واقعا آدميزاد مثل يه رودخونه مي‌مونه. رسالتش حركت كردنه و حتي اگر سختي‌ها و مشكلات مثل سنگ و موانعي سر راهش قرار بگيرن باز هم راه خودش رو پيدا مي‌كنه و به حركتش ادامه ميده، شاداب و پويا.

ديشب بعد يك بحث داغ و البته جذاب هميشگي با شيفت شب دانشكده (علي، احسان و من) داشتيم راهي شديم به سمت خونه. يه كار جالبي ديشب كردم كه به نظر خودم جالب و خوب به نظر شما شايد ديونگي باشه. پيش خودم گفتم چقدر اعتقاد به يك كار مي‌تونه در انجام اون تاثير داشته باشه بعضيا بهش اعتماد به نفسم مي‌گن ولي كاملا منظورم اين نيست، چيزي بين ايمان و اعتماده. خلاصه گفتم بيام به اين اعتقاد داشته باشم كه در راهي كه مي‌رم هيچ اتفاقي نمي‌تونه از حركت منو باز داره حتي اگر اون اتفاقات رو نبينم. بنابراين چشمام رو بستم و شروع كردم مسيري رو كه شايد تا حالا نزديك ٢٠-٣٠ بار رفته بودم رو با چشم‌هاي بسته رفتن. اما نمي‌تونستم و هر ١٠ قدمي كه برداشتم چشمام رو هراسان باز مي‌كردم خوب حتي از سر خيابون تا خونه هم كه تقريبا ٢٠ قدمم كمتره رو هم نتونستم برم اينو داشته باشيد تا بعد...

ديشب كه داشتم ظرف مرف‌ها رو مي‌شستم ويكتوريا از تو اتاقش يه هاي محسن! گفت و باي باي كرد و پاشد و اومد و كلي با هم گپ زديم. از آتلانتا ازش پرسيدم و اون هم برام تعريف مي‌كرد جالب تر اين بود كه مي‌گفت از فرودگاه تا جايي كه بايد اساسم رو تحويل بگيرم رو بايد با قطار مي‌رفتم و من كه نمي‌دونستم شروع كردم به پياده روي (!) و خلاصه برگشتم و با قطار (!) براي تحويل بارهام رفتم. مي‌گفت هواي آتلانتا عالي بود و او هرگز جايي به مهمون نوازي اونجا نديده بود. مي‌گفت من هيچ وقت تنها تو خيابون راه نمي‌رفتم و هميشه يكي ميومد و با هم گپ مي‌زديم تا به مقصد برسيم و تقريبا همه هم رو مي‌ديدن به هم سلام مي‌كردن!! خلاصه از داستان آتلانتا و بگو بخند بعديم بگذريم جواب شكم گرسنه رو بايد يجوري مي‌دادم ديگه فردا كه نمي‌تونستم با سيب زميني خرش كنم! خلاصه انقدر سيخ زد و اعتراض كرد كه نصفه نيمه از ويكتوريا خداحافظي كردم و رفتم پايين تا به وعدم براي پختن ماكاروني عمل كنم و پيش شكم شرمنده نشم و ديگر بار معجزه كردم!

چنان معجزه‌اي كردم و چنان قارچ، فلفل سبز، پياز داغ و گوشت چرخ كرده رو استادانه با پودر معطر سير و زردچوبه و كره و اين جور چيزا مخلوط كردم كه همه ظرف و ظروف‌هام لب به تحسين گشاده و از اينكه غذاي من رو در خودشون مي‌ديدن احساس غرور مي‌كردن. خلاصه آدم ياد داستان سيندرلا مي‌افتاد. درد سرتون ندم انقدر اين غذا خوشمزه شده بود كه من از ماكروفر تقاضا كردم كه بخشي از غذا رو در خودش براي فردا محفوظ بداره.

صبح با وجودي كه در جلسه بين كار و خواب طرف كار رو گرفته بودم، صبح نتونستم به وسوسه‌هاي خوابم جواب رد بدم و تا نزديك‌هاي ٨ خوابيدم و خوب نگراني كارهام من رو به سمت دانشگاه مي‌كشوند. امروز تقريبا روز مفيدي بود و تونستم گزارشم رو تحويل بدم و كارهاي مكانيك سنگم رو پيش ببرم. در كل روز مفيدي بود. اما امروز روز بسيار گرمي رو داشتيم. دما تا ٢٠ درجه هم مي‌رسيد و مقداري شرجي بود براي همه ماها واقعا تعجب آور بود كه چرا انقدر هوا گرم شده. به هر حال نمي‌دونم بايد خوشحال بود يا ناراحت؟! (انقدر من گفتم جهنم يخي جهنم يخي كه حسابي اينجا رو چشم زدم).

ساعت ٢ آزمايشگاه بود و نكته جالب در آزمايشگاه اين بود كه گزارش اول من ٩٩ از ١٠٠ شده بود! راستش بيشتر از اينكه خوشحال باشم داشتم شاخ در مياوردم! جالب بود كه در گزارش من نوشته شده بود كه گروه‌هاي ديگه نتايج كار شما رو به عنوان ايراد معرفي كردن و جالب‌تر اين بود كه من هم در كمال پررويي نتايج اون‌ها رو به عنوان ايراد معرفي كرده بودم. اما با اين حال از گزارش دومي كه امروز دادم خيلي نگرانم. حالا بايد موند و ديد.......

ديگه كم كم با نزديك شدن به آخر‌هاي شب، پايان يافتن انرژي من دم از خستگي مفرطي مي‌زنه كه اسباب اساسيش رو جمع كرده و در وجود من داره مستقر مي‌شه. بالاخره خستگي هميشه مهمون بدي نيست اگر با ديد تنبلي بهش نگاه نشه يا با ديد بريدن وسط كار، خستگي نشون دهنده اينه كه براي رسيدن به هدف گام‌هاي محكمي داره برداشته مي‌شه، خستگي هميشه وسوسه روزگاره براي خاتمه كار در ميانه راه، اما خبر خوبيه كه نشون مي‌ده داري خلاف جهت رودخونه شنا مي‌كني چون يه ماهي مرده هم مي‌تونه در جهت رودخونه حركت كنه.

اما نوشته‌هاي من هميشه دريچه‌ايه براي ياد آوري خيلي چيزها در وجودم كه مثل مادربزرگ‌ها در صندوقچه تو زيرزمين قايمشون كردم و بعضياشون رو فراموش كردم، به ياد بيارم و به خودم بگم چيزهايي رو كه بايد بشنوم مي‌دونيد كسي جز خود آدم از جيك و پوك خودش خبر نداره و هنر ما هم بيان اين مطالب به شيوه‌ايه كه اون‌ها رو زيبا بشنويم. بقول علي آزاد كه گه گداري از تو دودكشش شكواييه‌اي صادر مي‌كنه كه اگر چه دودآلوده اما دلنشينه:

«از همه مجازی شدن ما مگر چقدر میگذرد؟ خیلی باشد ده سال. و این ده سال در مقایسه با هزاره ها زندگی حقیقی چهره به چهره شاید قابل صرفنظر کردن باشد. اما مشکل آنجاست که در دنیای مجازیی که ساخته ایم روز به روز "مجازی تر" میشویم. درست همانگونه که در آغاز دنیای حقیقی را بی خیال شدیم و زندگیمان را مجازی بنا کرديم. این بار در همان مجازیت داريم دچار دوبارگی و چندبارگی در مجازی شدن می شویم. حتی دیدارهای چهره به چهره مجازیمان هم دارد ویرایش های جدیدتر مجازی می یابد. ............. خداکند که همه دوستانم هميشه به روز باشند تا هم پوياييشان را لمس کنم و هم روي اين "مجازي تر" شدن و خروجي خوانم را کم کنم!»    علي آزاد (با اندكي تصرف!!)