رو باز بذار و بلند بزن.

حرف‌هاي ويكتوريا خيلي بهم روحيه داد. اما ديگه زمان دانشگاه بود. بيرون خيلي زيبا و رويايي بود هر چند اندكي يخ زده. به قول اميرحسين اينجا برف يه موضوع حل شدست. اولش خانم پيري رو ديدم كه با يه لبخند و صبح بخير گفت امروز روز قشنگيه و بايد ice walking كرد! خيلي به نظرم جالب اومد. آدم‌هاي اينجا واقعا مودبن! هر چند ما در محله خوب ادمونتون هستيم.

خش خش برف‌ها زير پاي آدم در عين لذت يه كمم اخطار آميز بود و بايد احتياط مي‌كردم. از قصد مسيري رو كه براي دانشگاه بايد ميومدم رو از خيابون‌هاي فرعي انتخاب كردم كه هم بتونم از مناظر بكر اينجا عكس بگيرم و هم شكوه برف رو ببينم. بسيار زيبا و دلربا بود كه نويد روز خوبي رو مي‌داد. تو دانشگاه احسان و نفيس زودتر اومده بودن و من كمي ديرتر رسيدم و وقتي كامپيوترم رو روشن كردم ديدم ساعت يك ساعت عقبه!‌ كلي غر زدم به جون كامپيوترم كه احسان گفت امروز ساعت‌ها رو يك ساعت مي‌كشن عقب. خوب بهتر! روز روز مكانيك سنگ بود و تمرين‌هاي اون و احسان حسابي مشغول سر و كله زدن با كابوس ٦٦٤. قول داده آخر هفته همش رو بهم ياد بده. خدا خيرش بده واقعا كه فرشته نجات منه از دست شيطان ساليد مكانيك!

بعد از ظهري تصميم گرفتم يه كم احسان رو اذيت كنم. اين بود كه وب كمم رو يواشكي يه جايي گذاشتم كه اون نبينه و هر از چند گاهي نسبت به كارايي كه مي‌كرد واكنش نشون مي‌دادم. اولش جدي نگرفت اما وقتي ديد حتي رنگ كتابيم كه داره ميخونه رو بهش مي‌گم حسابي قاطي كرد يه كم پا شد تو شيشه رو نگاه كرد كه ببينه من از تو شيشه دارم مي‌بينمش يا نه كه يهو وب كم رو ديد و كلي داد و بيداد و خنده! واقعا با نمك بود

اما كم كم ديگه شب مي‌شد و زمان رفتن به خونه. برف ديشب زمزمه‌هاي زمستون رو داره و نشون مي‌ده كه زمستون‌هاي سرد و خشك ادمونتون داره مياد. اما همه اينها زيبايي‌هايي كه خداوند با قلم قدرتش بر تابلوي طبيعت كشيده براي اينكه نشون بده خدا زيباست و زيبايي رو دوست داره.

 

 

اين عسكم برنده جايزه اسكار عكاسي ادمونتون خواهد شد

من، ويكتوريا و گيتار

تا حالا شده اسير چيزي بشيد نتونيد حتي يك لحظه از فكرش درآيد؟ امروز براي من روز رسيدن عاشق و معشوق به هم بود....

ديشب كه رسيدم خونه و رفتم بالا براي شستن ظرف‌هام ديدم ويكتوريا خسته و پكر اومد و سلام كرد و يه كم داشت عصبي اين ور اون ور مي‌زد. كاملا معلوم بود كه حسابي عصبيه. به همين خاطر شروع كردم سر صحبت رو باز كردن براي اينكه بفهمم چي شده. گفتم خوب با درس‌ها چه مي‌كني (ويكتوريا تو اين سن و سال داره تغذيه مي‌خونه كه واقعا جاي تحسين داره) و ديدم كه انگار دقيقا زدم وسط هدف گفت حسابي عصبانيم و مي‌خوام كلم رو بكوبم به ديوار! امروز كلي گريه كردم!!!!! داستان از اين قرار بود كه يه مقاله به خانم داده بودن و بعد ازش خواسته بودن به چند تا سوال جواب بده. مي‌گفت من كه محقق نيستم و نمي‌خوام بشم. خلاصه مطابق هميشه در برخورد با اين جور حس‌ها زدم به خط روحيه دادن كه ديدم نه خسته تر از اونه كه بخواد به حرف‌هام فكر كنه چه برسه به اين كه تحريك بشه!!! به همين خاطر گفتم برو حالا مقاله رو بيار ببينم چيه و رفت و ٣ برگه آورد به من داد كه بيا! خدايا همين! گفتم خوب بيا با هم بشينيم حلش كنيم. مثل اين بود كه بال در آورده بود دويد رفت سوالاشو آورد و با هم نشستيم به حل كردن. خداييش اونقدر كه من انرژي سر اين كار گذاشتم سر كاراي خودم انرژي نمي‌ذاشتم خلاصه بعد از اينكه حلش كردم رفت و يه شيريني اختراعي از خودش آورد كه تركيبي بود از نارگيل، روغن نارگيل، چند نوع آجيل و آناناس، عسل و پودر پروتئين. خدايا چقدرم خوشمزه بود. بهش گفتم از اين فرمولت بايد در سوخت موشك استفاده بشه و ويكتوريا كه كم مونده بود پاشه برقصه زد زير خنده كه تقريبا تا ونكوور همه مطلع شدن. و البته دو تا از اون شيريني‌ها رو هم واساي قدرداني بهم داد. بعد اينكه ديشب تا ١:١٥ صبح سرگرم اين كار بودم رفتم به رختخواب و خوشحال از فردايي با خواب طولاني. امروز تا ٩:٣٠ صبح خوابيدم. صبح كه پاشدم برنامه اتوكشي مفصلي با اتو نقليم داشتم. خلاصه من عاشق اين اتوكشي شدم نمي‌دونم چرا اما خيلي لذت مي‌برم (شايد اين شيريني هموار كردن مشكلات، در راه مستقل شدن باشه). صبحانه رو كه خوردم يه چيزي مثل خوره افتاده بود تو تنم كه برم گيتار بخرم. نمي‌دونم اصلا همش فكرم رو پر كرده بود. دو سه بار اومد تو دهنم كه به ويكتوريا پيشنهاد بدم كه با ماشيني كه كرايه كرده بود بريم گيتار بخريم اما راستش روم نمي‌شد. اما آخر دلم رو زدم به دريا و رفتم گفتم:« ويكتوريا كي ماشين رو مي‌خواي تحويل بدي؟» ويكتوريا جواب داد «نيم ساعت ديگه» اوه! نيم‌ساعت خيلي كم بود براي اينكه من نيمه گم شده قلبم رو در نواي موسيقي گيتار پيدا كنم. اين بود كه گفتم باشه ممنون. اما ويكتوريا گفت چرا پرسيدي؟ گفتم مي‌خواستم برم چندتا مغازه گيتار ببينم و اون هم گفت خوب سر راه مي‌تونم پيادت كنم. خوب اين خودش خوب بود. به همين جهت مثل بچه‌هايي كه مي‌خوان برن لوازم اولين روز مدرسه رو بخرن سريع غذا رو پختم و لباس پوشيدم بطوريكه از عجله يادم رفت قاشق براي ناهارم بيارم.

خلاصه ويكتوريا من رو تا وايت اونيو كه سه چهار تا مغازه موزيكال اينسترومنت داشت رفتم. اولي، دومي، سومي يا انقدر گرون بود كه نمي‌تونستم بخرم يا اونقدر صداش مزخرف بود كه رغبتي بهش نداشتم. وسواس زيادي به خرج مي‌دادم. بالا رو ببين پايين رو ببين صداش، رنگ چوب همه چيش رو مي‌ديدم. اما نه اون نبود. هيچ كدوم انگار اصلا نمي‌خواستن بگن چيزي رو كه مي‌خواستم بشنوم. پكر، خسته و كوفته برگشتم دانشگاه. اوه خستگي و اين بي‌قاشقي هم روش اضافه شد ديگه حسابي داغون بودم. دستم به كار نمي‌رفت اعصابم به هم ريخته بود. نزديك‌هاي چهار چهار و نيم يه فكري تو ذهنم مثل صاعقه سريع روشنگر و تاثيرگذار عبور كرد. يك مغازه ديگه مونده بود كه نرفته بودم. آيا اونجا .... آيا بايد.... فرصت براي سنجيدن نبود. نه شايد فرصت بود اما هيچكدوم از اعضاي بدنم انگار دلشون نمي‌خواست خوب و بد اين كار رو بسنجن. يه ندايي توم مي‌گفت پاشو پاشو برو! و اين بود كه دل رو زدم به دريا گور باباي ٥٠٠$. اين بود كه سوار اتوبوس شدم و براي رسيدن  به خيابان ٩٩. وقتي پياده شدم مغازه رو سريع پيدا كردم و رفتم گفتم من گيتار كلاسيك الهمبرا مدل c1 رو مي‌خوام. مردي كه فروشنده بود گفت اوه همين يك دونه رو داريم كه متاسفانه رزرو شده!!!!!!!!!!!!!!!!! ولي مي‌تونيد امتحانش كنيد. نمي‌دونم چه حسي داشتم مثل اينكه بگن سر يك سفره رنگين نشستي ولي اجازه داري فقط بچشي و بري اين بود كه نشستم و از تو كتاب نت كهنه ذهنم قشنگ‌ترين آهنگ‌ها رو بيرون كشيدم و با ساز نواختم. خدايا گيتاره داشت باهام حرف مي‌زد. فركانسش فركانس دل من بود. باورم نمي‌شد اين صداي همون ساز من تو ايران بود. گوشم مي‌شناختش و دستم به راحتي ادامش مي‌داد. خلاصه آخرين قطعه رو نواختم و يه نگاهي به ساز انداختم و با احترام سر جاش گذاشتم و از ساز تشكر كردم كه من رو به ياد گذشته انداخت. و با نااميدي بيرون رفتم و منتظر فروشنده شدم. يه مرد ديگه اومد و گفتم كه اين صداش خوب بود ولي همكارتون گفت رزرو شده. فروشنده گفت نه موعد اومدن و بردن ساز تموم شده و علاوه براين چندتاي ديگم تو انبار داريم. باورم نمي‌شد سريع گفتم من اين رو مي‌خوام و سريع برش داشتم. انگار مي‌ترسيدم آقاهه پشيمون شه يا كسي كه رزروش كرده بياد از من بگيردش. فروشنده هم اون رو بهم داد و علاوه بر اون يك كيف و يك مرطوب كننده براي زمستون‌هاي خشك ادمونتون خريدم (اين آخريه پيشنهاد فروشنده بود و من حتي اجازه به خودم نمي‌دادم كه به حرفش شك كنم چون شايد حرفش درست مي‌بود). خلاصه خريدمش و خوشحال اومدم آفيس كه تزرا گفت علي امروز اومده. اين ناپرهيزي علي براي من فرصت مناسبي بود كه شاديم رو بايكي ديگه تقسيم كنم قبل از اونكه منفجر بشم. به همين جهت به خواست علي گيتار رو بردم اونجا و يه كم زدم تا زماني كه نت‌هام برسه.

امشب يه مهمون جديد دارم. يه همخونه‌اي جديد، يه معشوق جديد. يه مونس جديد. يه كسي كه هر چيزي بهش بگم مي‌دونه چطور جوابم رو بده. خدايا مناجات شبانه من امشب نواي موسيقي داره. نوايي كه از دل من سرچشمه مي‌گيره. خداياي شكرت از بابت همه چيز. ازاين بابت كه امشب هم با لبخند روزم رو به پايان رسوندم

هالووين روز كدوها و لباس‌ها

آيا آدم كه دلش خوش باشه مشكلاتش كم خواهد بود؟ آيا فكرش آزاد باشه بر دست اندازهاي زندگيش راحتتر فائق مياد؟ چيزي كه من تا حالا فهميدم اينه كه اين جماعت كانادايي دلشون خيلي خوشه. حالا علتش رو كار ندارييييييييييييييييييييييييي.............................ييييييييييييييم تا داستان امشب، ديشب و پس پريشب؛

دو روز پيش ٣١ اكتبر بود و در جامعه غربي روز هالووين! روزي كه اصل خنده بود اينجا. من تا حالا اين روز رو به چشم نديده بودم. بنابراين خيلي برام جالب بود! فكر كنيد من تو ساب (Student Union Building) براي ناهار نشسته بودم و در حالي كه محو كيفيت خورشت قيمم شده بودم ديدم اوه! خدايا! يه دزد دريايي تو ساب؟!؟؟!؟!؟! دانشگاه! بعد اين كه براي چندين ثانيه مزه سيب زميني‌هاي سرخ كرده جاي خودش رو به تعجب زدگي داد و فك من به جاي جويدن از تعجب به زمين برخورد كرده بود (!) ديدم يه آدم با لباس موز (!) از كنارمون گذشت. كم كم داشتم دوزاريم ميافتاد كه امروز يه خبريه بله امروز هالووين بود. خدايا چقدر زيبا و با نمك بود دختر و پسر البته نه همه ولي سعي كردم همه رو حفظ كنم و بيام در وبلاگم بنويسم به همين خاطر منتظر شب موندم اما كابوس ٦٦٤ و ساير داستان‌هاي سخت و نه مزخرف گذشته من رو از نوشتن باز داشت. به هر حال شب به سرعت به خونه برگشتم تا با ويكتوريا مكالمه شبانه رو داشته باشم. تو راه خيلي برام جالب بود جماعت يكي دوتا يا سه تا كدو رو با چاقو شكلاي وحشتناك روش درآورده بودن و توش يه شمع روشن كرده بودن و دم در خونشون گذاشته بودنش. واي واقعا لذت بخش بود راه رفتن توي اين جو، هر چند انقدر خسته بودم كه نمي‌تونستم براي ديدن بيشتر اين روز به جاهاي شلوغتر شهر برم و لذت ببرم (لذت خوابيدن رو براي ديدن لذتي كه شايد يك بار در سال اتفاق بيافته ترجيح دادم!!!اي انسان) خلاصه خسته، كوفته و البته بهت زده راهي خونه شدم كه يك پرده ديگه از نمايش هالووين رو دم در خونه ديدم. همسايه روبه‌روم حياط خونش رو مثل قبرستون درست كرده بود. چندتا سنگ قبر تو حياط خونش گذاشته بود و روشون چند تا اسم نوشته بود و يه اسكلت هم تو حياط خونش گذاشته بود واقعا جالب بود

ديروز اول نوامبر و روز صاحبخانه‌ها بود چون مستاجران بيچاره در كمال نااميدي ٥٠٠$ رو دودستي و با احترام و البته با يك لبخند اجباري و يك تنك يوي نا خواسته تقديم صاحبخونه خندان مي‌كنن و من هم از اين قاعده مستثنا نبودم. خلاصه در كمال نارحتي پول رو ديروز دودستي تقديم ويكتوريا كردم. البته اين قانونه و همونطور كه من از خوابيدن روي يك تخت خواب در يك اتاق گرم و در حالي كه يك ليوان چاي گرم رو مي‌خورم و از اين كه محلي براي زندگي دارم لذت مي‌برم بايد بهاش رو هم بپردازم.

مي‌دونيد صحبت كردن با ويكتوريا به من موقعيتي براي شناخت فرهنگ غرب و همينطور معرفي فرهنگ ايران رو فراهم كرده. ويكتوريا دو سه روز پيش مي‌گفت شما ايرانيا واقعا آدم‌هاي پرتلاشي هستيد و «ما كانادايي‌ها به داشتن چنين ساكنيني در ادمونتون افتخار مي‌كنيم». ديشب كه داستان هالووين و وضع با نمك شهر رو تعريف كردم گفت مگه شما هالووين تو ايران نداريد و بعد شروع كرد به تعريف هالووين كه در اين شب مردم لباس‌هاي عجيب غريب مي‌پوشن و بچه‌هاي ١٠-١٢ ساله هم ميان در خونه‌ها رو مي‌زنن و شكلات مي‌گيرن. جالب اينجا بود كه همه هم خودشون رو موظف به دادن شكلات مي‌دونن!!!!!!! و البته من هم براش داستان چهارشنبه سوري و قاشق زني بچه‌ها و رسم كهن فال گوش وايسادن رو تعريف كردم و به اين ترتيب فرهنگ ايراني رو اندكي بيشتر اشاعه دادم بعد از اون هم ماجراي Remembrance day پيش كشيدم و بهش گفتم كه من واقعا چنين حركتي رو تحسين مي‌كنم. اين روز روزيه كه اكثر كشورهاي غربي به كشته شده‌هاي جنگ جهاني اول، دوم و ساير جنگ‌ها اداي احترام مي‌كنن. اكثر مردم در اين روز گلي (گل شقايقي) رو يا شمايل پارچه‌اي از گل شقايق رو به سينه مي‌زنن و در سالن اصلي شهر جمع مي‌شن و به در گذشتگان اداي احترام مي‌كنن. نكته جالب توجه براي من اين بود كه ويكتوريا مي‌گفت «ما هيچكدوم جنگ رو تجربه نكرديم و هممون اينجا كار داريم، خونه داريم و در كمال آرامش زندگي مي‌كنيم» اما با اين وجود زماني كه گفت «مي‌دوني محسن خيلي از كسايي كه كشته شدن تنها ١٨-١٩ سالشون بود» اشك مي‌ريخت. براي من جالب بود كه بعضي وقتها ما نه تنها Remembrance Day نداريم، بلكه حتي Forgetting Day داريم براي كسايي كه در جنگ كشته شدن... (no comment) اما مطلب با نمك ديگه اين بود كه ويكتوريا به من گفت «من امرور با دوچرخه يه چرخي زدم در دانشگاه و يهو ديدم سه نفر دارن ميان و جالب بود كه هر سه تاشون با بي كي ني مي‌دوني بي‌كي‌ني چيه؟!» خدايا من مونده بودم چي بگم الان به همين جهت با شرم خاصي گفتم بله مي‌دونم. و اون هم ادامه داد كمي كه رفتم جلو تر ديدم سه تاشون مرد هستن كه با بي‌كي ني و چكمه دارن راه مي‌رن واقعا اين كاناداييا دلشون خوشه.

امروز صبح هم مطابق هميشه و براساس «زندگي برنامه ريزي شده اجباري» كه دارم ساعت هفت و نيم صبح بيدار شدم و پيش به سمت آماده سازي براي دانشگاه. ديشب برنج رو خيس كرده بودم كه امروز برنج درست كنم و به اين ترتيب بر قائله خورش قيمم مهر تمام شد بزنم كه در كمال ناباوري ديدم جا تره و بچه نيست! برنج خيس شده من بود و از ظرف مخصوص ماكروفر خبري نبود! با توجه به باز بودن در اتاق مهدي حدس زدم بايد در يخچال يك سورپرايز منتظرم باشه. به اين جهت به سرعت بالا رفتم و پس از باز كردن در يخچال ديدم تو ظرف يه چيزيه كه راستش نفهميدم اصلا چيه! شبيه ماكاروني آبكش نشده. خدايا چه بايد مي‌كردم با اين لطف اجباري!؟ از يك طرف ادب و معرفت حكم مي‌كرد در جواب محبت يك آدم به بهترين نحوي ابراز احساسات كنم و از يك طرف ديگه نمي‌تونستم اين رو با خودم ببرم. اين بود كه باز هم دست پرد زدم به برنج مهدي كه آدم رو ياد برنج دودياي شمال ميانداخت (!) و با قيمم بردم دانشگاه. تازه فهميدم چرا اون شب ويكتوريا به من زنگ زد كه محسن بيا خونه مهدي مي‌خواد غذا درست كنه

خلاصه از اونجايي كه امروز زود بيدار شده بودم به موقع به كلاس رسيدم و آخرم ناهار و درس و درس و درس. از نكته‌هاي جالب امروز اين بود كه مهدي (كه از قضا اون هم زمين شناسي مي‌خونده و واقعا جزو جواهرات صادراتي بهشت به زمينه، فوق‌العاده محترم، مودب، خونگرم، صميمي و در يك كلام كلكسيون خصلت‌هاي خوب) به همراه نويد (كه اون هم پسر بسيار بسيار بسيار خوب و مهربون و خونگرم و باحاليه و البته رييس كميته ناهار جماعت ايرونييه كه با هم مي‌رن ناهار) اومدن در اتاق و مهدي بعد از كلي عذرخواهي كه از سر بزرگواريش بود گفت كه يك سمينار در دانشكده زمين‌شناسي برگزار شده بود كه يك استاد زمين‌شناسي اقتصادي كه زياد هم ايران مياد و ميره هر چي گيرش اومده در مورد بديهاي ايران و وضع بد معيشتي ايران گفته و به عبارتي حسابي به غرور ملي بچه‌ها برخورده. البته نويد حرف قشنگي زد:«اين يارو همه حرف‌هاش درست بود و نمي‌شد بگي نيست اما آخه چه ربطي به زمين‌شناسي داشت و از يك طرف چرا همش بدي رو مي‌گي بي‌انصاف». خلاصه اين هم از كراماته... نمي‌دونم كياست؟!

اما شب هم برنامه كيك شكلاتي خوردن رو در آفيس به صرف چاي با علي و احسان داشتم  و خوب حسابيم خوردم تا خرخره!!!! كه فكر نكنم حتي بتونم به شام نگاه كنم. خيلي جالب بود كليم بحث كرديم كه موضوعش رو نمي‌گم اما مي‌دونيد براي من خيلي جالب و آموزنده بود در بحثي شركت كنم كه هر دو طرف آدم‌هاي باهوش، عاقل، فهميده و تحصيل كرده‌اي بودن. هر چند به خاطر غنائت فكري هر دو طرف بحث بيشتر حالت مناظره به خودش گرفت تا مشاوره و مكالمه. بگذريم ...

مناجات شبانه:

روزگار مياد و ميره، يه روز سخت و يه روز آروم، يه روز سردرد و يه روز شادابي. اما مي‌گذره و مي‌گذره بايد بگذره. ما اين وسط چه كاره‌ايم ايا سوزن پرگاريم كه روزگار مثل مداد پرگار به دورمون طواف كنه يا مداد پرگاريم و ما به دور روزگار طواف مي‌كنيم.

كم كم داره سرد مي‌شه و ادمونتون به شهر آدم برفي‌ها تبديل مي‌شه. بايد در دل چراغي روشن كرد حتي به روشني يك شمع...

بارقه‌هاي اميد

آيا شما جزو اون دسته از آدم‌هايي هستيد كه وقتي مي‌شينن پشت ميزشون اول كيبرد رو مرتب موازي با لبه ميز تنظيم مي‌كنن، يه لكه خاك كه رو مونيتور جا مونده رو با يه دستمال كاغذي كه با يك ضربه چكشي از تو قالبش در ميارن تميز مي‌كنن بعد اول آيكون‌هاي روي دسكتاپ رو يك بار ارنج باي نيم مي‌كنن و آخرم كاغذها رو مثل مرتب و دقيق مثل رژه سربازهاي آلمان يكسان مي‌كنن و در آخر مي‌گن خوب كار. و با راندمان بالا كارشون رو انجام مي‌دن. من هم الان در چنين حالتيم در حالي كه موسيقي زيباي گيتار رو با كامپيوترم مي‌شنوم و چيپس فلفلي مي‌خورم گزارش امروز رو با نيم‌نگاهي با آنچه گذشت و مكتوب نشد مي‌نويسم.

راستش تصميم ندارم وارد جزئيات گذشته بشم چون گذشته ارزش فكر كردن نداره اگر ثمرش حسرت خوردن باشه. اما ارزش تعمق داره اگر هدف اندوختن يك تجربه باشه.

اين دو سه رو كه گذشت مهمترين خبرها كشيدن حصار دور خونه ما توسط نيروي خودجوش همسايه‌ها بود كه خوب البته صاحبخونم راضي نبود ولي خوب رسم همسايگي در اين بود كه سهمشو بده. نكته جالب ديگه هم در رفتن ما به سوپر استور بود. يه جاي بزرگ كپي فروشگاه رفاه كه در محله كلرويو بوذ. بعد از برگشتن از اونحا و تعريف رفتن ما براي خريد به اونجا صاحبخونم با لحن مادرانه‌اي (!) گفت، حالا رفتي و خريد كردي اما ديگه اونجا نرو. من كه حسابي جا خورده بودم زماني كه علت رو ازش جويا شدم گفت آخه اونجا محله فقير نشينه شهره و جاي مناسبي براي شماها نيست. خوب اما به نظر من ارزش يكبار ديدن رو داشت. چراكه خوب بالاخره باعث شد من كلرويو رو هم ببينم و البته من چيز عجيب غريبي نديدم خلاصه كلي خريد كردم و بيشتر چيزهاي فانتزي.

اما اين چند روزه سعيم بر اين بوده كه درس و مدرسه (!) رو به يه جايي برسونم كه كم كم بتونم هم زندگي خشك و كليشه‌اي مخصوصا تا همه چي برام هنوز نو و جديد هست، نداشته باشم و هم اينكه از اون طرف پشت بوم نيفتم. به هر حال اينو اونو اينو اون رسيديم به امروز:

ديشب كه خونه رسيدم فقط تمام تلاشم بر اين بود كه سريعتر كارام رو بكنم و برم بخوابم براي رويارويي با كابوس سيكس سيكس فور. اين بود كه سريع ساعت ١١:١٥ خوابيدم براي فردا. چشمتون روز بعد نبينه انگار تمام سلول‌هام با لباس رزم وقتي اسم ساليد مكانيك مياد به صورت آماده باش درميان!! اين بود كه يك بار ساعت ٣:١٥، يكبار ٤:٣٠، يكبار ٥:٤٥، يكبار ٦:١٥ و آخرم ساعت ٧:١٥ بيدار شدم!!!!!! ديگه بالاخره سربازي نرفتم اما اين چان كاري كرده كه ما هر شب خشم شب داريم!!!!!!  خلاصه مطابق معمول كميته بخران در رختخواب اوه نه از ديشب تشكيل شده بود و برنامه به موقع رسيدن به كلاس رو چيده شده بود. اما به طرفةالعيني صبحونه آماده و غذا هم كه از ديشب آماده شده بود و كمين!

بله كمين! داستان كمين ما اينه كه خط هفت جزو خطايي كه به صورت كاملا خودمختار حركت مي‌كنه و اگر بتونم گيرش بندازم من رو تا ايستگاه اتوبوس دانشگاه ميرسونه. در يك مطالعه استراتژيكي سوق‌الجيشي فهميدم كه اتاق من ديد خوبي به مسير حركت به سمت جنوب اين خط داره بنابراين من به محض ديدن اتوبوس خط هفت ٢ دقيقه فرصت دارم تو ايستگاه آماده باشم و تا خط بعد برم. اين بود كه رفتم تو كمين كه يهو ديدم اوه اوه نماز نخوندم. از مزاياي زندگي در قطب (!) اينه كه نماز صبح قضا نمي‌شه به همين خاطر سريع رخت بر كندم و نمازي برزدم و بدون رويت هلال خط ٧ به سمت دانشگاه روانه شدم كه ديدم اتوبوس داره از پايين مياد و اين به عنوان جايزه‌اي از جانب خداوند در نظر گرفته مي‌شد (چه خوب بود همه زندگي رو با اين ديد نگاه مي‌كردن). و علي رغم تلاش‌هاي مبتكرانه و بهره‌گيري از امدادهاي غيبي تقريبا ٢ دقيق كلاس رو دير رسيدم و بازهم محكوم به لژ نشيني! نكته خنده‌دار داستان اين بود كه ٩٨ درصد كلاس تقريبا يا گيجن يا خواب. بعد از بيدار شدن از كابوس ساليد مكانيك كلاس راك مكانيك با سكانداري دكتر تننت بود كه راستش تا مي‌بينمش ياد دايي محمد مي‌افتم چون خيلي شبيهشه اما خبر خوب اين بود كه نمره كوييزي رو كه هفته پيش داده بود رو داد و من شده بودم ٥/٨ از ١٠ كه جزو بالاترين نمره‌ها بودم واين خبري بود كه واقعا بهش احتياج داشتم. بعد سختي زيادي كه سر اين درس‌ها مي‌كشم ديدن نمره‌هاي خوب و شنيدن خبرهاي موفقيت آميز باعث مي‌شه آدم با روحيه بالاتر اين راه نفس گير رو ادامه بده. بعدم كه كلاس دكتر چالاتورنيك كه نياز به گفتن نداره و براي فهميدن داستان اون هركدوم از پست‌هايي كه در شب سه‌شنبه و پنجشنبه بخونيد همونه و اين نشون از پويايي زايدالوصف كلاس مكانيك خاك داره.

نكته جالب انگيز امروز اوومدن مهمون ويژه احسان نايجل بود كه مال ناف انگليس بود بنابراين براي من فرصت خوبي بود كه يه كلاس زبان مجاني براي اصلاح تلفظ هام داشته باشم. مهمون احسان سر وفت اومد و با لهجه اصل بريتانيايي شروع كرد با احسان صحبت كردن و من رو ياد اولين روزهاي كارم در كنار جان ايگر مينداخت. احسان و مهمونش براي بررسي پاره‌اي از آزمايشات احسان روونه آزمايشگاه شدن. بعد از مدتي هم احسان تنها اومد و براي گرفتن كپي رفت. در اين ميون مهمون احسان اومد به اتاقمون و مشغول گپ زدن با نفيس هم اتاقي بنگلادشي‌الاصل متولد كانادام شد (نفيس از مردان نيك روزگاره كه با وجودي كه در كانادا متولد شده در بنگلادش بزرگ شده و تريپ بنگلادشي+اسلاميش رو حفظ كرده). اما در اين تور چند دقيقه‌اي سراغ من اومد و يه گپي هم با من  زد و بعد سراغ تزرا رفت و از موضوع تز اون صحبت كه از قضا به مزاج ايشون خوش اومد و شروع كرد باهاش صحبت كردن در مورد كارش كه احسان اومد و تراژدي از اينجا شروع شد آدم ياد فيلم‌هاي عاشقانه ايروني ميافته، پس نهايت سعيم رو مي‌كنم كه صحنه رو در قالب سخن بيارم، اوه خدايا سخته. خوب .......................... بريم:

جهت اطلاع خوانندگان:

١- احسان آدم فوق‌العاده سخت كوش و باهوشيه! اكثر وقتش رو صرف مطالعه مي‌كنه. پارسال حتي تا ١١ شب با علي مي‌موندن و درس مي‌خوندن. عاشق برق و الكترومغناطيس. مسلط به زبان انگليسي با لهجه آمريكايي و بريتانيايي. تازگيام داره آلماني مي‌خونه. استاد آشپزي و روابط عمومي و فوق‌العاده عجول. صاحبنظر در سياست

٢- تزرا آدم فوق‌العاده خوش گذرون! اكثر وقتش رو صرف فيلم ديدن، چت كردن و گپ زدن با دوست دختراش مي‌كنه. پارسال هم مثل امسال ساعت ٥-٦ ميرفته. عاشق فيلم و آهنگ به زبان اتيوپيايي، مسلط به زبان انگليسي و به خصوص OK. استاد استفاده از غذاهاي آماده به طبخ در ماكروفر. فوق‌العاده خونسرد. صاحبنظر در چيز خاصي نيست. استاد دانشگاه اتيوپي و الانم داره مقاومت مصالح درس ميده.

احسان با وجود سخت كوشي زايد الوصفي كه شنيديد نمي‌دونم به خاطر چي با وجودي كه عملكرد بهتري رو از تزرا داشت نتيجه برعكسي رو ديد.

خوب الان مي‌تونيد حس كنيد كه احسان چه حسي نسبت به تزرا داره و حالا ماجرا:

احسان از در وارد مي‌شه با يه لبخند كه ببينه نايجل چه نكته راه گشاي ديگري رو پيش روش ميذاره كه مي‌بينه نايجل داره به گرمي با تزرا حرف مي‌زنه. در همين حين... واي خدايا! نايجل كه حسابي از شنيدن حرف‌ها.... نه كارها....... نه نمي‌دونم از شنيدن چي داشت بال در مياورد از كيفش يه كارت ويزيت كه فقط همون يك دونه رو هم داشت رو درآورد و گفت هر وقت دنبال كار مي‌گشتي سال بعد يا حتي اين تابستون فقط يه زنگ به من بزن، و كارت رو به اون داد. خداي من قيافه بهت زده احسان واقعا آه رو از نهاد سنگ به آسمون مي‌رسوند و بازهم به گرمي مكالمه‌اي كه مطمئنم جزو تلخ‌ترين كلام‌هايي بود كه احسان شنيده بود ادامه پيدا كرد. «آيا نبايد نايجل ميومد اينجا؟»، «آيا يه آدم مي‌تونه اينجوري خوش شانس باشه» اينا فكرايي بود كه مطمئنم به سرعت برق و يا تبعيت از همون قوانين الكترومغناطيسي كه احسان عاشقشون بود، از ذهن احسان مي‌گذشت و مثل تيري به قلبش مي‌نشست. شايد «آيا مي‌شه يه روز منو تزرا و چاقو سه تايي تو يه اتاق تنها شيم» آخرين فكري بود كه به ذهن احسان خطور كرد. خلاصه من از يك طرف هم سعي مي‌كردم خنده خودم رو پنهان كنم و همين‌طور سعي مي‌كردم اصلا خودم رو به يه كار ديگه‌اي مشغول كنم. خلاصه اين نايجل رفت و بازهم احسان و ساير مسائل كه ديگه بازش نمي‌كنم.

ديگه مطلبم رو ادامه نمي‌دم چون داره زياد مي‌شه و از حوصله خواننده خارج مي‌شه. اما مناجات‌هاي شبانه:

خدايا هميشه يارم بودي و هميشه دركنارم. هيچوقت چيزي رو كه مي‌خواستم بهم ندادي، چيزي رو كه خواستي بهم دادي. ناراحت شدم اما بعد ديدم در شنزار زندگيم مثل هميشه تنها يك رد پاست رد پاي كسي كه اون تنها كسي بود كه مي‌تونست اين راه رو بره. ..... ممنونم

 

لذت روز تعطيل در كابوس سيكس سيكس فور

يه روز تعطيل يك خواب طولاني، يك صبحانه خوشمزه، يك هواي خوب، يك احوال پرسي مهربانانه با همسايه‌هايي مهربان، اتوبوس‌هاي آماده، ناهار لذيذ، احساس خوب، موسيقي زيبا .......... .................... تمام اينها در كابوس سيكس سيكس فور نابود شد!!!!!!!!!

من نمي‌فهمم آخه اين چه درس مرخرفيه كه يه مشت آدم علاف نشستن نوشتنش و به زور سرنيزه و بمب‌هاي آتش‌زا در ذهن دانشجوهاي بدبخت مي‌كنن.

اما خوب بالاخره من هرچيم به زمين و زمان فحش و بد و بيراه بگم بازم چيزي درست نمي‌شه پس بريم سر اصل داستان:

ديشب بعد از نوشتن وبلاگم و در عين اين كه داشتم در مسائل مكانيك سنگ بال بال مي‌زدم، تلفن زنگ زد و خوب من هم كه با خونه حرف زده بودم پس مامان اينا نبودن! خدايا اين وقت شب ساعت ١٠ شب دوست دخترهاي تزرا هم آفيسمم ديگه مي‌دونن تزرا اينجا نيست بقيم كه سر خونه زندگيشونن پس كيه؟! يه نگاه به كالر آي دي انداختم!! اوه صاحب خونم ويكتوريا بود..! من كه حسابي جا خورده بودم تلفن رو برداشتم و منتظر هر خبري بودم كه ويكتوريا يه سلام و احوال پرسي كرد و گفت:

Mohsen! Come home! We hava a guest

خدايا چي شده ويكتوريا به من زنگ مي‌زنه كه مهمون داريم! مامان اينا كه خونه بودن ظرف نيم‌ساعتم كه نمي‌تونن بيان اينجا!!!!!!!!!!!! كمك‌هاي بشر دوستانم كه هنوز نيومده! نكنه ويكتوريا بدبخت رو گروگان گرفتن!!! خلاصه من كه حسابي جا خورده بودم گفتم الان راه ميافتم كه يهو خنديد و گفت مهدي اوومده و مي‌خواد آشپزي كنه بدو بيا تا خونه رو به آتيش نكشيده يا از گشنگي نمرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدايا من مردم از خنده اينجا! گفتم اومدم!‌ اومدم و بعد گوشي رو داد به مهدي و مهدي كه يك كلمه فارسي به ويكتوريا ياد داده گفت This is the exact meaning of KHALIBANDI

خدايا مهدي عزيز و دوست داشتني گفت تا بياي شام آمادست واي اين خبر براي من به منزله يه لالايي شبانه بود كه مي‌دونستم مهدي بازهم همه چيزا رو قاطي مي‌كنه و مي‌گه نمي‌دونم اين چيه اما خوشمزست. بنابراين چهار تا فحش آبدار نثار تننت كردم و راه افتادم سمت خونه. تو راه چندتا دختر كانادايي لباس‌هاي بانمك تنشون كرده بودن مثلا يكيشون با قوطي لباس آدم آهنيا رو تنش كرده بودو مثل آدم آهنيا راه مي‌رفت!! منم كه خوب به علت سرما تا دندون مسلح بودم و قيافه مهلكي داشتم، وقتي از كنارشون رد شدم و نگاه نگران يكيشون رو كه به من قفل شده بود و فكر كنم هر آن منتظر يك عمليات انتحاري از من بود ديدم، با يك لبخند عاشقانه (!) به لبخند متقابل گره خورده در نگاه شك‌آميز بدل كردم. جمعه شب‌ها اينجا شب عشاق، ديونه‌ها و دانشجوهاي از همه جا رونده از همه جا مونده اذب هست. كه تلفيق اين جماعت عُلاف (جمع مكسر عَلاف) مثل آش شله قلم كار مي‌شه. خلاصه رسيدم خونه و با سلام گرم ويكتوريا خوش‌آمد گفته شدم و يكم با هم به مهدي خنديدم و مهديم از پايين جواب ميداد ولي دست مريضاد خيلي خوشمزه بود. مهدي همينطور يه خبر خوب بهم داد كه دانشكده موسيقي قراره براي من يه گيتار كلاسيك گير بياره كه تا سازم برسه برم و باهاشون تمرين كنم. واقعا اين مهدي يك جواهره. بعد هم كلي با هم از سياست بگير تا هنر گپ زديم و البته مهدي گير داده اندفعه كه رفتيم سيو آن فود خرچنگ بخريم و من پرسيدم مامانم گفته حلاله! خدايا فكر كنيد خرچنگ! اونم زنده! وووووووووي من كه گفتم اصلا رو من حساب نكن! و خلاصه يكم خنديديمو بعد با خوشحالي خوابيدم چون مي‌دونستم فردا روز خوبي خواهد بود چون تعطيله و من مي‌تونستم راحت بخوابم.

صبح امروز كه از خواب پا شدم، مهدي ٥ دقيقه بود كه رفته بود و ... اوه!‌ چي مي‌ديدم!! يه سفره باز!

مي‌دونيد در بسته كمك‌هاي مردمي از شيراز، پدر مادر مهدي كه كلي از اينكه ديده بودن يك حوله با جان بر كفي خاصي نقش سفره رو در خونه ما بازي مي‌كنه يك فروند سفره زيبا برامون ارسال كرده بودن! بابا دمشون گرم! اما روي سفره يك كاغذ بود:

« سلام، صبح بخير، من تا جايي كه مي‌شد صبحانه رو آماده كردم، ديگه ببخشيد... قربانت داش مهدي»

واي خدايا اين نامه براي من از صدتا نامه عاشقانه زيبا تر بود. چون نامه عاشقانه در زيرش همش يك مشت دروغ بود اما در زير اين نامه يك تابه نيمرو واقعي بود! من هم با ولع خاصي خوردم و بسي لذت بردم. بعدش به اميد خوردن يك خوراك لوبياي مرد (بقول مهدي هر چيز توپ رو مي‌گه مرد) يه كيسه لوبيا رو بردم بالا كه بپزم وويكتوريا در آشپزخونه بود و گفت مي‌دوني اين لوبيا رو همين‌جوري بريزي و بخواي بپزي ١٥ ساعت طول مي‌كشه و مي‌گفت همچين تجربه تلخيم خودش داشته اما به هر حال ما از يك متد جديداستفاده كرديم كه اگر نتيجش مطلوب بود فردا بهتون مي‌گم.! بعد اين داستان‌ها من از به سمت دانشگاه عازم شدم و همين‌كه در رو بستم ديدم سه نفر دارن چند تا چوب رو بصورت حصار دور خونشون مي‌زنن كه يهو يكيشون سلام كرد. من كه در ايران عادت نداشتم به هر كسي سلام كنم سلام كردم و يارو با ادب خاصي دستش رو از دستكش درآورد و گفت من Btad هستم و من هم خودم رو معرفي كردم و چون عجله داشتم خداحافظي كردم و اومدم دانشگاه. اينجا آدم‌هاي خوبي داره واقعا. البته ويكتوريا هم كه حسابي از داشتن مستاجرايي مثل من و مهدي، بي دردسر و سخت كوش حال كرده شده مسوول تبليغات و همه جا نشسته از ما تعريف كرده.

خلاصه امروز در آفيسم گفتم امروز روز سيكس سيكس فوره و شروع كردم جون كندن سر مسائل مزخرف اين درس. و خدايا تمام روزم رو گرفت تا من با كمك احسان كه گناه كرده شده هم آفيسي من (!) ٢-٣ تا تمرين جديد ساليد مكانيك رو حل كرديم. اين احسان يك نعمته در آفيس من چون واقعا تو درس‌هام كمك بزرگيه و البته آب جوش هم برام تامين مي‌كنه خدا خيرش بده واقعا.

اما ديگه كم كم وقت رفتنه، هواي عجيب غريب ادمونتون امروز گرم و قراره فردا آفتابي باشه. ببينيم فردا چه روزيه؟

اما فردا هر روزي باشه، روزيه كه بازهم خداوند درهاي رحمتش رو به روي بنده‌هاش باز مي‌كنه. رحمتي كه براي هر انساني در اون سهمي قرار داده شده و نه كم مياد نه به كسي نمي‌رسه. اما براي بدست آوردن اون رحمت‌ها بايد يك نقطه كار كرد. يك نقطه‌اي كه لازمه تا زحمت بشه. تا غروب فردا اندكي باقيست يك نقطه انرژي زيادي نمي‌خواهد...

اولين برف پاييزي

وقتي اسم پاييز رو مي‌شنويد ياد چي مي‌افتيد؟ خيليا قيافه رومانتيك به خودشون مي‌گيرن و مي‌گن قدم زدن تو پارك جمشيديه با .... حالا بگذريم! بعضيا شاعر پيشن و مي‌گن صداي خش خش برگ‌هاي خزوني و بعدم يه شعر زيبا كه من هر چي فكر كردم كاملش يادم نيومد (باد خنك از جانب خوارزم وزان است). بعضيا بارون و غمش رو به ياد ميارن خوب بعضيام مدرسه و اين حرفها. اما اينجا از نه از صداي خش خش برگ‌ها خبريه، نه بارون و البته نه يار! پاييز اينجا خيلي زيباست، اوج هنرمندي نگارگر اما به سرعت اين تابلوي هزار رنگ زيبا جاي خودش رو به تابلويي تمام سفيد مي‌ده. خيلي زود سرماي مطبوعه پاييزي كه پياده روي رو در اينجا به يكي از رويايي‌ترين خاطرات روز تبديل مي‌كرد، جاي خودش رو به خاطرات نشستن تو يه اتوبوس گرم يا پياده‌روي با ريتم موسيقي برخورد دندون‌ها به هم مي‌ده.

ديشب كه با احسان به سمت خونه مي‌رفتيم، سرمايي كه هر دوي ما رو ياد فيلم شمال ٦٠ مي‌انداخت داشت خبر از اومدن زمستوني زودرس و ديررو را بهمون مي‌داد. بعد از رسيدن به خونه دوست ويكتوريا (پيت) خونه بود و ويكتوريا هم من رو بهش معرفي كرد و گفت كه اين‌ها (من و مهدي) دو تا از سخت كوش‌ترين آدم‌هايي هستن كه من ديدم و كلي تعريف و تمجيد. حالا من وايسادم دو در و اين دوتا هي هندونه ميزارن زير بغل من! من هم خاطره ديشب و بيدار شدن زود هنگام كه نه بي هنگامم رو براشون تعريف كردم و طفلكي ويكتوريا هم گفت آره صداتو شنيدم و خيال كردم صبح شده منم پا شدم كه ديدم ساعت ٤:٣٠ صبحه و كلي سه تايي خنديديم و من زدم به چاك! خوب به نظر شما يك انسان يخ زده آرزوش چيه؟ هر چي باشه مطمئناً ايستادن دم در و گپ زدن نيست.

چند شبه كه بدجوري خستگي من رو از پا درمياره بطوريكه اگر احسان ١ بسته كالباس‌ به من نمي‌داد من هر شب يا گرسنه بي‌هوش مي‌شدم يا با سيب زميني و خاگينه از خجالت شكم در ميومدم. به هر حال ديشب هم با دو تا ساندويچ خودم رو به رختخواب معرفي كردم و البته امروز مي‌تونستم تا حدوداي ٨ بخوابم چون كابوس سيكس سيكس فور وجود نداشت. صبح در حالي كه بعد از يك برنامه‌ريزي كاملا دقيق و حساب شده كه ظرف ١-٢ دقيقه ريختم صبحانه خوردن و ناهار درست كردن رو جوري برنامه ريزي كردم كه تا ٨ تموم شده باشه و شد. به سرعت از خونه خارج شدم و به سمت دانشگاه. اوه! خداي من! چي! آخر اكتبر (مصادف با اوايل آبان) ««««««««««««««««««برف!»»»»»»»»»»»»»»»»»»» البته نه برف درست و حسابي اما زمين هاشوري از سفيد خورده بود. اما من كه تا دندان مسلح اومده بودم بيرون سرما رو زياد حس نكردم ولي از عكس‌العمل جماعت مي‌شد فهميد كه سرده. خلاصه كلاس سيگو رو با اندكي تاخير رسيدم و خوب بازهم درس‌هاي قشنگ سيگو... و بعد بازهم كارهام (براي معني كلمه كارهام به پست‌هاي قبلي مراجعه كنيد).

امروزم به شدت بي‌خبر بود و بي‌اتفاق! اما خوب بازهم يك روز بود و به حرمت زماني كه از من گرفت لايق تامل كردن. اين داستان وبلاگ نويسي من هم شده وسيله‌اي براي تفكر به امروزم. روزها يكي پشت ديگري مياد و ميره و من نگران تر از هميشه و اتفاقات اون.

امروز چون زياد حرفي براي نوشتن نداشتم دلايلش رو به تصوير كشيدم (روش اضافه كردن تصوير رو علي بهم ياد داد استاده بابا!!)

 

 

تصوير بالا تكاليف به دار كشيده شده‌اين كه وظيفشون ياد آوري حجم بالاي كاريه كه بايد انجام بدم. به ترتيب از چپ به راست: مكانيك سنگ، ساليد مكانيك، نشت و مكانيك خاك (تصوير وسط تقويم دانشگاهه كه بهم گذشت زمان رو نشون مي‌ده) و اما اون پايينيم كامپيوتره وفادارمه كه به علامت تكاليفيه كه به صورت كاغذي نيستن.

اما عكس دوم رو اسمشو

 ميذارم «به ياد آقاي محمدي» آبدارچي شركتمون كه چه خاطراتي كه باهاش ندارم. مي‌گفت:«دكتر! (چون من و برادرم هر دو در شركت بوديم به من مي‌گفت دكتر به اون مهندس و انقدر گفت تا من اومدم اينجا) چقدر اين ميزت به هم ريختست. به تو ميز كنفرانسم بدن بازم كم مياري» يادش بخير! همه كه مي‌رفتن مي‌گفت بيايد قهوه بخوريم!

آشفته بازار

 

اي بابا! ديگه ببينيد من اينجا چه ها كه نمي‌كشم. اما بالاخره بايد بود و جنگيد....نبايد ماند و قناعت كرد.

صبح روز بعد! صبح روز قبل! آيا اكنون صبح است؟!

ديشب شب جالبي بود، مي‌گم چرا... بعضي وقت‌ها آدم كه دنبال خبر مي‌گرده خواهي نخواهي خودش خبرساز مي‌شه... ديشب كه به همراه احسان مثل هميشه سوار بر مركب وست ادمونتون مال (اتوبوس خط ٤) به خونه رفتيم تو راه به آسمون ابري نگاه ميكردم و خوب شب كه از ظهر گرم ديروز به مراتب سردتر شده بود شك من رو به ابرها به يقين نزديك‌تر مي‌كرد كه به قول قديميا ننه سرما پنبه‌هاي لحاف كهنشو مي‌خواد اين بار تو ادمونتون (!) بزنه و از قضا اينجا لحاف همه در و همسايشو مي‌زنه!! خلاصه شب رسيدم خونه و شكم مبارك رو با ١ ساندويچ تخم مرغ و سيب‌زميني آروم كردم. اگر شما منحني  مصرف سيب‌زميني من رو نسبت به زمان ترسيم كنيد زمان جوونه زدن سيب‌زميني‌ها رو مي‌تونيد از رو شروع پيك مصرف درآريد خلاصه نكته جالب هم رسيدن اولين جعبه كمك‌هاي بشر دوستانه كميته امداد امام شيراز (خونوادش) بود كه خوب مهدي رو خوشحال كرد و البته من رو هم

اما من كه حسابي شكار و داغون حملات پياپي و بي‌وقفه درس‌هام بودم و مثل آدم‌هايي كه ده‌تا بطري مشروب رو يه جا فرستاد باشن بالا حسابي گيج و منگ و خمار بودم. تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه ساندويچ رو بفرستم اندرون معده و خواب و اما چه خوابي! ناخودآگاه يا خودآگاه بيدار شدم و بعد از چندتا فحش و بد و بيراه به هواي ادمونتون كه هميشه تا ٩ صبح تاريكه و چند تا فحش به دكتر چان كه كلاسش رو ساعت ٨ شروع مي‌كنه پا شدم و رفتم چايي رو گذاشتم و ضيافت صبحگاهيم رو كه هميشه بهم روحيه و انرژي ميده رو به راه انداختم كه يهو مهدي سر و كلش پيدا شد و گفت: اِه محسن اين وقت صبح بيدار شدي چيكار مي‌كني؟؟ من هم عصباني گفتم بابا ٨ صبح اين .......... (به علت مسائل اخلاقي نمي‌شه اينجا رو بگم) كلاس گذاشته. اما هنوز قيافه مهدي متعجب زده به من بود. م هم براي آوردن بقيه وسائل با سگرمه‌هاي تو هم رفتم تو اتاقم و به ساعت يه نگاه انداختم و خوب ديدم ٤:٣٠ صبحه و رفتم كتري برقي كه آب رو جوش آورده بود رو خاموش كردم و رفتم نون آوردم كه مهدي باز گفت محسن ٨ كلاس داري الان كه ٤:٣٠ هست! گفتم بابا بايد زودبرم ٧ دانشگاه باشم يه كم كارامو پيش ببرم و خوب مهدي ديد نه بابا من خيلي شوتم گفت باشه من مي‌رم بخوابم شب بخير! من هم كه مي‌خواستم تازه چايي رو بريزم يه كم فكر كردم... ها! چي! ٤:٣٠!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اوووووه! مونده بودم من الان اينجا چكار مي‌كنم. طفلكي خودم! شوت شوت بودم! حسابي آب و روغن قاطي كرده بودم. يه نگاه به سفره پهن! يه نگاه به نون گرم شده در ماكروفر! يه نگاه به چاي داغ! يه نگاه به خودم و يه نگاه به ساعت!!!!! اوه خدايا! من چرا الان بيدار شده بودم؟! اصلا چرا هيچ پاسخي به اخطار ساعت ٤:٣٠ نمي‌دادم! آخه اينجا حتي اذان صبحم ساعت ٧:٠٠ صبحهه. خلاصه براي اينكه جلو مهديم ضايع نشم بازم غرغر كنان گفتم آقا ولش كن اصلا مي‌رم مي‌خوابم همون هفت ميرم دانشگاه

خلاصه اين داستان شوت بازي ديشب ما بود كه حالا صبح اومديم دانشگاه و ٥ دقيقه به كلاس ساليد مكانيك ديدم مثل هميشه جماعت علاف دانشجو مثل تهران، صبح‌هاي زود و صف شير، وايسادن دم كلاس منتظر جناب چان! ياد قديما بخير كه نيم‌ساعت از كلاس گذشته بود ماها سلانه سلانه ميومديم سركلاس! اما از كرامات جالب اين دكتر چان تهيه ديدن نقشه محل امتحان بود كه به صورت نقشه جامع دانشگاه و نقشه دپارتمان كامپيوتر بود كه به همه دانشجوها داد!!!!!!!!!!!! من حتي فكرشم نمي‌تونستم بكنم كه نقشه محل امتحان كه دپارتمان روبه‌رومونه خوب!

كلاس راك مكانيك امروز ما با رفتن دكتر مارتين و اومدن دكتر تننت رنگ و بوي جالبي گرفته بود. راستش اين اقا كه عن قريب ٥٠ رو بايد گذرونده باشه اونقدر ورجه وورجه مي‌كرد و با نمك درس مي‌داد كه اگر به علي‌رضا كه كنارم نشسته بود (و سمت ريسرچ اسيستنت ايشون رو داره) و داشت شعر مي‌نوشت و تمرين امضا مي‌كرد اضافه كنيم خنده دارترين صحنه زندگي من بود. امروز همش روز خنده بود چون صبحم كلاس دكتر چان پرده ويديو پروژكتور پايين بود و دكتر چان با همون لبخنده غرور آميز هميشگيش خواست اون رو بده بالا كه ديد گير كرده. و خوب هرچي زورزد پرده بالا نرفت. بنده خدا هي براي اين كه بار ضايع شدن رو با يكي ديگه تقسيم كنه و اون رو هم در اين امر مهم شريك كنه هي مي‌گفت:Oh! if somebody can help me و جماعت يخزده كلاس تكون نمي‌خورد. دكتر چان هم كه انگار داره واسه كلاس فيلم بازي مي‌كنه و مي‌خواد فيد بك اون‌ها رو ببينه براي ايفاي نقش بهتر برمي‌گشت و با همون لبخند به بچه‌ها نشون مي‌داد كه حالا تازه اولشه الان همشو يه دستي لوله مي‌كنم و دوباره زور زدن و همون جمله و جماعتي كه تكون نمي‌خوردن. من به سختي جلو خندم رو مي‌گرفتم اما بقيه انگار نه انگار كه اين صحنه تنها هر ٧٠ سال يك بار در تاريخ بوقوع مي‌پيونده! خلاصه دكتر خسته و عصباني و در عين حال سعي مي‌كرد نشون بده چيزي نيست گفت خوب مجبوريم تاش كنيم بندازيم رو تخته و چون قدش به خاور دوريا رفته بود دوباره همون جمله رو گفت و دوباره همون بي‌حركتي. خلاصه آخر دوباره برگشت و فيدبك رو كنترل كرد و رفت يه صندلي آورد برگشت، فيدبك چك شد، رفت بالاش و پرده رو تا زد و اومد پايين و يه خنده‌اي كرد و ادامه داستان. خلاصه كلي اينجا خنديدم.

بعد كلاس‌هام اومدم آفيس و دوباره حملات كارهام رو پاسخ دادن! خدا خيرش بده احسان رو كه گه‌گداري با اين آب جوشش ما رو مي‌سازه و اين بار مهدي هم با دعوت به يك ليوان قهوه ما رو حسابي ساخت. مهدي امروز مي‌خواست تمرين آهنگ ايراني به گروه موسيقي غربي بده! بابا اين مهدي نابغست. البته به من هم قول داده براي پنجشنبه ديگه من رو ببره به گروه موسيقي معرفي كنه واي كه براي اون روز لحظه شماري مي‌كنم.

امشب باد سردي، زمستون رو به ياد هواي ادمونتون آورده. مي‌گن شنبه قرار برف بياد و همه از الان آماده باشن. ديشب به ويكتوريا مي‌گفتم اگر اينجا نخواد سرد شه من لباسي براي پوشيدن ندارم و اون طفلي هم با يه حالتي گفت نه دعا كن برف نياد و سرد نشه لباسات با من كه كلي دلم سوخت. اما بالاخره زمان در گذره. با رسم طبيعت نمي‌شه مبارزه كرد چون انصاف هم نيست. هميشه خداوند در خلقتش زيبايي‌ها رو نقاشي كرده و سرود طراوت رو در همه جا زمزمه كرده. مي‌دونيد هنر خداوند در زيبايي آفريني نيست در قرار دادن زيبايي‌ها در دل سختي‌هاست و فطرت انسان رو جوري آفريده كه با پيدا كردن اون زيبايي‌ها احساس شعف كنه. اميدوارم كه من هم لياقت درك اون زيبايي‌ها رو داشته باشم حتي اگر در سخت‌ترين سختي‌ها باشم...

سلامي به گرمي امروز

واقعا آدميزاد مثل يه رودخونه مي‌مونه. رسالتش حركت كردنه و حتي اگر سختي‌ها و مشكلات مثل سنگ و موانعي سر راهش قرار بگيرن باز هم راه خودش رو پيدا مي‌كنه و به حركتش ادامه ميده، شاداب و پويا.

ديشب بعد يك بحث داغ و البته جذاب هميشگي با شيفت شب دانشكده (علي، احسان و من) داشتيم راهي شديم به سمت خونه. يه كار جالبي ديشب كردم كه به نظر خودم جالب و خوب به نظر شما شايد ديونگي باشه. پيش خودم گفتم چقدر اعتقاد به يك كار مي‌تونه در انجام اون تاثير داشته باشه بعضيا بهش اعتماد به نفسم مي‌گن ولي كاملا منظورم اين نيست، چيزي بين ايمان و اعتماده. خلاصه گفتم بيام به اين اعتقاد داشته باشم كه در راهي كه مي‌رم هيچ اتفاقي نمي‌تونه از حركت منو باز داره حتي اگر اون اتفاقات رو نبينم. بنابراين چشمام رو بستم و شروع كردم مسيري رو كه شايد تا حالا نزديك ٢٠-٣٠ بار رفته بودم رو با چشم‌هاي بسته رفتن. اما نمي‌تونستم و هر ١٠ قدمي كه برداشتم چشمام رو هراسان باز مي‌كردم خوب حتي از سر خيابون تا خونه هم كه تقريبا ٢٠ قدمم كمتره رو هم نتونستم برم اينو داشته باشيد تا بعد...

ديشب كه داشتم ظرف مرف‌ها رو مي‌شستم ويكتوريا از تو اتاقش يه هاي محسن! گفت و باي باي كرد و پاشد و اومد و كلي با هم گپ زديم. از آتلانتا ازش پرسيدم و اون هم برام تعريف مي‌كرد جالب تر اين بود كه مي‌گفت از فرودگاه تا جايي كه بايد اساسم رو تحويل بگيرم رو بايد با قطار مي‌رفتم و من كه نمي‌دونستم شروع كردم به پياده روي (!) و خلاصه برگشتم و با قطار (!) براي تحويل بارهام رفتم. مي‌گفت هواي آتلانتا عالي بود و او هرگز جايي به مهمون نوازي اونجا نديده بود. مي‌گفت من هيچ وقت تنها تو خيابون راه نمي‌رفتم و هميشه يكي ميومد و با هم گپ مي‌زديم تا به مقصد برسيم و تقريبا همه هم رو مي‌ديدن به هم سلام مي‌كردن!! خلاصه از داستان آتلانتا و بگو بخند بعديم بگذريم جواب شكم گرسنه رو بايد يجوري مي‌دادم ديگه فردا كه نمي‌تونستم با سيب زميني خرش كنم! خلاصه انقدر سيخ زد و اعتراض كرد كه نصفه نيمه از ويكتوريا خداحافظي كردم و رفتم پايين تا به وعدم براي پختن ماكاروني عمل كنم و پيش شكم شرمنده نشم و ديگر بار معجزه كردم!

چنان معجزه‌اي كردم و چنان قارچ، فلفل سبز، پياز داغ و گوشت چرخ كرده رو استادانه با پودر معطر سير و زردچوبه و كره و اين جور چيزا مخلوط كردم كه همه ظرف و ظروف‌هام لب به تحسين گشاده و از اينكه غذاي من رو در خودشون مي‌ديدن احساس غرور مي‌كردن. خلاصه آدم ياد داستان سيندرلا مي‌افتاد. درد سرتون ندم انقدر اين غذا خوشمزه شده بود كه من از ماكروفر تقاضا كردم كه بخشي از غذا رو در خودش براي فردا محفوظ بداره.

صبح با وجودي كه در جلسه بين كار و خواب طرف كار رو گرفته بودم، صبح نتونستم به وسوسه‌هاي خوابم جواب رد بدم و تا نزديك‌هاي ٨ خوابيدم و خوب نگراني كارهام من رو به سمت دانشگاه مي‌كشوند. امروز تقريبا روز مفيدي بود و تونستم گزارشم رو تحويل بدم و كارهاي مكانيك سنگم رو پيش ببرم. در كل روز مفيدي بود. اما امروز روز بسيار گرمي رو داشتيم. دما تا ٢٠ درجه هم مي‌رسيد و مقداري شرجي بود براي همه ماها واقعا تعجب آور بود كه چرا انقدر هوا گرم شده. به هر حال نمي‌دونم بايد خوشحال بود يا ناراحت؟! (انقدر من گفتم جهنم يخي جهنم يخي كه حسابي اينجا رو چشم زدم).

ساعت ٢ آزمايشگاه بود و نكته جالب در آزمايشگاه اين بود كه گزارش اول من ٩٩ از ١٠٠ شده بود! راستش بيشتر از اينكه خوشحال باشم داشتم شاخ در مياوردم! جالب بود كه در گزارش من نوشته شده بود كه گروه‌هاي ديگه نتايج كار شما رو به عنوان ايراد معرفي كردن و جالب‌تر اين بود كه من هم در كمال پررويي نتايج اون‌ها رو به عنوان ايراد معرفي كرده بودم. اما با اين حال از گزارش دومي كه امروز دادم خيلي نگرانم. حالا بايد موند و ديد.......

ديگه كم كم با نزديك شدن به آخر‌هاي شب، پايان يافتن انرژي من دم از خستگي مفرطي مي‌زنه كه اسباب اساسيش رو جمع كرده و در وجود من داره مستقر مي‌شه. بالاخره خستگي هميشه مهمون بدي نيست اگر با ديد تنبلي بهش نگاه نشه يا با ديد بريدن وسط كار، خستگي نشون دهنده اينه كه براي رسيدن به هدف گام‌هاي محكمي داره برداشته مي‌شه، خستگي هميشه وسوسه روزگاره براي خاتمه كار در ميانه راه، اما خبر خوبيه كه نشون مي‌ده داري خلاف جهت رودخونه شنا مي‌كني چون يه ماهي مرده هم مي‌تونه در جهت رودخونه حركت كنه.

اما نوشته‌هاي من هميشه دريچه‌ايه براي ياد آوري خيلي چيزها در وجودم كه مثل مادربزرگ‌ها در صندوقچه تو زيرزمين قايمشون كردم و بعضياشون رو فراموش كردم، به ياد بيارم و به خودم بگم چيزهايي رو كه بايد بشنوم مي‌دونيد كسي جز خود آدم از جيك و پوك خودش خبر نداره و هنر ما هم بيان اين مطالب به شيوه‌ايه كه اون‌ها رو زيبا بشنويم. بقول علي آزاد كه گه گداري از تو دودكشش شكواييه‌اي صادر مي‌كنه كه اگر چه دودآلوده اما دلنشينه:

«از همه مجازی شدن ما مگر چقدر میگذرد؟ خیلی باشد ده سال. و این ده سال در مقایسه با هزاره ها زندگی حقیقی چهره به چهره شاید قابل صرفنظر کردن باشد. اما مشکل آنجاست که در دنیای مجازیی که ساخته ایم روز به روز "مجازی تر" میشویم. درست همانگونه که در آغاز دنیای حقیقی را بی خیال شدیم و زندگیمان را مجازی بنا کرديم. این بار در همان مجازیت داريم دچار دوبارگی و چندبارگی در مجازی شدن می شویم. حتی دیدارهای چهره به چهره مجازیمان هم دارد ویرایش های جدیدتر مجازی می یابد. ............. خداکند که همه دوستانم هميشه به روز باشند تا هم پوياييشان را لمس کنم و هم روي اين "مجازي تر" شدن و خروجي خوانم را کم کنم!»    علي آزاد (با اندكي تصرف!!)

اذان صبح از دانشگاه آلبرتا!

يادش بخير وقتي تو ايران بوديم همه موبايل‌هامون رو تنظيم مي‌كرديم روي ساعت ٤-٥ صبح و بعد از زنگ زدن موبايل همه به صف مي‌شديم كه همديگر رو زوركي بيدار كنيم براي فريضه نماز صبح! اما كي فكرشو مي‌كرد كه يه روز نماز صبح رو تو دانشگاه بخونم!

امروز تصميم گرفتم به هر نحوي شده زود پاشم و برم دانشگاه كه كارامو سريعتر به سرانجامي برسونم. اين بود كه بالاخره با عظمي راسخ ساعت ٦ صبح بيدار شدم و پيش به سمت دانشگاه! اوه اوه حدوداي ٦:٥٠ رسيدم دانشگاه كه ديدم همه درها بستست و مجبورم با كارت درها رو باز كنم. اين بود كه بعد از رسيدن به مقداري از كارهاي عقب موندم (١) پيش به سوي كابوس ساليد مكانيك! و خوب دو تا خبر خوب و بد. اوليش اينكه هفته ديگه كلاس‌هاي ساليد مكانيك برگزار نمي‌شه و خبر بد اينكه دو هفته بعد كلاس جبراني ميذاره. خبر بد دوم هم تموم شدن كلاس دكتر مارتين و آغاز بخش دوم كلاس راك با سكانداري دكتر تِنَنته.

بعد كلاس‌هاي امروز مثل هميشه به سمت آفيسم خزيدم! و سعي كردم با استفاده از هر گونه ابزار نوشيدني و خوردني خودم رو بيدار نگه‌دارم و هر جوري كه هست كارهام رو پيش ببرم. خلاصه بگذريم از برو بياي هم آفيسيم تزرا كه حسابي آمپر احسان رو كه شده بود عين منشيش(!) به آخر چسبونده بود. ديگه اين آفيس ما هم اگه اين تزرا رو نداشت كه خيلي بي‌نمك مي‌شد.

يك بار همينجور كه داشتم تو سايت كتابخانه مي‌چرخيدم نمي‌دونم دنبال چي بودم،... آها!‌ دنبال يه مطلبي در مورد رديابي رنگي بودم كه يه مطلبي رو تو يه كتابخونه ديگه پيدا كردم و اصلا هم نمي‌فهميدم كجاست و چطور مي‌تونم اون رو بگيرم ولي خوب همينطوري دل رو زدم به دريا و كليك و كليك و اينا و درخواست دادم. اين بود كه امروز يه ايميل گرفتم كه آقا چيزي كه خواستي اومده به كتابخونه. خوب من كه نمي‌دونستم چي در انتظارمه رفتم كتابخونه و سراغ مسوول كتابخونه و گفتم آره آقا يه ايميلي براي من اومده، اينطور و اونطور. و در كمال برق گرفتگي ديدم مطلب مربوطه از كتابي كه مطلبه در اون بود كپي شده بود برام و در يك پاكت برام ارسال شده بود و البته روش مهر خورده بود كه آقا ما اين رو برطبق قانون فلان از تبصره فلان قانوني كپي كرديم ولي اگر تو بخواي كپي كني پدرت رو در مياريم!!

خلاصه كم كم دارم با مظاهر تكنولوژي اينجا آشنا مي‌شم!

اما بازهم به زور افسار اين گزارش مكانيك خاك رو به يه جايي رسوندم و خلاصه خوب تونستم ١ مرحله از برنامه سنگينم رو به يه جايي برسونم و بازهم كنفرانس اينترنتي براي جمع بندي كار. من پشت دستم رو داغ كنم اگر بخوام دوباره مسوول آزمايشگاه مكانيك خاك بشم.

خلاصه بازهم با روياي شيرين/تلخ (نمي‌دونم كدومش) كارهام، روزم رو با نوشتن اين وبلاگ تموم كردم. من هميشه از صبر كردن متنفر بودم و هميشه مي‌خواستم به سرعت به جواب برسم و در واقع به هدفم برسم. اما نمي‌دونم حكمت چيه كه من بايد در همه كارهام روشي جز روش صبر و ملال رو نبايد داشته باشم بالاخره ما كه نفهميديم داستان اين دنيا رو هر كي فهميد به من هم بگه.

 

(١) كارهاي عقب مونده: به علت عقب موندن تقريبا همه كارهام از اين به بعد به كارهاي عقب موندم بطور كلي مي‌گم كارهام!!!!!