آرامش نسبي بعد از يك هواي طوفاني
اما برعكس مقدمهاي كه شروع كردم و عنوان اين پست اصلا دلم نميخواد در مورد هوا و اينا بحث كنم. چند روزه كه مشغله زياد درسي من رو از وبلاگ نوشتن باز داشته. اما امروز يك آرامش نسبي تقريبا حكم فرما شده بود. تمرينهاي مكانيك خاك كه تموم شد و گزارش مزخرف آزمايشگاه هم به يه سرانجامي رسيد. و به اين ترتيب فشار بيش از حد كاريم كمي تقليل پيدا كرد.
مهمترين اتفاقاتي كه اين چند روز افتاد آموزش فشره شيمي به ويكتورياست كه به شدت علاقهمند به درس خوندنه. رشتهاي كه داره ميخونه تغذيه هست و اين باعث ميشه هر از چند گاهي يه نظر كارشناسي در مورد غذاهايي كه ما ميپزيم بشه. واقعا انسان با پشتكاريه و اين چيزيه كه اينها رو موفق ميكنه. عزم راسخ براي رسيدن به يك هدف خاص.
اما از ديروز و پريروز بگذريم نكته جالب اومدن مهدي به خونه ديشب بود! راستش من خيلي متعجب شدم كه مهدي رو خونه مي ديدم. اما خوب سعي كردم به رو خودم نيارم! اما خودش داستان رو برام تعريف كرد كه ديشب كه بازهم براي لالا تشريف برده ساب سكيوريتي گارد دانشگاه بهش تذكر داده كه ديگه اينجا نخوابه! حالا علت رو نميدونم شايد بايد از ويكتوريا پرسيد. خلاصه اومده بود خونه و گپي با هم زديم.
امروز صبح سعي كردم بازهم به موقع پاشم. اما نميدونم چند روزه كه جلسات كارگروه مديريت بحران در رختخوابم به حد نصاب نميرسه و برنامه ريزي دقيقي براي رسيدن به دانشگاه ندارم! شايد به خاطر نزديك شدن به انتهاي ترم باشه، نميدونم. اما امروز به هرحال صبح ساعت ٨ از خواب بيدار شدم و به بعد از خوردن صبحونه رفتم تو كمين! اوه اندفعه اتوبوس رو ديدم و به سرعت به سمت در دوان دوان كه فهميدم كليد رو يادم رفته و برگشتم پايين و دوباره بدو بدو كه ديدم اي دل غافل اتوبوس رفته! خوب اين هم از عوارض برنامهريزي نكردنه.
صبح بعد از كلاس دكتر سيگو عزمم رو جزم كرده بودم كه گزارش آزمايشگاه كه تقريبا انجامش كل ديروزم رو گرفته بود رو به يه جايي برسونم و سخت مشغول شدم و خلاصه تمومش كردم اونم با كلي آب بستن به موضوع. در اين بين تلفن زنگ زد! ويكتوريا پشت تلفن بود:«محسن بستت از ايران اومد نبودي برگشت ايران!» و هاهاهاهاها كلي خنديد. من هم كه حسابي درگير گزارش نوشتن بودم و اصلا حال و حوصله شوخي نداشتم هم خنديدم خوب بالاخره صاحبخونمه! و بعد با پرسيد كي مياي خونه بستت اومده و من هم با كمال خونسردي گفتم همون شب ميام امروز خيلي كار دارم. و بازهم ويكتوريا گفت باشه پس بازش ميكنم همشو ميخورم و بعد واست تعريف ميكنم! راستش من كه سر يكي از نمودارام حسابي قاطي بودم گفتم نه اين موضوعي نيست كه نگرانش باشم چون اين كار رو نميكني!!! و يه خنده كه نمك داستان باشه و خوب ويكتوريا هم گفت خوب باشه بعدا با هم بيشتر حرف ميزنيم و قطع كرد. ويكتوريا زن خوبيه شايد دومين خانمي باشه بعد از مامانم كه از صداي گيتار من خوشش مياد![]()
بعد آزمايشگاه رفتم سر كلاس سايت اينوستيگيشن دكتر مارتين نشستم ببينم اين جماعت كاناداييون براي سايت اينوستيگيشن چه كارا ميكنن كه راستش چيز جديدي نديدم. خدا رو چه ديديد شايد بعدا ببينم.
اما اين كنجكاوي من كه باعث شد تا آخر ترم سر كلاسهاي دكتر مارتين باشم حسابي خستم كرد بطوري كه با وجود تمايل قلبي اصرارهاي احسان براي رفتن به ورزش نتونست نيرويي در باطريهاي خالي من براي حركت حتي يك عضوم ايجاد كنه... نميدونم شايد نواي گيتار تنها چيزي باشه كه بتونه يه استارتي در اين وجود خسته بزنه، اونم نتونه ديگه خواب![]()
اما مناجات شبانه:
هميشه تو زندگيم، تو ذهنم، تو دلم يا تو برنامهريزيام از ناشناختهها ميترسيدم. جرات حركت نداشتم چون از شكست ميترسيدم. جرات فكر كردن نداشتم چون از اشتباه وحشت داشتم. اما هميشه، همه جا و در هر شرايطي تنها چيزي كه من رو جسور به حركت ميكرد اميد به كسي بود كه ميدونستم ناشناختهها رو ميشناسه، شكست براش بيمعنيه چون هميشه پيروزه و قادر مطلق و بدون اشتباهه.
يكبار حرفي رو بهم زد كه مطمئنم در آينده نزديك بهتون اين حرف رو ميزنم كه بدونيد يار من كسيه كه دستم بگرفت و پا به پا برد....