اذان صبح از دانشگاه آلبرتا!
امروز تصميم گرفتم به هر نحوي شده زود پاشم و برم دانشگاه كه كارامو سريعتر به سرانجامي برسونم. اين بود كه بالاخره با عظمي راسخ ساعت ٦ صبح بيدار شدم و پيش به سمت دانشگاه! اوه اوه حدوداي ٦:٥٠ رسيدم دانشگاه كه ديدم همه درها بستست و مجبورم با كارت درها رو باز كنم. اين بود كه بعد از رسيدن به مقداري از كارهاي عقب موندم (١) پيش به سوي كابوس ساليد مكانيك! و خوب دو تا خبر خوب و بد. اوليش اينكه هفته ديگه كلاسهاي ساليد مكانيك برگزار نميشه و خبر بد اينكه دو هفته بعد كلاس جبراني ميذاره. خبر بد دوم هم تموم شدن كلاس دكتر مارتين و آغاز بخش دوم كلاس راك با سكانداري دكتر تِنَنته.
بعد كلاسهاي امروز مثل هميشه به سمت آفيسم خزيدم! و سعي كردم با استفاده از هر گونه ابزار نوشيدني و خوردني خودم رو بيدار نگهدارم و هر جوري كه هست كارهام رو پيش ببرم. خلاصه بگذريم از برو بياي هم آفيسيم تزرا كه حسابي آمپر احسان رو كه شده بود عين منشيش(!) به آخر چسبونده بود. ديگه اين آفيس ما هم اگه اين تزرا رو نداشت كه خيلي بينمك ميشد.
يك بار همينجور كه داشتم تو سايت كتابخانه ميچرخيدم نميدونم دنبال چي بودم،... آها! دنبال يه مطلبي در مورد رديابي رنگي بودم كه يه مطلبي رو تو يه كتابخونه ديگه پيدا كردم و اصلا هم نميفهميدم كجاست و چطور ميتونم اون رو بگيرم ولي خوب همينطوري دل رو زدم به دريا و كليك و كليك و اينا و درخواست دادم. اين بود كه امروز يه ايميل گرفتم كه آقا چيزي كه خواستي اومده به كتابخونه. خوب من كه نميدونستم چي در انتظارمه رفتم كتابخونه و سراغ مسوول كتابخونه و گفتم آره آقا يه ايميلي براي من اومده، اينطور و اونطور. و در كمال برق گرفتگي ديدم مطلب مربوطه از كتابي كه مطلبه در اون بود كپي شده بود برام و در يك پاكت برام ارسال شده بود و البته روش مهر خورده بود كه آقا ما اين رو برطبق قانون فلان از تبصره فلان قانوني كپي كرديم ولي اگر تو بخواي كپي كني پدرت رو در مياريم!!
خلاصه كم كم دارم با مظاهر تكنولوژي اينجا آشنا ميشم! ![]()
اما بازهم به زور افسار اين گزارش مكانيك خاك رو به يه جايي رسوندم و خلاصه خوب تونستم ١ مرحله از برنامه سنگينم رو به يه جايي برسونم و بازهم كنفرانس اينترنتي براي جمع بندي كار. من پشت دستم رو داغ كنم اگر بخوام دوباره مسوول آزمايشگاه مكانيك خاك بشم.
خلاصه بازهم با روياي شيرين/تلخ (نميدونم كدومش) كارهام، روزم رو با نوشتن اين وبلاگ تموم كردم. من هميشه از صبر كردن متنفر بودم و هميشه ميخواستم به سرعت به جواب برسم و در واقع به هدفم برسم. اما نميدونم حكمت چيه كه من بايد در همه كارهام روشي جز روش صبر و ملال رو نبايد داشته باشم بالاخره ما كه نفهميديم داستان اين دنيا رو هر كي فهميد به من هم بگه.
(١) كارهاي عقب مونده: به علت عقب موندن تقريبا همه كارهام از اين به بعد به كارهاي عقب موندم بطور كلي ميگم كارهام!!!!!