آيا آدم كه دلش خوش باشه مشكلاتش كم خواهد بود؟ آيا فكرش آزاد باشه بر دست اندازهاي زندگيش راحتتر فائق مياد؟ چيزي كه من تا حالا فهميدم اينه كه اين جماعت كانادايي دلشون خيلي خوشه. حالا علتش رو كار ندارييييييييييييييييييييييييي.............................ييييييييييييييم تا داستان امشب، ديشب و پس پريشب؛

دو روز پيش ٣١ اكتبر بود و در جامعه غربي روز هالووين! روزي كه اصل خنده بود اينجا. من تا حالا اين روز رو به چشم نديده بودم. بنابراين خيلي برام جالب بود! فكر كنيد من تو ساب (Student Union Building) براي ناهار نشسته بودم و در حالي كه محو كيفيت خورشت قيمم شده بودم ديدم اوه! خدايا! يه دزد دريايي تو ساب؟!؟؟!؟!؟! دانشگاه! بعد اين كه براي چندين ثانيه مزه سيب زميني‌هاي سرخ كرده جاي خودش رو به تعجب زدگي داد و فك من به جاي جويدن از تعجب به زمين برخورد كرده بود (!) ديدم يه آدم با لباس موز (!) از كنارمون گذشت. كم كم داشتم دوزاريم ميافتاد كه امروز يه خبريه بله امروز هالووين بود. خدايا چقدر زيبا و با نمك بود دختر و پسر البته نه همه ولي سعي كردم همه رو حفظ كنم و بيام در وبلاگم بنويسم به همين خاطر منتظر شب موندم اما كابوس ٦٦٤ و ساير داستان‌هاي سخت و نه مزخرف گذشته من رو از نوشتن باز داشت. به هر حال شب به سرعت به خونه برگشتم تا با ويكتوريا مكالمه شبانه رو داشته باشم. تو راه خيلي برام جالب بود جماعت يكي دوتا يا سه تا كدو رو با چاقو شكلاي وحشتناك روش درآورده بودن و توش يه شمع روشن كرده بودن و دم در خونشون گذاشته بودنش. واي واقعا لذت بخش بود راه رفتن توي اين جو، هر چند انقدر خسته بودم كه نمي‌تونستم براي ديدن بيشتر اين روز به جاهاي شلوغتر شهر برم و لذت ببرم (لذت خوابيدن رو براي ديدن لذتي كه شايد يك بار در سال اتفاق بيافته ترجيح دادم!!!اي انسان) خلاصه خسته، كوفته و البته بهت زده راهي خونه شدم كه يك پرده ديگه از نمايش هالووين رو دم در خونه ديدم. همسايه روبه‌روم حياط خونش رو مثل قبرستون درست كرده بود. چندتا سنگ قبر تو حياط خونش گذاشته بود و روشون چند تا اسم نوشته بود و يه اسكلت هم تو حياط خونش گذاشته بود واقعا جالب بود

ديروز اول نوامبر و روز صاحبخانه‌ها بود چون مستاجران بيچاره در كمال نااميدي ٥٠٠$ رو دودستي و با احترام و البته با يك لبخند اجباري و يك تنك يوي نا خواسته تقديم صاحبخونه خندان مي‌كنن و من هم از اين قاعده مستثنا نبودم. خلاصه در كمال نارحتي پول رو ديروز دودستي تقديم ويكتوريا كردم. البته اين قانونه و همونطور كه من از خوابيدن روي يك تخت خواب در يك اتاق گرم و در حالي كه يك ليوان چاي گرم رو مي‌خورم و از اين كه محلي براي زندگي دارم لذت مي‌برم بايد بهاش رو هم بپردازم.

مي‌دونيد صحبت كردن با ويكتوريا به من موقعيتي براي شناخت فرهنگ غرب و همينطور معرفي فرهنگ ايران رو فراهم كرده. ويكتوريا دو سه روز پيش مي‌گفت شما ايرانيا واقعا آدم‌هاي پرتلاشي هستيد و «ما كانادايي‌ها به داشتن چنين ساكنيني در ادمونتون افتخار مي‌كنيم». ديشب كه داستان هالووين و وضع با نمك شهر رو تعريف كردم گفت مگه شما هالووين تو ايران نداريد و بعد شروع كرد به تعريف هالووين كه در اين شب مردم لباس‌هاي عجيب غريب مي‌پوشن و بچه‌هاي ١٠-١٢ ساله هم ميان در خونه‌ها رو مي‌زنن و شكلات مي‌گيرن. جالب اينجا بود كه همه هم خودشون رو موظف به دادن شكلات مي‌دونن!!!!!!! و البته من هم براش داستان چهارشنبه سوري و قاشق زني بچه‌ها و رسم كهن فال گوش وايسادن رو تعريف كردم و به اين ترتيب فرهنگ ايراني رو اندكي بيشتر اشاعه دادم بعد از اون هم ماجراي Remembrance day پيش كشيدم و بهش گفتم كه من واقعا چنين حركتي رو تحسين مي‌كنم. اين روز روزيه كه اكثر كشورهاي غربي به كشته شده‌هاي جنگ جهاني اول، دوم و ساير جنگ‌ها اداي احترام مي‌كنن. اكثر مردم در اين روز گلي (گل شقايقي) رو يا شمايل پارچه‌اي از گل شقايق رو به سينه مي‌زنن و در سالن اصلي شهر جمع مي‌شن و به در گذشتگان اداي احترام مي‌كنن. نكته جالب توجه براي من اين بود كه ويكتوريا مي‌گفت «ما هيچكدوم جنگ رو تجربه نكرديم و هممون اينجا كار داريم، خونه داريم و در كمال آرامش زندگي مي‌كنيم» اما با اين وجود زماني كه گفت «مي‌دوني محسن خيلي از كسايي كه كشته شدن تنها ١٨-١٩ سالشون بود» اشك مي‌ريخت. براي من جالب بود كه بعضي وقتها ما نه تنها Remembrance Day نداريم، بلكه حتي Forgetting Day داريم براي كسايي كه در جنگ كشته شدن... (no comment) اما مطلب با نمك ديگه اين بود كه ويكتوريا به من گفت «من امرور با دوچرخه يه چرخي زدم در دانشگاه و يهو ديدم سه نفر دارن ميان و جالب بود كه هر سه تاشون با بي كي ني مي‌دوني بي‌كي‌ني چيه؟!» خدايا من مونده بودم چي بگم الان به همين جهت با شرم خاصي گفتم بله مي‌دونم. و اون هم ادامه داد كمي كه رفتم جلو تر ديدم سه تاشون مرد هستن كه با بي‌كي ني و چكمه دارن راه مي‌رن واقعا اين كاناداييا دلشون خوشه.

امروز صبح هم مطابق هميشه و براساس «زندگي برنامه ريزي شده اجباري» كه دارم ساعت هفت و نيم صبح بيدار شدم و پيش به سمت آماده سازي براي دانشگاه. ديشب برنج رو خيس كرده بودم كه امروز برنج درست كنم و به اين ترتيب بر قائله خورش قيمم مهر تمام شد بزنم كه در كمال ناباوري ديدم جا تره و بچه نيست! برنج خيس شده من بود و از ظرف مخصوص ماكروفر خبري نبود! با توجه به باز بودن در اتاق مهدي حدس زدم بايد در يخچال يك سورپرايز منتظرم باشه. به اين جهت به سرعت بالا رفتم و پس از باز كردن در يخچال ديدم تو ظرف يه چيزيه كه راستش نفهميدم اصلا چيه! شبيه ماكاروني آبكش نشده. خدايا چه بايد مي‌كردم با اين لطف اجباري!؟ از يك طرف ادب و معرفت حكم مي‌كرد در جواب محبت يك آدم به بهترين نحوي ابراز احساسات كنم و از يك طرف ديگه نمي‌تونستم اين رو با خودم ببرم. اين بود كه باز هم دست پرد زدم به برنج مهدي كه آدم رو ياد برنج دودياي شمال ميانداخت (!) و با قيمم بردم دانشگاه. تازه فهميدم چرا اون شب ويكتوريا به من زنگ زد كه محسن بيا خونه مهدي مي‌خواد غذا درست كنه

خلاصه از اونجايي كه امروز زود بيدار شده بودم به موقع به كلاس رسيدم و آخرم ناهار و درس و درس و درس. از نكته‌هاي جالب امروز اين بود كه مهدي (كه از قضا اون هم زمين شناسي مي‌خونده و واقعا جزو جواهرات صادراتي بهشت به زمينه، فوق‌العاده محترم، مودب، خونگرم، صميمي و در يك كلام كلكسيون خصلت‌هاي خوب) به همراه نويد (كه اون هم پسر بسيار بسيار بسيار خوب و مهربون و خونگرم و باحاليه و البته رييس كميته ناهار جماعت ايرونييه كه با هم مي‌رن ناهار) اومدن در اتاق و مهدي بعد از كلي عذرخواهي كه از سر بزرگواريش بود گفت كه يك سمينار در دانشكده زمين‌شناسي برگزار شده بود كه يك استاد زمين‌شناسي اقتصادي كه زياد هم ايران مياد و ميره هر چي گيرش اومده در مورد بديهاي ايران و وضع بد معيشتي ايران گفته و به عبارتي حسابي به غرور ملي بچه‌ها برخورده. البته نويد حرف قشنگي زد:«اين يارو همه حرف‌هاش درست بود و نمي‌شد بگي نيست اما آخه چه ربطي به زمين‌شناسي داشت و از يك طرف چرا همش بدي رو مي‌گي بي‌انصاف». خلاصه اين هم از كراماته... نمي‌دونم كياست؟!

اما شب هم برنامه كيك شكلاتي خوردن رو در آفيس به صرف چاي با علي و احسان داشتم  و خوب حسابيم خوردم تا خرخره!!!! كه فكر نكنم حتي بتونم به شام نگاه كنم. خيلي جالب بود كليم بحث كرديم كه موضوعش رو نمي‌گم اما مي‌دونيد براي من خيلي جالب و آموزنده بود در بحثي شركت كنم كه هر دو طرف آدم‌هاي باهوش، عاقل، فهميده و تحصيل كرده‌اي بودن. هر چند به خاطر غنائت فكري هر دو طرف بحث بيشتر حالت مناظره به خودش گرفت تا مشاوره و مكالمه. بگذريم ...

مناجات شبانه:

روزگار مياد و ميره، يه روز سخت و يه روز آروم، يه روز سردرد و يه روز شادابي. اما مي‌گذره و مي‌گذره بايد بگذره. ما اين وسط چه كاره‌ايم ايا سوزن پرگاريم كه روزگار مثل مداد پرگار به دورمون طواف كنه يا مداد پرگاريم و ما به دور روزگار طواف مي‌كنيم.

كم كم داره سرد مي‌شه و ادمونتون به شهر آدم برفي‌ها تبديل مي‌شه. بايد در دل چراغي روشن كرد حتي به روشني يك شمع...