صبح روز بعد! صبح روز قبل! آيا اكنون صبح است؟!
اما من كه حسابي شكار و داغون حملات پياپي و بيوقفه درسهام بودم و مثل آدمهايي كه دهتا بطري مشروب رو يه جا فرستاد باشن بالا حسابي گيج و منگ و خمار بودم. تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه ساندويچ رو بفرستم اندرون معده و خواب و اما چه خوابي! ناخودآگاه يا خودآگاه بيدار شدم و بعد از چندتا فحش و بد و بيراه به هواي ادمونتون كه هميشه تا ٩ صبح تاريكه و چند تا فحش به دكتر چان كه كلاسش رو ساعت ٨ شروع ميكنه پا شدم و رفتم چايي رو گذاشتم و ضيافت صبحگاهيم رو كه هميشه بهم روحيه و انرژي ميده رو به راه انداختم كه يهو مهدي سر و كلش پيدا شد و گفت: اِه محسن اين وقت صبح بيدار شدي چيكار ميكني؟؟ من هم عصباني گفتم بابا ٨ صبح اين .......... (به علت مسائل اخلاقي نميشه اينجا رو بگم) كلاس گذاشته. اما هنوز قيافه مهدي متعجب زده به من بود. م هم براي آوردن بقيه وسائل با سگرمههاي تو هم رفتم تو اتاقم و به ساعت يه نگاه انداختم و خوب ديدم ٤:٣٠ صبحه و رفتم كتري برقي كه آب رو جوش آورده بود رو خاموش كردم و رفتم نون آوردم كه مهدي باز گفت محسن ٨ كلاس داري الان كه ٤:٣٠ هست! گفتم بابا بايد زودبرم ٧ دانشگاه باشم يه كم كارامو پيش ببرم و خوب مهدي ديد نه بابا من خيلي شوتم گفت باشه من ميرم بخوابم شب بخير! من هم كه ميخواستم تازه چايي رو بريزم يه كم فكر كردم... ها! چي! ٤:٣٠!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اوووووه! مونده بودم من الان اينجا چكار ميكنم. طفلكي خودم! شوت شوت بودم! حسابي آب و روغن قاطي كرده بودم. يه نگاه به سفره پهن! يه نگاه به نون گرم شده در ماكروفر! يه نگاه به چاي داغ! يه نگاه به خودم و يه نگاه به ساعت!!!!! اوه خدايا! من چرا الان بيدار شده بودم؟!
اصلا چرا هيچ پاسخي به اخطار ساعت ٤:٣٠ نميدادم! آخه اينجا حتي اذان صبحم ساعت ٧:٠٠ صبحهه. خلاصه براي اينكه جلو مهديم ضايع نشم بازم غرغر كنان گفتم آقا ولش كن اصلا ميرم ميخوابم همون هفت ميرم دانشگاه![]()
خلاصه اين داستان شوت بازي ديشب ما بود كه حالا صبح اومديم دانشگاه و ٥ دقيقه به كلاس ساليد مكانيك ديدم مثل هميشه جماعت علاف دانشجو مثل تهران، صبحهاي زود و صف شير، وايسادن دم كلاس منتظر جناب چان! ياد قديما بخير كه نيمساعت از كلاس گذشته بود ماها سلانه سلانه ميومديم سركلاس! اما از كرامات جالب اين دكتر چان تهيه ديدن نقشه محل امتحان بود كه به صورت نقشه جامع دانشگاه و نقشه دپارتمان كامپيوتر بود كه به همه دانشجوها داد!!!!!!!!!!!! من حتي فكرشم نميتونستم بكنم كه نقشه محل امتحان كه دپارتمان روبهرومونه خوب!![]()
كلاس راك مكانيك امروز ما با رفتن دكتر مارتين و اومدن دكتر تننت رنگ و بوي جالبي گرفته بود. راستش اين اقا كه عن قريب ٥٠ رو بايد گذرونده باشه اونقدر ورجه وورجه ميكرد و با نمك درس ميداد كه اگر به عليرضا كه كنارم نشسته بود (و سمت ريسرچ اسيستنت ايشون رو داره) و داشت شعر مينوشت و تمرين امضا ميكرد اضافه كنيم خنده دارترين صحنه زندگي من بود. امروز همش روز خنده بود چون صبحم كلاس دكتر چان پرده ويديو پروژكتور پايين بود و دكتر چان با همون لبخنده غرور آميز هميشگيش خواست اون رو بده بالا كه ديد گير كرده. و خوب هرچي زورزد پرده بالا نرفت. بنده خدا هي براي اين كه بار ضايع شدن رو با يكي ديگه تقسيم كنه و اون رو هم در اين امر مهم شريك كنه هي ميگفت:Oh! if somebody can help me و جماعت يخزده كلاس تكون نميخورد. دكتر چان هم كه انگار داره واسه كلاس فيلم بازي ميكنه و ميخواد فيد بك اونها رو ببينه براي ايفاي نقش بهتر برميگشت و با همون لبخند به بچهها نشون ميداد كه حالا تازه اولشه الان همشو يه دستي لوله ميكنم و دوباره زور زدن و همون جمله و جماعتي كه تكون نميخوردن. من به سختي جلو خندم رو ميگرفتم اما بقيه انگار نه انگار كه اين صحنه تنها هر ٧٠ سال يك بار در تاريخ بوقوع ميپيونده! خلاصه دكتر خسته و عصباني و در عين حال سعي ميكرد نشون بده چيزي نيست گفت خوب مجبوريم تاش كنيم بندازيم رو تخته و چون قدش به خاور دوريا رفته بود دوباره همون جمله رو گفت و دوباره همون بيحركتي. خلاصه آخر دوباره برگشت و فيدبك رو كنترل كرد و رفت يه صندلي آورد برگشت، فيدبك چك شد، رفت بالاش و پرده رو تا زد و اومد پايين و يه خندهاي كرد و ادامه داستان. خلاصه كلي اينجا خنديدم.
بعد كلاسهام اومدم آفيس و دوباره حملات كارهام رو پاسخ دادن! خدا خيرش بده احسان رو كه گهگداري با اين آب جوشش ما رو ميسازه و اين بار مهدي هم با دعوت به يك ليوان قهوه ما رو حسابي ساخت. مهدي امروز ميخواست تمرين آهنگ ايراني به گروه موسيقي غربي بده! بابا اين مهدي نابغست. البته به من هم قول داده براي پنجشنبه ديگه من رو ببره به گروه موسيقي معرفي كنه واي كه براي اون روز لحظه شماري ميكنم.![]()
امشب باد سردي، زمستون رو به ياد هواي ادمونتون آورده. ميگن شنبه قرار برف بياد و همه از الان آماده باشن. ديشب به ويكتوريا ميگفتم اگر اينجا نخواد سرد شه من لباسي براي پوشيدن ندارم و اون طفلي هم با يه حالتي گفت نه دعا كن برف نياد و سرد نشه لباسات با من كه كلي دلم سوخت. اما بالاخره زمان در گذره. با رسم طبيعت نميشه مبارزه كرد چون انصاف هم نيست. هميشه خداوند در خلقتش زيباييها رو نقاشي كرده و سرود طراوت رو در همه جا زمزمه كرده. ميدونيد هنر خداوند در زيبايي آفريني نيست در قرار دادن زيباييها در دل سختيهاست و فطرت انسان رو جوري آفريده كه با پيدا كردن اون زيباييها احساس شعف كنه. اميدوارم كه من هم لياقت درك اون زيباييها رو داشته باشم حتي اگر در سختترين سختيها باشم...![]()