پايان يك ترم جهنمي!
بالاخره كي تموم ميشه؟..............................................................................بالاخره تموم شد!
الان ساعت ٤:٣٠ بعدازظهره و من برخلاف هميشه كه تقريبا حدوداي ٧ شب آپديت ميكنم امروز زود آپديت كردم شايد از بيكاري![]()
سوال اول رو كه بالا نوشتم جملهاي بود كه تو اولين ماه پس از شروع زندگيم در ادمونتون و شروع اولين ترمم در دانشگاه آلبرتا با خودم گفتم و آخرين جمله، جملهاي بود كه بعد از آخرين امتحان گفتم و نقطه چينهاي بينش عمرم بود كه به سادگي فشردن كليد . گذشت.
اخطار! اين وبلاگ طولاني خواهد بود
براي رفاه خوانندگان محترم اين وبلاگ رو به چند پرده تقسيم ميكنم كه هر وقت خسته شديد يادتون باشه تا كجا خونديد.
پرده اول:
امروز ٧ دسامبره و روز سختي برام هست. سه روز ديگه آخرين قسمت از داستان ٦٦٤ خواهد بود. تصميم گرفتم تا ١٠ دسامبر خودم رو بكشم! البته از بس بخونم. صبح ساعت ٧:٠٠ صبح بيدار شدم و شروع و بعد از خوردن يك صبحانه كامل و بعدم نماز شروع كردم به خوندن! به طرز وحشتناكي درس ميخوندم چون طنين زنگ خطر در گوشم همه اندامم رو به لرزه در مياورد ٦٢ از ١٠٠ در ميان ترم به معني نداي افتادن بود. زمان به كندي ميگذشت و من در واژهها و روابط غرق بودم. نداشتن تلفن و اينترنت به من اين فرصت رو داده بود كه تنها و به دور از هر عاملي به درس خوندن ادامه بدم. خلاصه زمان ناهار تنها زمان استراحت من بود كه ٢ ساعت طول ميكشيد و به اين ترتيب ميتونستم به دور از Critical state و معيار Tresca يه لقمه غذا بخورم. خلاصه با هر جونكندني بود پيش ميرفتم. تو خونم يك گردباد حسابي اومده بود همه جا پر بود از كاغذ و خودكار و جزوه و كتاب و البته يك ليوان كه هر ١٥ دقيقه خودش رو به لب كتري برقي نزديك ميكرد و يك لپ تاپ كه آهنگ پخش ميكرد. آدم ياد داستان جك و ساقه لوبيا ميافتاد: من جك، ٦٦٤ غوله، ليوان چاييم مرغه كه تخم طلا ميذاشت (يعني همون چايي) و لپ تاپمم كه نقش چنگ جادويي رو ايفا ميكرد. شده بودم مثل آدمهايي كه عين اين فيلمها اگر مهره ها رو درست سرجاشون قرار ندن يه بمب منفجر ميشه. نميدونم آيا بقول علي اين همه حساسيتم بيخوده يا نه. اما من تنها به ٦٦٤ فكر ميكردم. از هيچي نميگذشتم حتي اگر يه «و» رو نميفهميدم ١٠ تا كتاب رو ميريختم به هم تا بفهمم. ويكتوريا ٢-٣ بار اومد پايين ولي من اصلا اومدن و رفتنش رو نميفهميدم. مثل هشت پا افتاده بودم رو جزوههام، گاهي با خودم حرف ميزدم سر خودم داد ميزدم، ميخنديدم و از اين جور كارها. طفلك ويكتوريا سعي ميكرد كمتر راه بره تا صداي دمپاييش اذيتم نكنه. ٣ روز به همين ترتيب گذشت. شايد تو اين سه روز سه بار جزوه و كتابها رو مرور كردم دوران سختي بود. چند روزش حتي غذا هم نميخوردم. حتي فكر اينكه بخوام اين درس رو بيافتم و سنگيني حرف مارتين كه گفته بود يعني تو حتي مدرك مهندسي هم نداري بيشتر از هميشه خونم رو به جوش مياورد. تصميمم قطعي بود
««ماجراي ٦٦٤ بايد تموم ميشد»»
رسيدم به شب ٩ دسامبر. فردا روز ماراتن بود. براي من حداقل روز بزرگي بود. راندمان كاريم حدود ٣٥ ساعت بود مفيد! و البته نزديك به ١٠ ليتر چاي!!!!! فردا ويكتوريا تصميم داشت بره ونكوور براي كارهاي شركتش. اين بود كه مثل هميشه من رو صدا كرد و توصيههاي ايمني رو بهم كرد: اين كپسول آتش نشانيه مشكلي پيش اومد زنگ بزن ٩١١ و از اين جور حرفها و البته: يك هيتر هديه برام خريده بود. ميگفت محسن تو اين روزها خونهاي و درس ميخوني بيا اگر پايين سرد بود از اين استفاده كن. واقعا برام تحسين برانگيز بود. ويكتوريا واقعا زن دوست داشتنييه. البته بنده خدا به شدت سرما خورده بود بطوريكه در ونكوور هم ٢ روز فقط استراحت ميكرده. بعد از توصيههاي ايمني اومدم پايين. آخرين نگاهها آخرين تفكرها، آخرين جمعبنديها و ... تنها چيزي كه من رو آرامش ميداد نواي سازم بود كه اون شب هم بهم نويد فردايي روشن رو ميداد. صورت مسئله معلوم بود و تنها يك جواب داشت: «بايد موفق ميشدم».
و صبح دهم... صبح مصمم بيدار شدم،صبحانه، نيايش و حركت! چنان مصمم قدم برميداشتم كه هرگز خودم رو اينطور نديده بودم. خلاصه رسيدم و نشستم سر جلسه امتحان و شروع! سوالها يك به يك جلوم سر تعظيم فرود مياوردن و سر انجام تموم شد و ٦٦٤ هم به تاريخ پيوست. خداي من باورم نميشد به نظرم خوب داده بودم و بسيار اميد دارم كه نتيجه خوبي بگيرم.
پرده دوم:
نبود ويكتوريا و مهدي در خونه زمان بسيار خوبي رو براي من فراهم كرد كه به امتحان دوم كه مكانيك خاك بود فكر كنم. راستش به نظر ميرسيد كه چالاتورنيك سوالهاش گرد زمان و كهنگي روشون نميشست. از بر و بچههاي سال بالايي خبر اميد بخشي رو شنيده بودم كه سوالهاي چالاتورنيك هيچ تغييري نميكنه و اين مطلب پس از ديدن نمونههاي ٦ سال قبل بر من ثابت شده بود. اما خبر نا اميد كننده اين بود كه دكتر اصلا ورقهها رو صحيح نميكنه و همين جوري يلخي نمره ميده و اين مطلب من رو نگران ميكرد و به همين خاطر طرح نقشه شومي رو ريختم. شايد وسيعترين نقشهاي بود كه تا حالا در دوران دانشجوييم ريخته بودم. در دوران ليسانس از اين روشهاي غير انساني بسيار استفاده كرده بودم و بزرگترين ركوردي كه گذاشته بودم تبديل نمره ٩ به ١٨ بود. به همين جهت با استفاده از همه نبوغي كه در اقدامهاي غير انساني در خودم سراغ داشتم نقشم رو اجرا كردم و نتيجش رو بايد در آخر ببينم. اما نقشم: چند وقت پيش فرم آلبرتا اينجنويتي (Alberta Ingenuity) رو كه پر ميكردم از من سه نفر Reference خواست و اين جرقه نقشه رو در ذهنم زد. من هم سريع رفتم پيش چالاتورنيك و ازش خواستم برام رفرنس لتر بنويسه و اون هم با كمال خوشرويي پذيرفت. اين مرحله در آخرين جلسه كلاس انجام گرفت. البته دكتر ازم خواست تا يك سي وي از خودم براش بفرستم. اين بود كه سريع يه سي وي و فرمم رو براش فرستادم و ازش خواستم يه مروريش بكنه.
مهدي هم كلاسيم ازم خواسته بود كه برم و باهاش تمرينها و سوالهاي ماههاي قبلي رو حل كنم. اين بود كه باهاش نشستيم و سوالها رو حل كردن! بين اين سوال ها مسائلي بود كه ما جوابش رو نميدونستيم و اين بهترين فرصت براي مرحله دوم نقشم بود. به همين خاطر به همراه مهدي و دوتا دانشجوي چيني ديگه رفتيم پيش دكتر و شروع كرديم به سوال كردن. من گذاشتم تا اول اون چينيها سوال بپرسن تا زمان كافي براي فك زدن داشته باشم. بعد از تموم شدن حرفهاي اونا من شروع كردم و سعي ميكردم با تلفيق حركات متفكرانه و كلام كه در اون استاد بودم و باعث تشويق سخنگو به حرف زدن ميشه كاملا سوالات رو از سوال به بحث بكشونم و كاملا جواب داد. بحث ٥ نفره ما به يك بحث ٢ نفره بين من و چالاتورنيك شد.
البته ناگفته نمونه كه در اين مدت هم به شدت خودم رو آماده ميكردم و كماكان همون صحنهآرايي. اتاق طوفان زده! چاي و موسيقي.
خلاصه رفتيم سر امتحان و ديديم اي دل غافل سوالات كپي پيست! سوالهاي قبل و من به طرفةالعيني همش رو تموم كردم.... و مرحله آخر نقشم! روز بعد از امتحان رفتم سايت دانشگاه و يك ايميل به چالاتورنيك زدم و بعد از كلي گفتن از فيض و كمالات خودم براش گفتم كه مطمئنم كه ٦٦٤ و مكانيك خاك رو نمره كامل بيارم و مطمئنم به اين ترتيب بتونم اين بورس رو از آن خودم بكنم پس لطفا يك ريكامنديشن خوب برام بنويس
حالا اگر اين روش جواب بده ميتونم در پروندم برگ زريني رو از فعاليتهاي اوور سيز اضافه كنم.
البته ويكتورياي عزيز هم يك ايميلي بهم زده بود كه متنش رو گذاشتم:
Hi Mohsen and Mehdi:
Is everything OK at the house...Mohsen, I cleaned the front walks on Monday before I left...is there a lot of snow since?
Mohsen, how did solid mechanics exam go?
Mehdi, I forgot to tell I am in Vancouver this week.
I am very sick, worse than in Edmonton, and haven't been to work one day, just at my friends house in bed.
vsp+
are you listening, or just waiting to speak...
Hi Victoria,
Everything goes well in Edmonton. There is no snowy day after you left here and today seems shiny! No fire, no disease, no seismic hazard no poisoning and no 911!:) I am very concern about your health and I think it is better to go to Vancouver instead of you (you know that I am an Engineer!). 664 exam finished successfully and I am very happy that I could do it at best. I hope I can receive at least 90!! But this is the way that I think and I hope Dr. Chan is also thinking in a same way.
Take care of yourself and be sure that Telus can continue to work if you take rest and be healthy again.
Hope to see you soon (me and my girlfriend"S")!
Mohsen
پرده سوم:
بعد از امتحان مكانيك خاك و نقشم. نوبت به خان سوم بود. درسي كه ميشد گفت تا حدي برام سرنوشت ساز بود! چون يكي از اساتيدش استاد راهنمام دكتر مارتين بود! به همين جهت در مرحله سوم از برنامه مطالعاتم يه گوني كتاب و به همراه يه كيف جزوه با خودم بردم خونه. خونه طوفان زده من از اون شب تا زمان امتحان تبديل به يك منطقه زلزله!!! زده شد! خلاصه به اين ترتيب بود كه برنامه مبارزاتي خودم رو براي رد كردن مكانيك سنگ شروع كردم. ويكتوريا يك شنبه ١٦ دسامبر اومد و تا رسيد دويد اومد دم در و داد زد محسن! محسن! من اومدم!! من هم خوب نبايد دل بنده خدا رو بشكونم به همين خاطر رفتم بالا و باهاش حال و احوال كردم. گفت محسن ٦٦٤ چي شد. گفتم خوب بود فكر كنم نمره خوبي بگيرم. اينو كه گفتم پريد هوا گفت: YESS! اين معني اي ول خودمون رو ميده! گفت خوب بقيش چي گفتم اونهام خوب بود خلاصه بعد يه حال و احوال مختصر رفتم پايين و ادامه دادم به خوندن. فردا با مهدي قرار داشتيم كه با هاش مكانيك سنگ كار كنم چون خيلي ميترسيد. صبح شنبه پاشدم و به سمت خونه مهدياينا كه تو يك برج بود رفتم و باهاش از ساعت ٩:٣٠ تا ٢٠:٠٠ يه كوب مكانيك سنگ كار كردم و خوب اين باعث شد سوالها و مسائلي هم در ذهن خودم ايجاد بشه. فردا با عذرخواهي ازش تصميم داشتم خودم بخونم و خداوكيلي اين مدت خودم رو نابود كردم و بالاخره براي مكانيك سنگ هم آماده شدم. در اين ميان هم تصميم به عوض كردن خونه داشتم و يكي از مشغوليات ذهنيم بود. از يك طرف مهدي بود كه تقريبا مطمئن بودم اگر من برم به راحتي با يك هم خونهاي جديد نميتونست كنار بياد از يك طرف هم قولي بود كه به احسان داده بودم كه باهاش همخونه بشم و از يك طرف هم حجم بالاي درسهام كه واقعا شده بودم ضربالمثل گروه ژئوتكنيك! با ٤ تا درس!!!!!!!! به هر حال نتونستن من براي رفتن به دنبال خونه و زندگي كامپيوتر بيس مهدي باعث شد تا احسان به اين فكر بيافته كه ما اصلا قصد خونه عوض كردن نداريم و به فكر يه جا براي خودش بيافته (كه البته بهش حق ميدم).
اما بشنويد از امتحان مكانيك سنگ من! اون روز يه لشگر مداد و پاك كن و خط كش و اينجور چيزا رو با خودم بردم سر جلسه. نشستم و يا علي از تو مدد. سوال اول كه تابلو بود از مارتين بود و سوالي بود كه مارتين هميشه ميداد: «تئوري گريفيث را تعريف و اثبات كنيد!!» من نميفهمم اينجا اصلا براي درس و اينا و سوال ارزش قائل نميشن! خلاصه بعد از سوالهاي كليشهاي مارتين نوبت به سوالهاي نجومي تننت بود كه حتي عقل جنم بهش نميرسيد. Swellex Bolt را بكشيد!!!!!!! خدايا حالا بشين نقاشي كن! يا يه مشت درزه كه همشون به يك سمت شيب داشتن و در شيب مقابل اصلا رخنمون نداشتن كه بخوان حتي بلغزن!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه رسيديم سوال آخر يه شيب كه يه اكتيو بولت بهش بود. حالا من مونده بودم كه Tcos(teta)X صورته يا مخرج؟! به همين جهت و براي اينكه اين نمره رو از دست ندم گفتم چي كنم كه بازهم يك فكر شيطاني تو ذهنم نقش بست: برم از خود تننت بپرسم! خلاصه بعد از كلي سر و كله زدن با خودم دل رو زدم به دريا و رفتم گفتم ببخشيد استاد من يادم نمياد اين پارامتر تو صورته يا مخرج و نميخوام اين نمره رو از دست بدم! استاد گفت خوب بستگي داره چي فرض كني! و من با كمال پررويي گفتم خوب استاد من الان اينو گذاشتم تو مخرج چي فرض كردم؟ و استاد كه واقعا از پررويي من يكه خورده بود و بين بهشت و جهنم خودش رو ميديد بالاخره «بهشت» رو انتخاب كرد و گفت خوب الان پسيو فرض كردي و من گفتم و بولت ما اكتيوه؟ گفت بله من هم پيروزمندانه برگشتم و راه حلم رو اصلاح كردم. البته بعدا فهميدم يك اشتباه در ×١٠ باعث شده تا ضريب اطمينانم بجاي ٢ بشه ٢٠!!
پرده چهارم:
بعد از عبور از سد مكانيك سنگ نوبت امتحان آخر بود اما بشنويد از من كه ديگه بريده بودم. دقيقا مثل دوندهاي بود كه دويده دويده آخر خط ديگه بريده. اصلا نميتونستم حتي يك كلمم بخونم. حتي دوست دخترم هم (قوري چاييم بقول ويكتوريا!) نميتونست من رو سر حال بكنه. روز اول كه اصلا يك كلمه هم نخوندم. روز دوم به زور جزوهها رو ميخوندم. نميشد نه كه نخوام نميشد حتي يك كلمه هم بخونم. خلاصه به هزار خواهش و التماس و دعوا و داد و بيداد جزوه ها رو مرور كردم كه ديدم دو صفحه آخر جزوم و بخش آلودگي جزوه پيشم نيست حدس ميزدم بايد دانشگاه باشه. خلاصه از يك طرف ديگه هم بايد تكليف خونه رو يه سره ميكردم. احسان تصميم گرفته بود كه خونه رو عوض كنه و بره خونه بروس دوستش. به همين خاطر بعد اينكه نزديك ٥-٦ بار ديالوگي رو كه ميخواستم به ويكتوريا بگم رو مرور كردم و پيش به سوي اتاق ويكي! و شروع به مذاكره. متن ديالوگم رو پايين مينويسم البته به طور خلاصه:
من: سلام. ببين ويكتوريا ميدوني كه قرار داد من ٣١ دسامبر تموم ميشه و من دو راه دارم يا برم يه جا ديگه يا همينجا بمونم
ويكتوريا: ميدونم. و ميخواستم بهت بگم. محسن روزي كه تو بري مطمئن باش من گريه ميكنم (آخي)
من: (لبخند) ميدونم ويكتوريا من هم همينطور (خنده شيطاني)! اما من امروز فهميدم كه دانشگاه تا مي نميخوادبهم پول بده و خرج زندگي هم بيش از اون چيزي بود كه فكر ميكردم. به همين جهت دو راه پيش رومه: ١) با مهدي برم و يه اتاق يه خوابه share كنيم يا ٢) اينجا بمونيم و تو اجاره رو كم كني تا ٤٠٠ تا و پايين تر. ويكتوريا با من صادقانه صحبت كن همونطور كه من نميخوام تو مشكل مالي بيافتم نميخوام تو هم بيافتي. ميدوني ويكتوريا من خودم دوست دارم تو راه دوم رو انتخاب كني چون... ميخواي باور كن ميخواي باور نكن، اما من اولين كانادايي كه در ادمونتون باهاش آشنا شدم تو بودي و انقدر در اين مدت به من و مهدي محبت داشتي كه واقعا من بيشتر از اينكه به فكر خودم باشم دلم ميخواد تو تو مشكل نيفتي. پس خواهش ميكنم صادقانه به من بگو. ميدونم شايد وقت بخواي پس دو روز فكر كن و بهم نظرت رو بگو.
ويكتوريا: (اشك از چشم ويكي جاري شده بود!!!!) محسن من دو روز وقت نميخوام. ٤٢٥ چطوره برات؟
من: نه فقط ٤٠٠ تا
ويكتوريا: باشه. تو اينجا راحتي؟
من: آره اينجا من واقعا راحتم. ....
(بقيه مكالممون چرت و پرت بود
)
خلاصه ويكي ٤ تا خرمام بهم جايزه داد و به اين ترتيب اجاره ما ١٠٠ دلار كم شد و ما تا آوريل مهمون ويكي شديم (بقول من و مهدي آبجي معصومه!).
ديروز اومدم دانشگاه و در كمال ناباوري ديدم كه خبري از جزوه هام نيست. خلاصه از اونجايي كه مباحث درسي اينجا از سال ١٩٢٠ تا حالا تغيير نيافته جزوههاي احسان راهگشام بود. بازهم بعد از كلي سر و كله زدن با خودم كه بخون بخون جزوه ها رو خوندم اما اصلا انرژي برام نمونده بود. كاملا خسته بودم. نزديكهاي عصر براي دختر عمم شيدا كه تگزاسه آف گذاشتم كه عمه اينا رسيدن يا نه آخه اومده بودن تگزاس كه بمونن. حدوداي ٤ برام آف داد كه اومدن تلفنت رو بده تا بهت زنگ بزنن و من هم تلفن رو دادم و ............... درررررررررررررررررررررررييييييييييننننننننننننگگگگگ! خدايا عمم اينا بودن! حدود ٢ ساعت گفتيم و خنديديم و از اين كارا. كسيم آفيس نبود و كلي با هم خنديديم. خدايا چقدر دلم تنگ شده بود براي عمم و عمو كياني. البته ناگفته نمونه كه در اين مدت علاوه بر اين كه هر روز يه گزارش كامل بعد از هر امتحان به مامانم اينا ميدادم، دايياينا هم زنگ زدن و كلي مثل هميشه گفتن و خنديدن با دايي و زن دايي و البته كلي سر و كله زدن با سارا به ياد قديما. من هيچ وقت از گپ زدن با سارا خسته نميشم. بقول معروف يگانه دختر دايي عالم بشريت!
اما بالاخره انتظارات تموم شد و امروز امتحان نشت و زهكشي و خان آخر. باورتون نميشه داشتم به زور خودم رو ميكشيدم كه سوالها رو جواب بدم. خستگي در تك تك سلولهام بود اما اميد به «ديگه تموم شد» من رو به پيش ميبرد. ساعت ١ و.....بالاخره تمام شد. هرچند به علت خستگي بيش از حد به خوبي امتحاناي ديگم نشد ولي در كل خوب بود حالا بايد ماند و ديد.
پرده آخر:
و خلاصه اين ترم هم تموم شد با تمام شيرينيها و تلخيها. سومين ماهگرد ورودم به ادمونتون ١٥ دسامبر در حالي گذشت كه اين ترم هم با تمام خاطراتش رختش رو بست و انداخت رو كولش و جاش رو به ترم زمستون داد. اينجا كم كم رنگ و بوي عيد به خودش ميگيره آخه ٥ روز ديگه كريسمسه. دانشگاه اين چند روزه رنگ و بوي ايران به خودش گرفته. همه خارجيها رفتن براي عشق و كيف عيد ولي بر و بچ ايروني كماكان سنگر رو حفظ كردن. اما مناجات شبانه امشب طعم شيريني ميده:
مناجات شبانه:
پروردگارا! شروع امتحانات از تو كمك خواستم. بهت گفتم: تو گفتي برو! تو گفتي به من توكل كن و قدم بردار. اين من، اين سعي و اين قدم... كمك از تو. حركت از من بركت از تو. خداوندا انرژي رو كه در اين مدت در خودم حس ميكردم، دستي رو كه هلم ميداد جلو رو مديون توام. موفقيت هر شكل و رنگي داشته باشه من طعم شيرينش رو از دست تو حس كردم. خدايا برام كافي بود هر چي ديدم كه بازهم مطمئن شم تو تنها يارمي. خدايا تو شاهد بودي كه مادر و برادرم هم پا به پاي من جلو ميومدن، نگرانم بودن و براي موفقيتم دعا ميكردن. خداي مهربونم يارشون باش و خودت كمكم كن تا روزي بتونم به نحو شايستهاي پاس زحمات و كمكهاشون رو بدارم. ممنونم بابت همه چيز.
و بالاخره تموم شد...






