بارقههاي اميد
راستش تصميم ندارم وارد جزئيات گذشته بشم چون گذشته ارزش فكر كردن نداره اگر ثمرش حسرت خوردن باشه. اما ارزش تعمق داره اگر هدف اندوختن يك تجربه باشه.
اين دو سه رو كه گذشت مهمترين خبرها كشيدن حصار دور خونه ما توسط نيروي خودجوش همسايهها بود كه خوب البته صاحبخونم راضي نبود ولي خوب رسم همسايگي در اين بود كه سهمشو بده. نكته جالب ديگه هم در رفتن ما به سوپر استور بود. يه جاي بزرگ كپي فروشگاه رفاه كه در محله كلرويو بوذ. بعد از برگشتن از اونحا و تعريف رفتن ما براي خريد به اونجا صاحبخونم با لحن مادرانهاي (!) گفت، حالا رفتي و خريد كردي اما ديگه اونجا نرو. من كه حسابي جا خورده بودم زماني كه علت رو ازش جويا شدم گفت آخه اونجا محله فقير نشينه شهره و جاي مناسبي براي شماها نيست. خوب اما به نظر من ارزش يكبار ديدن رو داشت. چراكه خوب بالاخره باعث شد من كلرويو رو هم ببينم و البته من چيز عجيب غريبي نديدم
خلاصه كلي خريد كردم و بيشتر چيزهاي فانتزي.
اما اين چند روزه سعيم بر اين بوده كه درس و مدرسه (!) رو به يه جايي برسونم كه كم كم بتونم هم زندگي خشك و كليشهاي مخصوصا تا همه چي برام هنوز نو و جديد هست، نداشته باشم و هم اينكه از اون طرف پشت بوم نيفتم. به هر حال اينو اونو اينو اون رسيديم به امروز:
ديشب كه خونه رسيدم فقط تمام تلاشم بر اين بود كه سريعتر كارام رو بكنم و برم بخوابم براي رويارويي با كابوس سيكس سيكس فور. اين بود كه سريع ساعت ١١:١٥ خوابيدم براي فردا. چشمتون روز بعد نبينه انگار تمام سلولهام با لباس رزم وقتي اسم ساليد مكانيك مياد به صورت آماده باش درميان!! اين بود كه يك بار ساعت ٣:١٥، يكبار ٤:٣٠، يكبار ٥:٤٥، يكبار ٦:١٥ و آخرم ساعت ٧:١٥ بيدار شدم!!!!!! ديگه بالاخره سربازي نرفتم اما اين چان كاري كرده كه ما هر شب خشم شب داريم!!!!!!
خلاصه مطابق معمول كميته بخران در رختخواب اوه نه از ديشب تشكيل شده بود و برنامه به موقع رسيدن به كلاس رو چيده شده بود. اما به طرفةالعيني صبحونه آماده و غذا هم كه از ديشب آماده شده بود و كمين!
بله كمين! داستان كمين ما اينه كه خط هفت جزو خطايي كه به صورت كاملا خودمختار حركت ميكنه و اگر بتونم گيرش بندازم من رو تا ايستگاه اتوبوس دانشگاه ميرسونه. در يك مطالعه استراتژيكي سوقالجيشي فهميدم كه اتاق من ديد خوبي به مسير حركت به سمت جنوب اين خط داره بنابراين من به محض ديدن اتوبوس خط هفت ٢ دقيقه فرصت دارم تو ايستگاه آماده باشم و تا خط بعد برم. اين بود كه رفتم تو كمين
كه يهو ديدم اوه اوه نماز نخوندم. از مزاياي زندگي در قطب (!) اينه كه نماز صبح قضا نميشه
به همين خاطر سريع رخت بر كندم و نمازي برزدم و بدون رويت هلال خط ٧ به سمت دانشگاه روانه شدم كه ديدم اتوبوس داره از پايين مياد و اين به عنوان جايزهاي از جانب خداوند در نظر گرفته ميشد (چه خوب بود همه زندگي رو با اين ديد نگاه ميكردن). و علي رغم تلاشهاي مبتكرانه و بهرهگيري از امدادهاي غيبي تقريبا ٢ دقيق كلاس رو دير رسيدم و بازهم محكوم به لژ نشيني! نكته خندهدار داستان اين بود كه ٩٨ درصد كلاس تقريبا يا گيجن يا خواب. بعد از بيدار شدن از كابوس ساليد مكانيك كلاس راك مكانيك با سكانداري دكتر تننت بود كه راستش تا ميبينمش ياد دايي محمد ميافتم چون خيلي شبيهشه
اما خبر خوب اين بود كه نمره كوييزي رو كه هفته پيش داده بود رو داد و من شده بودم ٥/٨ از ١٠ كه جزو بالاترين نمرهها بودم واين خبري بود كه واقعا بهش احتياج داشتم. بعد سختي زيادي كه سر اين درسها ميكشم ديدن نمرههاي خوب و شنيدن خبرهاي موفقيت آميز باعث ميشه آدم با روحيه بالاتر اين راه نفس گير رو ادامه بده. بعدم كه كلاس دكتر چالاتورنيك كه نياز به گفتن نداره و براي فهميدن داستان اون هركدوم از پستهايي كه در شب سهشنبه و پنجشنبه بخونيد همونه و اين نشون از پويايي زايدالوصف كلاس مكانيك خاك داره.
نكته جالب انگيز امروز اوومدن مهمون ويژه احسان نايجل بود كه مال ناف انگليس بود بنابراين براي من فرصت خوبي بود كه يه كلاس زبان مجاني براي اصلاح تلفظ هام داشته باشم. مهمون احسان سر وفت اومد و با لهجه اصل بريتانيايي شروع كرد با احسان صحبت كردن و من رو ياد اولين روزهاي كارم در كنار جان ايگر مينداخت. احسان و مهمونش براي بررسي پارهاي از آزمايشات احسان روونه آزمايشگاه شدن. بعد از مدتي هم احسان تنها اومد و براي گرفتن كپي رفت. در اين ميون مهمون احسان اومد به اتاقمون و مشغول گپ زدن با نفيس هم اتاقي بنگلادشيالاصل متولد كانادام شد (نفيس از مردان نيك روزگاره كه با وجودي كه در كانادا متولد شده در بنگلادش بزرگ شده و تريپ بنگلادشي+اسلاميش رو حفظ كرده). اما در اين تور چند دقيقهاي سراغ من اومد و يه گپي هم با من زد و بعد سراغ تزرا رفت و از موضوع تز اون صحبت كه از قضا به مزاج ايشون خوش اومد و شروع كرد باهاش صحبت كردن در مورد كارش كه احسان اومد و تراژدي از اينجا شروع شد آدم ياد فيلمهاي عاشقانه ايروني ميافته، پس نهايت سعيم رو ميكنم كه صحنه رو در قالب سخن بيارم، اوه خدايا سخته. خوب .......................... بريم:
جهت اطلاع خوانندگان:
١- احسان آدم فوقالعاده سخت كوش و باهوشيه! اكثر وقتش رو صرف مطالعه ميكنه. پارسال حتي تا ١١ شب با علي ميموندن و درس ميخوندن. عاشق برق و الكترومغناطيس. مسلط به زبان انگليسي با لهجه آمريكايي و بريتانيايي. تازگيام داره آلماني ميخونه. استاد آشپزي و روابط عمومي و فوقالعاده عجول. صاحبنظر در سياست
٢- تزرا آدم فوقالعاده خوش گذرون! اكثر وقتش رو صرف فيلم ديدن، چت كردن و گپ زدن با دوست دختراش ميكنه. پارسال هم مثل امسال ساعت ٥-٦ ميرفته. عاشق فيلم و آهنگ به زبان اتيوپيايي، مسلط به زبان انگليسي و به خصوص OK. استاد استفاده از غذاهاي آماده به طبخ در ماكروفر. فوقالعاده خونسرد. صاحبنظر در چيز خاصي نيست. استاد دانشگاه اتيوپي و الانم داره مقاومت مصالح درس ميده.
احسان با وجود سخت كوشي زايد الوصفي كه شنيديد نميدونم به خاطر چي با وجودي كه عملكرد بهتري رو از تزرا داشت نتيجه برعكسي رو ديد.
خوب الان ميتونيد حس كنيد كه احسان چه حسي نسبت به تزرا داره و حالا ماجرا:
احسان از در وارد ميشه با يه لبخند كه ببينه نايجل چه نكته راه گشاي ديگري رو پيش روش ميذاره كه ميبينه نايجل داره به گرمي با تزرا حرف ميزنه. در همين حين... واي خدايا! نايجل كه حسابي از شنيدن حرفها.... نه كارها....... نه نميدونم از شنيدن چي داشت بال در مياورد از كيفش يه كارت ويزيت كه فقط همون يك دونه رو هم داشت رو درآورد و گفت هر وقت دنبال كار ميگشتي سال بعد يا حتي اين تابستون فقط يه زنگ به من بزن، و كارت رو به اون داد. خداي من قيافه بهت زده احسان واقعا آه رو از نهاد سنگ به آسمون ميرسوند و بازهم به گرمي مكالمهاي كه مطمئنم جزو تلخترين كلامهايي بود كه احسان شنيده بود ادامه پيدا كرد. «آيا نبايد نايجل ميومد اينجا؟»، «آيا يه آدم ميتونه اينجوري خوش شانس باشه» اينا فكرايي بود كه مطمئنم به سرعت برق و يا تبعيت از همون قوانين الكترومغناطيسي كه احسان عاشقشون بود، از ذهن احسان ميگذشت و مثل تيري به قلبش مينشست. شايد «آيا ميشه يه روز منو تزرا و چاقو سه تايي تو يه اتاق تنها شيم» آخرين فكري بود كه به ذهن احسان خطور كرد. خلاصه من از يك طرف هم سعي ميكردم خنده خودم رو پنهان كنم و همينطور سعي ميكردم اصلا خودم رو به يه كار ديگهاي مشغول كنم. خلاصه اين نايجل رفت و بازهم احسان و ساير مسائل كه ديگه بازش نميكنم.![]()
ديگه مطلبم رو ادامه نميدم چون داره زياد ميشه و از حوصله خواننده خارج ميشه. اما مناجاتهاي شبانه:
خدايا هميشه يارم بودي و هميشه دركنارم. هيچوقت چيزي رو كه ميخواستم بهم ندادي، چيزي رو كه خواستي بهم دادي. ناراحت شدم اما بعد ديدم در شنزار زندگيم مثل هميشه تنها يك رد پاست رد پاي كسي كه اون تنها كسي بود كه ميتونست اين راه رو بره. ..... ممنونم