پايان يك ترم جهنمي!

بالاخره كي تموم مي‌شه؟..............................................................................بالاخره تموم شد!

الان ساعت ٤:٣٠ بعدازظهره و من برخلاف هميشه كه تقريبا حدوداي ٧ شب آپديت مي‌كنم امروز زود آپديت كردم شايد از بي‌كاري

سوال اول رو كه بالا نوشتم جمله‌اي بود كه تو اولين ماه پس از شروع زندگيم در ادمونتون و شروع اولين ترمم در دانشگاه آلبرتا با خودم گفتم و آخرين جمله، جمله‌اي بود كه بعد از آخرين امتحان گفتم و نقطه چين‌هاي بينش عمرم بود كه به سادگي فشردن كليد . گذشت.


اخطار! اين وبلاگ طولاني خواهد بود

براي رفاه خوانندگان محترم اين وبلاگ رو به چند پرده تقسيم مي‌كنم كه هر وقت خسته شديد يادتون باشه تا كجا خونديد.


پرده اول:

امروز ٧ دسامبره و روز سختي برام هست. سه روز ديگه آخرين قسمت از داستان ٦٦٤ خواهد بود. تصميم گرفتم تا ١٠ دسامبر خودم رو بكشم! البته از بس بخونم. صبح ساعت ٧:٠٠ صبح بيدار شدم و شروع و بعد از خوردن يك صبحانه كامل و بعدم نماز شروع كردم به خوندن! به طرز وحشتناكي درس مي‌خوندم چون طنين زنگ خطر در گوشم همه اندامم رو به لرزه در مياورد ٦٢ از ١٠٠ در ميان ترم به معني نداي افتادن بود. زمان به كندي مي‌گذشت و من در واژه‌ها و روابط غرق بودم. نداشتن تلفن و اينترنت به من اين فرصت رو داده بود كه تنها و به دور از هر عاملي به درس خوندن ادامه بدم. خلاصه زمان ناهار تنها زمان استراحت من بود كه ٢ ساعت طول مي‌كشيد و به اين ترتيب مي‌تونستم به دور از Critical state و معيار Tresca يه لقمه غذا بخورم. خلاصه با هر جونكندني بود پيش مي‌رفتم. تو خونم يك گردباد حسابي اومده بود همه جا پر بود از كاغذ و خودكار و جزوه و كتاب و البته يك ليوان كه هر ١٥ دقيقه خودش رو به لب كتري برقي نزديك مي‌كرد و يك لپ تاپ كه آهنگ پخش مي‌كرد. آدم ياد داستان جك و ساقه لوبيا ميافتاد: من جك، ٦٦٤ غوله، ليوان چاييم مرغه كه تخم طلا ميذاشت (يعني همون چايي) و لپ تاپمم كه نقش چنگ جادويي رو ايفا مي‌كرد. شده بودم مثل آدمهايي كه عين اين فيلم‌ها اگر مهره ها رو درست سرجاشون قرار ندن يه بمب منفجر مي‌شه. نمي‌دونم آيا بقول علي اين همه حساسيتم بيخوده يا نه. اما من تنها به ٦٦٤ فكر مي‌كردم. از هيچي نمي‌گذشتم حتي اگر يه «و» رو نمي‌فهميدم ١٠ تا كتاب رو مي‌ريختم به هم تا بفهمم. ويكتوريا ٢-٣ بار اومد پايين ولي من اصلا اومدن و رفتنش رو نمي‌فهميدم. مثل هشت پا افتاده بودم رو جزوه‌هام، گاهي با خودم حرف مي‌زدم سر خودم داد مي‌زدم، مي‌خنديدم و از اين جور كارها. طفلك ويكتوريا سعي مي‌كرد كمتر راه بره تا صداي دمپاييش اذيتم نكنه. ٣ روز به همين ترتيب گذشت. شايد تو اين سه روز سه بار جزوه و كتاب‌ها رو مرور كردم دوران سختي بود. چند روزش حتي غذا هم نمي‌خوردم. حتي فكر اينكه بخوام اين درس رو بيافتم و سنگيني حرف مارتين كه گفته بود يعني تو حتي مدرك مهندسي هم نداري بيشتر از هميشه خونم رو به جوش مياورد. تصميمم قطعي بود

««ماجراي ٦٦٤ بايد تموم مي‌شد»»

رسيدم به شب ٩ دسامبر. فردا روز ماراتن بود. براي من حداقل روز بزرگي بود. راندمان كاريم حدود ٣٥ ساعت بود مفيد! و البته نزديك به ١٠ ليتر چاي!!!!! فردا ويكتوريا تصميم داشت بره ونكوور براي كارهاي شركتش. اين بود كه مثل هميشه من رو صدا كرد و توصيه‌هاي ايمني رو بهم كرد: اين كپسول آتش نشانيه مشكلي پيش اومد زنگ بزن ٩١١ و از اين جور حرف‌ها و البته: يك هيتر هديه برام خريده بود. مي‌گفت محسن تو اين روزها خونه‌اي و درس مي‌خوني بيا اگر پايين سرد بود از اين استفاده كن. واقعا برام تحسين برانگيز بود. ويكتوريا واقعا زن دوست داشتنييه. البته بنده خدا به شدت سرما خورده بود بطوريكه در ونكوور هم ٢ روز فقط استراحت مي‌كرده. بعد از توصيه‌هاي ايمني اومدم پايين. آخرين نگاه‌ها آخرين تفكرها، آخرين جمع‌بندي‌ها و ... تنها چيزي كه من رو آرامش مي‌داد نواي سازم بود كه اون شب هم بهم نويد فردايي روشن رو مي‌داد. صورت مسئله معلوم بود و تنها يك جواب داشت: «بايد موفق مي‌شدم».

و صبح دهم... صبح مصمم بيدار شدم،صبحانه، نيايش و حركت! چنان مصمم قدم برميداشتم كه هرگز خودم رو اينطور نديده بودم. خلاصه رسيدم و نشستم سر جلسه امتحان و شروع! سوالها يك به يك جلوم سر تعظيم فرود مياوردن و سر انجام تموم شد و ٦٦٤ هم به تاريخ پيوست. خداي من باورم نمي‌شد به نظرم خوب داده بودم و بسيار اميد دارم كه نتيجه خوبي بگيرم.

پرده دوم:

نبود ويكتوريا و مهدي در خونه زمان بسيار خوبي رو براي من فراهم كرد كه به امتحان دوم كه مكانيك خاك بود فكر كنم. راستش به نظر مي‌رسيد كه چالاتورنيك سوالهاش گرد زمان و كهنگي روشون نمي‌شست. از بر و بچه‌هاي سال بالايي خبر اميد بخشي رو شنيده بودم كه سوال‌هاي چالاتورنيك هيچ تغييري نمي‌كنه و اين مطلب پس از ديدن نمونه‌هاي ٦ سال قبل بر من ثابت شده بود. اما خبر نا اميد كننده اين بود كه دكتر اصلا ورقه‌ها رو صحيح نمي‌كنه و همين جوري يلخي نمره مي‌ده و اين مطلب من رو نگران مي‌كرد و به همين خاطر طرح نقشه شومي رو ريختم. شايد وسيع‌ترين نقشه‌اي بود كه تا حالا در دوران دانشجوييم ريخته بودم. در دوران ليسانس از اين روش‌هاي غير انساني بسيار استفاده كرده بودم و بزرگترين ركوردي كه گذاشته بودم تبديل نمره ٩ به ١٨ بود. به همين جهت با استفاده از همه نبوغي كه در اقدام‌هاي غير انساني در خودم سراغ داشتم نقشم رو اجرا كردم و نتيجش رو بايد در آخر ببينم. اما نقشم: چند وقت پيش فرم آلبرتا اينجنويتي (Alberta Ingenuity) رو كه پر مي‌كردم از من سه نفر Reference خواست و اين جرقه نقشه رو در ذهنم زد. من هم سريع رفتم پيش چالاتورنيك و ازش خواستم برام رفرنس لتر بنويسه و اون هم با كمال خوشرويي پذيرفت. اين مرحله در آخرين جلسه كلاس انجام گرفت. البته دكتر ازم خواست تا يك سي وي از خودم براش بفرستم. اين بود كه سريع يه سي وي و فرمم رو براش فرستادم و ازش خواستم يه مروريش بكنه.

مهدي هم كلاسيم ازم خواسته بود كه برم و باهاش تمرين‌ها و سوالهاي ماه‌هاي قبلي رو حل كنم. اين بود كه باهاش نشستيم و سوال‌ها رو حل كردن! بين اين سوال ها مسائلي بود كه ما جوابش رو نمي‌دونستيم و اين بهترين فرصت براي مرحله دوم نقشم بود. به همين خاطر به همراه مهدي و دوتا دانشجوي چيني ديگه رفتيم پيش دكتر و شروع كرديم به سوال كردن. من گذاشتم تا اول اون چيني‌ها سوال بپرسن تا زمان كافي براي فك زدن داشته باشم. بعد از تموم شدن حرف‌هاي اونا من شروع كردم و سعي مي‌كردم با تلفيق حركات متفكرانه‌ و كلام كه در اون استاد بودم و باعث تشويق سخنگو به حرف زدن مي‌شه كاملا سوالات رو از سوال به بحث بكشونم و كاملا جواب داد. بحث ٥ نفره ما به يك بحث ٢ نفره بين من و چالاتورنيك شد.

البته ناگفته نمونه كه در اين مدت هم به شدت خودم رو آماده مي‌كردم و كماكان همون صحنه‌آرايي. اتاق طوفان زده! چاي و موسيقي.

خلاصه رفتيم سر امتحان و ديديم اي دل غافل سوالات كپي پيست! سوال‌هاي قبل و من به طرفةالعيني همش رو تموم كردم.... و مرحله آخر نقشم! روز بعد از امتحان رفتم سايت دانشگاه و يك ايميل به چالاتورنيك زدم و بعد از كلي گفتن از فيض و كمالات خودم براش گفتم كه مطمئنم كه ٦٦٤ و مكانيك خاك رو نمره كامل بيارم و مطمئنم به اين ترتيب بتونم اين بورس رو از آن خودم بكنم پس لطفا يك ريكامنديشن خوب برام بنويس حالا اگر اين روش جواب بده مي‌تونم در پروندم برگ زريني رو از فعاليت‌هاي اوور سيز اضافه كنم.

البته ويكتورياي عزيز هم يك ايميلي بهم زده بود كه متنش رو گذاشتم:

Hi Mohsen and Mehdi:

Is everything OK at the house...Mohsen, I cleaned the front walks on Monday before I left...is there a lot of snow since?   

Mohsen, how did solid mechanics exam go?

Mehdi, I forgot to tell I am in Vancouver this week.

I am very sick, worse than in Edmonton, and haven't been to work one day, just at my friends house in bed. 

vsp+

are you listening, or just waiting to speak... 

Hi Victoria,

Everything goes well in Edmonton. There is no snowy day after you left here and today seems shiny! No fire, no disease, no seismic hazard no poisoning and no 911!:) I am very concern about your health and I think it is better to go to Vancouver instead of you (you know that I am an Engineer!). 664 exam finished successfully and I am very happy that I could do it at best. I hope I can receive at least 90!! But this is the way that I think and I hope Dr. Chan is also thinking in a same way.

Take care of yourself and be sure that Telus can continue to work if you take rest and be healthy again.

Hope to see you soon (me and my girlfriend"S")!

Mohsen

 

پرده سوم:

بعد از امتحان مكانيك خاك و نقشم. نوبت به خان سوم بود. درسي كه مي‌شد گفت تا حدي برام سرنوشت ساز بود! چون يكي از اساتيدش استاد راهنمام دكتر مارتين بود! به همين جهت در مرحله سوم از برنامه مطالعاتم يه گوني كتاب و به همراه يه كيف جزوه با خودم بردم خونه. خونه طوفان زده من از اون شب تا زمان امتحان تبديل به يك منطقه زلزله!!! زده شد! خلاصه به اين ترتيب بود كه برنامه مبارزاتي خودم رو براي رد كردن مكانيك سنگ شروع كردم. ويكتوريا يك شنبه ١٦ دسامبر اومد و تا رسيد دويد اومد دم در و داد زد محسن!‌ محسن! من اومدم!! من هم خوب نبايد دل بنده خدا رو بشكونم به همين خاطر رفتم بالا و باهاش حال و احوال كردم. گفت محسن ٦٦٤ چي شد. گفتم خوب بود فكر كنم نمره خوبي بگيرم. اينو كه گفتم پريد هوا گفت: YESS! اين معني اي ول خودمون رو مي‌ده! گفت خوب بقيش چي گفتم اون‌هام خوب بود خلاصه بعد يه حال و احوال مختصر رفتم پايين و ادامه دادم به خوندن. فردا با مهدي قرار داشتيم كه با هاش مكانيك سنگ كار كنم چون خيلي مي‌ترسيد. صبح شنبه پاشدم و به سمت خونه مهدي‌اينا كه تو يك برج بود رفتم و باهاش از ساعت ٩:٣٠ تا ٢٠:٠٠ يه كوب مكانيك سنگ كار كردم و خوب اين باعث شد سوال‌ها و مسائلي هم در ذهن خودم ايجاد بشه. فردا با عذرخواهي ازش تصميم داشتم خودم بخونم و خداوكيلي اين مدت خودم رو نابود كردم و بالاخره براي مكانيك سنگ هم آماده شدم. در اين ميان هم تصميم به عوض كردن خونه داشتم و يكي از مشغوليات ذهنيم بود. از يك طرف مهدي بود كه تقريبا مطمئن بودم اگر من برم به راحتي با يك هم خونه‌اي جديد نمي‌تونست كنار بياد از يك طرف هم قولي بود كه به احسان داده بودم كه باهاش همخونه بشم و از يك طرف هم حجم بالاي درس‌هام كه واقعا شده بودم ضرب‌المثل گروه ژئوتكنيك! با ٤ تا درس!!!!!!!! به هر حال نتونستن من براي رفتن به دنبال خونه و زندگي كامپيوتر بيس مهدي باعث شد تا احسان به اين فكر بيافته كه ما اصلا قصد خونه عوض كردن نداريم و به فكر يه جا براي خودش بيافته (كه البته بهش حق مي‌دم).

اما بشنويد از امتحان مكانيك سنگ من! اون روز يه لشگر مداد و پاك كن و خط كش و اينجور چيزا رو با خودم بردم سر جلسه. نشستم و يا علي از تو مدد. سوال اول كه تابلو بود از مارتين بود و سوالي بود كه مارتين هميشه مي‌داد: «تئوري گريفيث را تعريف و اثبات كنيد!!» من نمي‌فهمم اينجا اصلا براي درس و اينا و سوال ارزش قائل نمي‌شن! خلاصه بعد از سوال‌هاي كليشه‌اي مارتين نوبت به سوال‌هاي نجومي تننت بود كه حتي عقل جنم بهش نمي‌رسيد. Swellex Bolt را بكشيد!!!!!!! خدايا حالا بشين نقاشي كن! يا يه مشت درزه كه همشون به يك سمت شيب داشتن و در شيب مقابل اصلا رخنمون نداشتن كه بخوان حتي بلغزن!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه رسيديم سوال آخر يه شيب كه يه اكتيو بولت بهش بود. حالا من مونده بودم كه Tcos(teta)X صورته يا مخرج؟! به همين جهت و براي اينكه اين نمره رو از دست ندم گفتم چي كنم كه بازهم يك فكر شيطاني تو ذهنم نقش بست: برم از خود تننت بپرسم! خلاصه بعد از كلي سر و كله زدن با خودم دل رو زدم به دريا و رفتم گفتم ببخشيد استاد من يادم نمياد اين پارامتر تو صورته يا مخرج و نمي‌خوام اين نمره رو از دست بدم! استاد گفت خوب بستگي داره چي فرض كني! و من با كمال پررويي گفتم خوب استاد من الان اينو گذاشتم تو مخرج چي فرض كردم؟ و استاد كه واقعا از پررويي من يكه خورده بود و بين بهشت و جهنم خودش رو مي‌ديد بالاخره «بهشت» رو انتخاب كرد و گفت خوب الان پسيو فرض كردي و من گفتم و بولت ما اكتيوه؟ گفت بله من هم پيروزمندانه برگشتم و راه حلم رو اصلاح كردم. البته بعدا فهميدم يك اشتباه در ×١٠ باعث شده تا ضريب اطمينانم بجاي ٢ بشه ٢٠!!

پرده چهارم:

بعد از عبور از سد مكانيك سنگ نوبت امتحان آخر بود اما بشنويد از من كه ديگه بريده بودم. دقيقا مثل دونده‌اي بود كه دويده دويده آخر خط ديگه بريده. اصلا نمي‌تونستم حتي يك كلمم بخونم. حتي دوست دخترم هم (قوري چاييم بقول ويكتوريا!) نمي‌تونست من رو سر حال بكنه. روز اول كه اصلا يك كلمه هم نخوندم. روز دوم به زور جزوه‌ها رو مي‌خوندم. نمي‌شد نه كه نخوام نمي‌شد حتي يك كلمه هم بخونم. خلاصه به هزار خواهش و التماس و دعوا و داد و بيداد جزوه ها رو مرور كردم كه ديدم دو صفحه آخر جزوم و بخش آلودگي جزوه پيشم نيست حدس مي‌زدم بايد دانشگاه باشه. خلاصه از يك طرف ديگه هم بايد تكليف خونه رو يه سره مي‌كردم. احسان تصميم گرفته بود كه خونه رو عوض كنه و بره خونه بروس دوستش. به همين خاطر بعد اينكه نزديك ٥-٦ بار ديالوگي رو كه مي‌خواستم به ويكتوريا بگم رو مرور كردم و پيش به سوي اتاق ويكي! و شروع به مذاكره. متن ديالوگم رو پايين مي‌نويسم البته به طور خلاصه:

من: سلام. ببين ويكتوريا مي‌دوني كه قرار داد من ٣١ دسامبر تموم مي‌شه و من دو راه دارم يا برم يه جا ديگه يا همين‌جا بمونم

ويكتوريا: مي‌دونم. و مي‌خواستم بهت بگم. محسن روزي كه تو بري مطمئن باش من گريه مي‌كنم (آخي)

من: (لبخند) مي‌دونم ويكتوريا من هم همينطور (خنده شيطاني)! اما من امروز فهميدم كه دانشگاه تا مي نمي‌خوادبهم پول بده و خرج زندگي هم بيش از اون چيزي بود كه فكر مي‌كردم. به همين جهت دو راه پيش رومه: ١) با مهدي برم و يه اتاق يه خوابه share كنيم يا ٢) اينجا بمونيم و تو اجاره رو كم كني تا ٤٠٠ تا و پايين تر. ويكتوريا با من صادقانه صحبت كن همونطور كه من نمي‌خوام تو مشكل مالي بيافتم نمي‌خوام تو هم بيافتي. مي‌دوني ويكتوريا من خودم دوست دارم تو راه دوم رو انتخاب كني چون... مي‌خواي باور كن مي‌خواي باور نكن، اما من اولين كانادايي كه در ادمونتون باهاش آشنا شدم تو بودي و انقدر در اين مدت به من و مهدي محبت داشتي كه واقعا من بيشتر از اينكه به فكر خودم باشم دلم مي‌خواد تو تو مشكل نيفتي. پس خواهش مي‌كنم صادقانه به من بگو. مي‌دونم شايد وقت بخواي پس دو روز فكر كن و بهم نظرت رو بگو.

ويكتوريا: (اشك از چشم ويكي جاري شده بود!!!!) محسن من دو روز وقت نمي‌خوام. ٤٢٥ چطوره برات؟

من: نه فقط ٤٠٠ تا

ويكتوريا: باشه. تو اينجا راحتي؟

من: آره اينجا من واقعا راحتم. ....

(بقيه مكالممون چرت و پرت بود)

خلاصه ويكي ٤ تا خرمام بهم جايزه داد و به اين ترتيب اجاره ما ١٠٠ دلار كم شد و ما تا آوريل مهمون  ويكي شديم (بقول من و مهدي آبجي معصومه!).

ديروز اومدم دانشگاه و در كمال ناباوري ديدم كه خبري از جزوه هام نيست. خلاصه از اونجايي كه مباحث درسي اينجا از سال ١٩٢٠ تا حالا تغيير نيافته جزوه‌هاي احسان راهگشام بود. بازهم بعد از كلي سر و كله زدن با خودم كه بخون بخون جزوه ها رو خوندم اما اصلا انرژي برام نمونده بود. كاملا خسته بودم. نزديك‌هاي عصر براي دختر عمم شيدا كه تگزاسه آف گذاشتم كه عمه اينا رسيدن يا نه آخه اومده بودن تگزاس كه بمونن. حدوداي ٤ برام آف داد كه اومدن تلفنت رو بده تا بهت زنگ بزنن و من هم تلفن رو دادم و ............... درررررررررررررررررررررررييييييييييننننننننننننگگگگگ! خدايا عمم اينا بودن! حدود ٢ ساعت گفتيم و خنديديم و از اين كارا. كسيم آفيس نبود و كلي با هم خنديديم. خدايا چقدر دلم تنگ شده بود براي عمم و عمو كياني. البته ناگفته نمونه كه در اين مدت علاوه بر اين كه هر روز يه گزارش كامل بعد از هر امتحان به مامانم اينا مي‌دادم، دايي‌اينا هم زنگ زدن و كلي مثل هميشه گفتن و خنديدن با دايي و زن دايي و البته كلي سر و كله زدن با سارا به ياد قديما. من هيچ وقت از گپ زدن با سارا خسته نمي‌شم. بقول معروف يگانه دختر دايي عالم بشريت!

اما بالاخره انتظارات تموم شد و امروز امتحان نشت و زهكشي و خان آخر. باورتون نمي‌شه داشتم به زور خودم رو مي‌كشيدم كه سوال‌ها رو جواب بدم. خستگي در تك تك سلول‌هام بود اما اميد به «ديگه تموم شد» من رو به پيش مي‌برد. ساعت ١ و.....بالاخره تمام شد. هرچند به علت خستگي بيش از حد به خوبي امتحاناي ديگم نشد ولي در كل خوب بود حالا بايد ماند و ديد.

پرده آخر:

و خلاصه اين ترم هم تموم شد با تمام شيريني‌ها و تلخي‌ها. سومين ماهگرد ورودم به ادمونتون ١٥ دسامبر در حالي گذشت كه اين ترم هم با تمام خاطراتش رختش رو بست و انداخت رو كولش و جاش رو به ترم زمستون داد. اينجا كم كم رنگ و بوي عيد به خودش مي‌گيره آخه ٥ روز ديگه كريسمسه. دانشگاه اين چند روزه رنگ و بوي ايران به خودش گرفته. همه خارجي‌ها رفتن براي عشق و كيف عيد ولي بر و بچ ايروني كماكان سنگر رو حفظ كردن. اما مناجات شبانه امشب طعم شيريني ميده:

مناجات شبانه:

پروردگارا! شروع امتحانات از تو كمك خواستم. بهت گفتم: تو گفتي برو! تو گفتي به من توكل كن و قدم بردار. اين من، اين سعي و اين قدم... كمك از تو. حركت از من بركت از تو. خداوندا انرژي رو كه در اين مدت در خودم حس مي‌كردم، دستي رو كه هلم مي‌داد جلو رو مديون توام. موفقيت هر شكل و رنگي داشته باشه من طعم شيرينش رو از دست تو حس كردم. خدايا برام كافي بود هر چي ديدم كه بازهم مطمئن شم تو تنها يارمي. خدايا تو شاهد بودي كه مادر و برادرم هم پا به پاي من جلو ميومدن، نگرانم بودن و براي موفقيتم دعا مي‌كردن. خداي مهربونم يارشون باش و خودت كمكم كن تا روزي بتونم به نحو شايسته‌اي پاس زحمات و كمك‌هاشون رو بدارم. ممنونم بابت همه چيز.

و بالاخره تموم شد...

تولد احسان

می گن آدما یکبار به دنیا میان و یکبار از دنیا می رن. اما در طول زندگیمون لحظات زیادی داشتیم که حس می کردیم دوباره متولد شدیم و یا خدای نکرده حس می کردیم یک مرده متحرکیم. فیلسوفا می گن اینا همش زایده خیال ماست. همش مربوط می شه به دل آدم به فکر آدم و به نیت آدم.

دیشب که رفته بودم خونه دیدم مدرک لیسانس و فوق لیسانسم که دانشگاه اینجا خواسته بوده رسیده و البته بسته کمک های مردمی سوم مهدی هم خونه ایم. نکته جالب این بود که اگر چه پاکت آرم دانشگاه و مهر دانشگاه رو خورده بود ولی در گمرک کانادا بسته باز شده بود که یه وقت نقشه بمب اتمی نباشه! خلاصه بعد از اینکه یه نمه بخاطر این کار عصبانی شدم ولی بعد از کنترل مدارک دیدم نه همه چی سر جاشه. طفلک ویکتوریا نفر سومی بود که در خونه ما سرماخورده بود و حالش دل هر آدمی رو به درد میاورد. این بود که رفتم بالا و یه حال و احوالی باهاش کردم و یه کم سر به سرش گذاشتم و بعدم کلی تجویزای جورواجور واسش کردم و رفتم پایین و بهش گفتم فردا (یعنی امروز) من آشغال ها رو میذارم بیرون نگران نباش (آخه اینجا هر دو هفته یکبار آشغال ها رو جمع می کنن!!!!!).

امروز می شد 15 اذر و فردا تولد احسان بود. از اونجایی که احسان برای 664 من زحمات زیادی رو کشیده بود و از طرفی هم به هر حال هم آفیس ما بود و با هم نون و نمکی خورده بودیم تصمیم گرفتم سورپرایزش کنم. البته فکر این نقشه از دو روز پیش تو سرم بود و دیروز با علی هماهنگ شده بودم.

صبح مثل همیشه و برای آخرین بار کلاس 664 رو رفتم و البته برای رفع اشکال. اوضاع به نظر زیاد خوب نمیاد نه برای من بلکه برای بقیه بچه ها که یا سازه ای هستن و یا مکانیک. بعد از کلاس 664 شروع کردم به نصب مجدد ویندوز. چون دیروز یک آپدیت ویندوز از دستم در رفته بود که مسوول بررسی اصل بودن ویندوز بود و هی می گفت شما قربانی سرقت نرم افزار شدید. و به همین خاطر مجبور شدم دوباره فرمت کنم و روز از نو روزی از نو! خلاصه این داستانا حدودای 11 تموم شد و کم کم 12 یک سمینار بود به اسم Cross Canada Seminar که یه بابایی راه میافته دوره تو کانادا و سمینار می ده. امروز یک نفر بود از دانشگاه جورجیای آمریکا که در مورد پیزوکن سمینار می داد و خوب سمینار قشنگی بود مخصوصا اینکه طرف با شور و حرارت خاصی سمینار می داد. خلاصه خیلی چسبید.

بعد از ناهار دیگه کم کم زمان عملی کردن توطئم بود. بنابراین در یک برنامه از پیش تعیین شده اول رفتم مدارکم رو دادم به FGSR که مثل آموزش کل دانشگاه میمونه و بعد هم سریع بدو به سمت سیو آن فود برای خریدن کیک و یه مقدار خرت و پرت! قبلش هم با نوید هماهنگ کردم که اونم بیاد. خلاصه نمی خواستم زیاد احسان مشکوک بشه پس سریع پیش بسوی دانشگاه. تقریبا نزدیکای 5 رسیدم دانشگاه و طبق برنامه رفتم آفیس علی و گفتم زنگ بزنه ببینه احسان هست یا نه. "علی: آقا هستی من چند تا سوال کلی دارم بیام پایین" و بعد از جواب مثبت احسان کمیته سورپرایز (!) در آفیس علی تشکیل شد من، علی، مزدا، سحر (خانوم مزدا) و نوید. بعد سریع رفتیم پایین و یهو.... در باز شد: "تولدت مبارک" و دست همه دست زدن! و تزرا هم آفیسیم هم که پایه بزن برقصه هم سریع یه آهنگ Happy Birthday to you!" گذاشت و مراسم پرفیض کیک بری و بعدم عکس و فیلم های خاطره انگیز. بعد از کلی سر و صدا و بالا پایین پریدن به پیشنهاد بچه ها رفتیم آفیس علی اینا که طبقه پنجمه برای مراسم قهوه خوری. خلاصه کلیم عکس و اینا با زمینه موسیقی تولدت مبارک در انواع ریتم ها و صدا ها که ثمره دست DJ Ali بود و هر کاری کردیم شاه دوماد (احسان) نرقصید که نرقصید! خلاصه جشن تولد ما هم به سبک دانشجویان تحصیلات تکمیلی به پایان رسید. به این معنی که با کیک و قهوه و دست شروع شد ولی قسمت اعظم جشن ما به مباحثه علمی و خاطرات دانشگاهی اختصاص یافت. خلاصه شب خوب و خاطره انگیزی شد و امیدوارم به احسان هم بسیار خوش گذشته باشه.

باز هم تولدش رو بهش تبریک می گم. 16 آذر تولد یکی دیگه از دوستام هم هست. همین جا به شهرزاد عزیز هم تولدش رو تبریک می گم. و مناجات شبانه و گالری عکس!

مناجات شبانه:

خدایا! گاهی تنهایی ها وسیله ایه برای این که بیشتر حس کنیم تنها نیستیم. گاهی دور بودن ها پل های مستحکمی رو تشکیل می دن که فاصله ها رو نزدیک تر می کنه. خدایا! در تنگناها گشاینده راه توکل به تو بود. همیشه از اینکه ازت چیزی بخوام شرمم میاد آخه همیشه دودلم. "بابا آخه بازم ازش این رو می خوای! بازم اونو می خوای" بعد دلم رو میزنم به دریا و می گم بهش می گم! ازش بازم می خوام. اما هنوز حرف از دهنم در نیومده جوابم رو می گیرم. خدایا همیشه از تو کمک می خوام و ازت خواهش می کنم کاری کنی که وسوسه نشم از انسانی کمک بخوام چون بقول سعدی: هم سنگ ماند و هم آبرو رود (هر کی این شعر رو کامل بلده لطفا اینجا بذاره خیلی دوست دارم بدونم کاملش چیه).

اما یک نکته:

من از فردا به مدت دو هفته (تا 20 دسامبر) هیچ پستی رو نمی ذارم چون درگیر امتحانام خواهم بود و می خوام حسابی خودم رو برای اونها آماده کنم. از همه التماس دعا دارم

******************************گالری عکس*******************************

(پست مطلب دیشب به علت مشکل بلاگفا به امروز صبح موکول شد)

امروز راستش دودل بودم بنویسم یا نه اما خوب یه کمی وقت اضافه آوردم گفتم بذارم برای نوشتن وبلاگ.

یادمه یه بار تو جاده ساوه داشتیم میومدیم تهرون. اون موقع مرحوم ابوی هم زنده بود و اون پیکان کرم رنگه رو داشتیم که گهگداری پا به پای ماشین های امروزی حرکت می کرد! اما خوب بعضی وقتهام ....

اون موقع هنوز اتوبان ساوه راه نیافتاده بود و از جاده قدیم میومدیم! و ماشالله تا دلتون بخواد تریلی و کامیون میومد. چندین بار نزدیک بود با چند تاشون شاخ به شاخ بشیم. یادم میاد که یه بار مرحوم ابوی گفت این کامیون ها موتور دیزل دارن. این موتورها دیر گرم می شه و وقتی گرم بشه دیگه نمی شه به این سادگی ها جلوشو گرفت!

اما چی شده که من از ۶۶۴ و مکانیک خاک و ماجراهای ادمونتون کشیدم یهو تو تریلی و دیزل (!) اینه که تجربه 8-9 سال درس دانشگاهی من بهم ثابت کرده حکایت من حکایت همون موتور دیزلست دیر گرم می شم اما وقتی گرم می شم دیگه می تازم. راستش رو بخواید سرمای هوای اینجا مثل اینکه فرایند گرم کردن این موتور دیزله رو اندکی بیش از کمی به تاخیر انداخته و تازه که آخرای امتحاناست می بینم ای دل غافل این مباحث رو که من برای امتحانا خونده بودم و الان سر کلاس نشستم اصلا خیلی خوب می فهمم! یا حتی براحتی در یک روز یکی دو فصل از یک کتاب رو که اولای اومدنم به زور حتی یک صفحه می خوندم، رو ظرف یه بعد از ظهر تموم می کنم! خلاصه بازم خوبه که این موتوره حداقل قبل از امتحانا گرم شد و می شه شروع کرد.

ماجرای امروز ما هم از کله سحر امروز یعنی ساعت 7 صبح شروع شد. اینجا که قربونش برم سر جمع 8 ساعت هوا روشن و اونشم 1 ساعت اول صبح گرگ و میش و 1 ساعت قبل از غروب بقیشم ابری! به هرحال کل انجارهای امروزم برای 1 دقیقه بیشتر و کمتر خوابیدنم در این امید که امروز آخرین روزیه که ساعت 7 صبح پامیشم، به سرعت به تصمیم برای پاشدن تبدیل شد. از خواب که پاشدم به سرعت لباس رزم رو بر تن کردم و یه صبحونه سرپایی زدم بر بدن و ناهار رو بسته بندی کرده پیش به سوی 664! شیش شیش فور (بقول یکی از دوستام) امروز حال و هوای دیگه ای داشت. اول از همه که من یه 5 دقیقه دیر رسیدم و همین 5 دقیقه هم وسیله ای شد برای اینکه برم و تقریبا ته کلاس گوشه عزلت (اگر املاش رو درست نوشته باشم) اختیار کنم. اما خیلی جالب بود در حالیکه در قیافه بهت زده بچه ها معلوم بود که حسابی Critical State و آزمایش سه محوری و NC Line رو قاطی کرده بودن و سعی می کردن با موچین سر در بیارن چی به چیه حرفهای دکتر چان برای من کاملا مفهوم بود راستش کم مونده بود اون عقب مراسم پرفیض رقص عربی رو بجا بیارم اما خیلی خوشحال بودم که می فهمیدم چی می گه

مثل همیشه بعد از کلاس سالیدمکانیک بدو بدو به سمت کلاس دکتر تننت و مکانیک سنگ! اصلا امروز برای من روز فهمیدن بود کلاس کم مونده بود بشه سه نفری از اون ور تننت درس میداد از اونور همکلاسی هندیم سوال می پرسید (نکته جالب اینجاست که بچه این هم کلاسیم داره تو دانشگاه بریتیش کلمبیا دکتری می خونه!!!!!!!) از اون ور من می پرسیدم. خلاصه کلاس خوبی بود و البته کلاس چالاتورنیک و تقریبا راندمان 50% که اونم خودش خوبه .

بعد این داستان ها اومدم آفیس و بعد از کلی دیدم سارا آنلاین شده (دلم براش خیلی تنگ شده) ولی حیف که احظاریه ناهار نذاشت باهاش حرف بزنم و طفلکی هم فردا ساعت 7 کلاس داشت، نمی دونم تو فیروزکوه و سرمای اونجا چیکار می کنه.

خلاصه از ناهار که برگشتیم (البته ناهار امروز تقریبا اکثر جماعت مافیای ایرانی بودن) پریدم دو بامپی روی تمرینای سالید مکانیک که امروز مهلتش بود و با کمک تمرین های تزررا تونستم سریع تمومش کنم و تحویلش بدم (بقول علیرضا تا حالا تو زندگیمون انقدر کپی نزده بودیم!). و بعد از اون هم یه کتابی رو شروع کردم که هم به سالید مکانیک مربوط می شه و هم به مکانیک خاک که یه فصلشو که خوندم واقعا چیز ردیف و خوبی هم بود.

اما دیگه گوشه سمت راست صفحه دسکتاپم همیشه چهارتا عدد نوشته. این چهار تا عدد نرخ گذر عمر آدم رو به نمایش می ذارن که جالبه اینجا به سرعت برق و باد میگذره. نم نم برف مثل هر شب شروع به باریدن کرده و قراره دما فردا به 32C - برسه. خوب شاید منحصر به فردی اینجام همین دماهای نجومیشه.

اما مناجات شبانه:

خدایا امروز حس خوبی داشتم. حس غریبی نبود اما شاید گم شده بود. شاید زیر گرد برف مشکلات زندگی ... نه فراز و نشیب های "طبیعی" زندگی مدفون و گم شده بود. کم کم حس می کنم بخاطر میارم چیزی رو که در وجودم قرار داده بودی و من در این ترم تقریبا فراموش کرده "بودم". و اون گوهری هست که در وجود همه هست. گوهری به نام امید که در دل صدفی به نام اعتماد به نفس رشد می کنه

 

شنبه و یکشنبه روز آماده سازی برای امتحان

قدیما وقتی دوران مدرسه و قبل و از دانشگاه بودیم، وقتی از کلاس غایب می شدیم باید صد نفر میومدن و قسم آیه که این بدبخت مثلا مریض بوده. حتی یادمه (یادش بخیر) که یه معلم ریاضی داشتیم به اسم آقای شربتی یکبار به مبصر کلاس گفت شماره نظام پزشکی دکتر رو هم یادداشت کن که چک کنیم ببینیم یارو قلابی نباسه

خلاصه این چند روز هم غیبت ما بر می گرده به داستان امتحانات و اینا. دسامبر ماه سرنوشت سازیه. ما که مردیم بس که سرنوشت ساختیم. از اول ابتدایی تا دکترا درس بخون برو امتحان بده که سرنوشت سازه! خلاصه اینم دسامبر و ماه امتحانات. من که بعد از فراز و نشیب هایی که در بدو ورودم به کعبه رویاهام (!!) داشتم و تا به خودم جنبیدم دیدم شده آخر ترم، وقتی پس گردنی سیکس سیکس فور شپلق! خورد پس کلم تازه دوزاریم افتاد که نه بابا این داستان سرنوشت سازیو باید جدی گرفت از این رو در یک اقدام خودجوش تصمیم گرفتم بطور وحشتناک درس بخونم مخصوصا روزهای شنبه یکشنبه! از این رو صبح شنبه ما با زنگ ساعت که همیشه مثل دایه ای دلسوز من رو از خواب بیدار می کنه شروع شد...

یاد فیلم اوشین! افتادم از این ور بچه رو بسته کمرش از اون ور زمین رو تی می کشه و از اون ورم درس می خونه. شبش با ویکتوریا قرار گذاشتیم که شنبه مراسم پر فیض ماشین لباسشویی رو داشته باشیم. ویکتوریا هم گفت ساعت 10 پس بیا سر قرار!! دیر نکنی خانم ها خیلی نسبت به وقت شناسی حساسن (و البته این رو با لحن خاصی گفت! البته منظورم لحن شوخیه) من هم گفتم باشه پس قراره ما دم ماشین لباسشویی!! خلاصه شنبه صبح درحالیکه بساطم رو برای درس خوندن پهن کرده بودم (برای توضیحات بیشتر رجوع شود به شکل!) ندای محسن! محسن! ویکتوریا من رو به سر قرار دعوت می کرد این بود که سبد لباس به دست منتظر ویکتوریا. بعد عزمم به شدت جزم بود که با 664 به شدت گلاویز بشم و در این راه قوری چایی هم یار وفادارم بود. بازده مطالعه من در شنبه تقریبا 11 ساعت و 3 لیتر چایی بود!!!!!!!!!! البته بدون خوردن ناهار و شام سرپایی! (البته از بس هله هوله هم خورده بودم) خلاصه از کارم راضی بودم چون باعث شده بود به مباحث تسلط اولیه پیدا کنم و البته بازهم باید دورش کنم. صبح که ویکتوریا سر قرار (!) اومده بود گفت مهدی که دیشب اومده بوده طفلک به شدت سرفه می کرده و حتی تا حد بالاآوردن پیش رفته. راستش خیلی نگران شدم چون مهدی اصلا به فکر خودش نیست همش سرش و بزن تهشو بزن میدوه دانشگاه و درس کار تحقیق از یک طرف کمک به خواهرشم برای کامپیوتر از یه طرف دیگه. این بود که صبح که پا شد دیگه بازور و چک و لقد نشوندمش سر سفره و به زور یه لیوان شیر دادم بهش که بخوره و آخرم آب نمک! نمی دونم این بشر چقدر تعارفیه! می گه آخه اینا مال شماست من معذبم هیچی برا صبحونه نخریدم (و البته شب یه ست کامل صبحونه خرید عجب موجودیه این بشر). خلاصه داستان ما رسید به یکشنبه!

یکشنبه مهدی تصمیم به تمیز کردن خونه و ناهار پختن داشت! بخاطر حالش شنبه خودم خونه رو جارو زدم و نذاشتم به چیزی دست بزنه ولی ناهار دیگه نذاشت. خلاصه از یه ور مکانیک خاک و اراجیف چالاتورنیک که قیمت نفت رو ربط داده به بزغاله بسحاق تو تنگ پنج! رو بخون و از یک طرفم به مهدی یاد بده چطور سوپ بپزه! غذا پختن مهدی خیلی جالبه! مثلا انقدر تو سوپ مواد مختلف ریخت که دیگه جا برای آب نبود فکر کنید حتی سیاهدونه هم ریخت توش (مهدی اول سیاهدونه رو جای فلفل سیاه خریده بود!!!!!!!!!!). خلاصه از قضای روزگار چیز بدی هم در نیومد و البته باز هم آقا دویید دانشگاه که باید به آبجیم کامپیوتر یاد بدم. حالا من موندم و اراجیف چالاتورنیک! خلاصه بالا کن پایین کن! بالاخره زورزورکی یه چیزایی دستم اومد اما نه زیاد! خوب اینم متد این بشره دیگه. شب در حالیکه داشتم رو پروپوزال ریسرچم سر و کله می زدم ویکتوریا اومد پایین که از فریزر گوشت برداره یه نگاه به من کرد و ازم پرسید: محسن تو لپ تاپتو تو اون کیفه میذاری؟ و وقتی با جواب مثبت من مواجه شد رفت و 2 تا کوله پشتی آورد که بیا من این دو تا رو زیادی دارم می خوای از یکیش استفاده کن! خدایا این موجودم دیگه زیادی منو لوس می کنه ها! خلاصه روم نشد بگم ها اینم بده! گفتم نه ممنونم مرسی همین خوبه.

****************************BREAKING NEWS*****************************

درررررررررینگ! الو! سلام! سلام! اوه! ها! وووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییی! آقای محمدی! باورم نمی شد آقای محمدی زنگ زده بود!

اوخ یاد قدیما بخیر! آقای محمدی حکومت آشپزخونه و حومه (سماور چایی و قهوه و اینا!) رو تو شرکت داشت. قدیما منو داداشمو ایشون میموندیم تا 9 اینا! بعد ما رو حسابی از لحاظ مواد خوراکی تامین می کرد. از مردای به شدت به شدت نیک روزگاره که حتی جزو کسایی بود که سر دفاع پایان نامم اومد. شنبه و یکشنبه زنگ زده بوده و من آفیس نبودم. خیلی خوشحال شدم که شنیدم یه خونه نقلیم خریده و البته ناراحت که هنوز زن نگرفته خلاصه یادش بخیر شبا که باهم بر می گشتیم خونه!

هر جا هست موفق و پیروز باشه

********************************************************************

خلاصه امروز که اومدم دانشگاه پریدم سر تمرین های مارتین و جونکندن! همه تمریناش خوب این یکی مثل اینکه یجاش می لنگید خلاصه مارتین رو که گیر نیاوردم ولی خوب تقریبا یکی از دو تا سوال رو حل کردم. و همین داستان ما ادامه پیدا کرد تا شب که باید جمع کرد و رفت چون فردا روز پرکاری خواهم داشت.

اما مناجات شبانه:

خدایا! در تک تک خیابونای زندگیم اسم تو رو دیوارها بوده. در سخت ترین شرایط گرمی دست تو رو در دستام حس کردم. دیشب یه تفکر کوچولو به زنجیره زندگیم از اول اومدنم به دانشگاه تا حالا کردم. نظم و انظباط خاصی که در تک تک حلقه های زنجیر دیده می شد حاکی از وجود تو بود. هر دری که واردش شدم در واقع پلی بود برای مرحله دیگه ای از زندگیم. راستش بعضی وقتها از این که اومدم پشیمون می شم به خاطر هجوم مشکلات و فکر و خیال ها. اما همیشه یه چیز بهم آرامش می ده و به صبر دعوتم می کنه و اون هم این بود که تو بهم گفتی برو. تک تک حرفهات رو بخاطر دارم در جواب به هر سوالم. جواب هایی دادی که برام یک دنیا معنا بود. پس صبر می کنم و به پیش می رم.

 همین جا دو تا پیام هم می دم:

از Educational Comment به خاطر راهنمایی هاشون ممنونم و تقریبا اکثرشون رو بکار می بندم.

به وحید توکلی عزیز هم دانشکده ای محترمم هم که از پیشکسوتان دانشکده زمین شناسی محسوب می شه درگذشت برادر جوونش رو تسلیت می گم

بوی خوش امتحان

بعد از داستان هایی که برام از ۶۶۴ بوجود اومد و اخطار بجایی که Educational Comment داده بود، تصمیمم برای زمین زدن 664 جدی تر شده بود. واقعا این داستان مام آخرش به افسانه ها می پیونده.

دیروز از اون روزهای پر کارم بود، روزی بود که سه تا درس سمینار و آخر شب هم کلاس کمکی 664! خوب روز آدم با رفتن سر کلاس سالید مکانیک اون هم 2 بار در روز دیگه حسابی خسته کننده می شه. اما خوب این هم رسمشه دیگه. درس سالید مکانیک کمی هم وارد مسائل مکانیک خاکی شده و تا حدی برام آشنا بود ولی ... بگذریم. بعد از کلاس دکتر چان نوبت تننت عزیز بود تا بیاد و با کلامش که چاشنی طنزی هم داره درس بده. یادمه قدیما تو لیسانس و فوق لیسانس از مکانیک سنگ بدم میومد و سعی می کردم حتی المقدور بهش نزدیک نشم اما اینجا داستان تقریبا یه کوچولو برعکسه. خلاصه بعد از این هم کلاس جناب چالاتورنیک بود. خوب ما هم رفتیم و اون عقب مافیای ایرانی (به قول دکتر داناهیو) شروع کردن به گپ زدن و انتظار کشیدن (!). تقریبا 25 دقیقه از کلاس گذشت و خبری از جناب حضرت والا نبود!!! خوب ما هم در یک اقدام که در ایران نادر هم نبود کلاس رو ترک کردیم. جالب اینجاست که این جماعت کره ای و چینی و پاکستانی و کانادایی کماکان انتظار رو به رفتن ترجیح دادن! اما بعدا فهمیدم که جناب دکتر در کلگری تشریف داشتن. فرصت مناسبی بود برای من که شیرجه بزنم تو آفیسم برای خواب. حدودای 12:30 نوبت سمینار یکی از بچه های سال دومی بود. خدای من! واقعا کیفیت ارائه (نه کیفیت کار) در حد صفر بود. من نمی فهمم آخه دانشجوی دکترا باید بلد باشه چطور سمینار بده اونم دانشجوی کانادایی که زبون انگلیسی زبون مادریشه. خلاصه امسال کیفیت سمینارهای گروه بسیار ضعیفه و این جور که بچه های سال بالایی می گن پارسال خیلی بهتر بوده. خلاصه بعد از سمینار مدیریت خواب (!) زمان ناهار و اینا بود.

این بعدازظهر آخرین جلسه تمرین موسیقی گروه سرود دهکده بود. اما این جور که بوش میومد یجور مراسم خداحافظی برای ترمی که کم کم داشت بساطش رو جمع می کرد بود. این بود که منم که خون غیرتم برای این درس کذایی به جوش اومده بود تصمیم گرفتم بی خیال موسیقی و اینا شم و برم سر کلاس! خوب از عکس العمل بچه ها معلوم بود که حسابی قاطی باطی کردن! آخه می دونید موضوع اینجا بود که دکتر چن در ابتدای درس سه تا نمودار کشید و گفت برای ارتباط دادن بین این دو نمودا 30 سال طول کشیده و برای ارتباط بین این دو تای دیگه هم 20 سال. حالا فرض کنید ما بدبخت ها باید ثمره 50 سال رو تو 50 دقیقه می فهمیدیم! اونم با سرعت نجومی درس دادن دکتر چن که یهو یسار تخته رو با یه فلش به یمین تخته ارتباط میداد و منم عین کارمندای بیمه باید سریع تو 2-3 صفحه قبل فرمول مذکور رو پیدا کنم تا 3 صفحه جلوتر رو به 3 صفحه عقب تر اتصال بدم!! خلاصه صحنه خیلی دیدنی بود! و باعث شد که کاملا باطری هام خالیه خالی شه...

شب که رسیدم خونه تنها دلخوشیم این بود که ناهار برای فردا دارم و به این ترتیب می تونم با خیال راحت گیتار بزنم. این نواختن گیتار با اومدن مهدی به خونه به یک بزم کامل تبدیل شد. خلاصه بعد از این داستان ها یک خواب خوشمزه...

صبح امروز برای کلاس دکتر سیگوی مهربون ساعت 8 از خواب بیدار شدم و پیش بسوی دانشگاه. دم خونه ما دقیقا در خونه ایستگاه اتوبوس خط 7 هست که من رو تا خیابون 114 میبره و از اونجا هم همه اتوبوس ها میرن دانشگاه. مشکل اینجاست که اتوبوس خط 7 هر نیم ساعت یکبار رد می شه و برای رسیدن به اون باید یک برنامه ریزی دقیق داشت و کمین کرد. خلاصه من تا جمع و جور کنم یهو دیدم خط هفت داره میره پایین. در این شرایط من 2 دقیقه فرصت دارم تا به ایستگاه برسم تا اتوبوس دور بزنه بیاد بالا. این بود که گفتم مهدی بدو و خودم بدو به سمت ایستگاه! انقدر عجله داشتم که چنگال برای ماکارانیم نیاوردم خلاصه به هر صورتی بود خودم رو رسوندم به خط 7 و بعد خط 6 و بعدم مستقیم سر کلاس! کلاس به خاطر انجام پروسه نظر خواهی که مثل ایرانه زودتر تموم شد. بعد از کلاس هم آفیس و کار و کار و کار!

 

و تا چشم به هم زدیم شب شد............ و فردا و پس فردا زمان مطالعه و آماده شدن برای امتحان

اوخ راستی یه ماجرای جالب بگم! دیروز احسان آخرین جلسه کلاس آلمانیش بود و استادشون یه جشن کوچولو گرفته بود و یه کک هم برای احسان آورده بود. احسان عصری کک رو تکه کرد که بخوریم. یه برش خورد و من یه برش برداشتم و حس شیطنتنم گل کرد! گفتم: به! چه خوشمزست! جین دارم هست (جین یک جور مشروبه که تو شیرینی و شکلات قاطی می کنن و البته من از استاد بینازاده یاد گرفتم) این رو که گفتم احسان گفت جین چیه و من هم در حالی که برش دوم رو برداشتم و با ولع خاصتری شروع کردم به خوردن گفتم یه جور مشروبه که قاطی شیرینی می کنن و برش کیک رو هلپی گذاشتم تو دهنم! طفلی احسان یه نیگا به من کرد یه نیگا به کیک و از تو سطل آشغال کاغذ دور کیک رو درآورد و شروع کرد به خوندن و گفت نه بابا اینجا که چیزی ننوشته. من رو می گید که می دیدیم شیطنتم داره می گیره شروع کردم به خوندن و عین آدم های بی حوصله گفتم بابا بی خیال بیا بخور که احسان با یه حالتی گفت نه دیونه حرومه! آخ من رو می گید به سختی خودم رو نگه داشتم که نخندم تا کمدیم خراب نشه. یه نگاهی کرد و بعد یه تیکه برداشت و گفت برو بابا مسخره! و اون تیکه کوچولو رو خورد اما از سایز برش معلوم بود که احتیاط می کنه. منم تیکه سوم رو برداشتم درحالی که سعی می کردم وانمود کنم عاشق جین هستم!!!!!! گفتم آره بابا نداره اصلا فرض کن من چیزی نگفتم! اما دیگه احسان رو می گید لب به اون کیک نزد تا همش رو خودم بخورم

و مناجات شبانه:

خدایا کم کم زمان امتحانات میرسه و زمانیه که اولین نمرات رسمیم رو در این دانشگاه باید ثبت کنم. می گن آدمها وقتی تو مشکل گیر می کنن تازه یاد خدا میافتن. نمی گم این جور آدمی نبودم که دروغ محضه. اما خوشحالم که هرگز تو دوست لحظه های سختم نبودی. همیشه بر تو توکل می کردم در هر شرایطی و برای رضای تو همه کار می کردم. خدای من تنهام نذار و کمکم کن..

جهنم یخی و کابوس 664

یاد ایرون بخیر! وقتی نزدیک آخرای ترم بود، شور عجیبی در دانشگاه و بخصوص استادها دیده می شد. اونا که وظیفه شناس بودن سعی می کردن کلاس جبرانی بذارن و اونا که نه سعی می کردن یا بی خیال بخش باقی مونده بشن یا بگن برید خودتون بخونید! راستش اینجام هم هر دو گروه دیده می شه و به این ترتیب آدم دچار غم غربت نمی شه!

این روزها واقعا هوا به حدی سرده که بعضی موقع ها وقتی بخار نفسم از شالگردنی که مثل دزدها دور دهنم بستم خارج می شه، رد یخ زده ای رو از خودش باقی میذاره. و خشکی 10-12% هوا هم که می شه گفت حتی کمتر از رطوبت کویره بعضی مواقع حتی زندگی رو مشکل تر می کنه. اما خوب بقول قدیمیا هر که مدرک خواهد جور ادمونتون کشد! بگذریم تا دوباره برگردیم اینجا. اما ماجرای یکشنبه که وعده داده بودم:

نزدیک های امتحان یک برنامه ریزی فشرده کردم برای اینکه تا قبل از رسیدن موعد امتحانات حداقل یکبار درس ها رو مرور کرده باشم و این برنامه با شروع درس نشت و زهکشی آغاز شد! یکشنبه از ساعت 9 صبح تا 11 شب زمانی کافی بود تا بپردازم به درس! راستش تو آفیس که زیاد نمی رسم درس بخونم و بیشتر تمرینهام رو حل می کنم. یاد قدیمام تو تهرون. همیشه تو اتاق خودم می شستم ورقه ها رو پهن می کردم و دبخون! و از اونجا که با نظم و انضباط میونه نداشتم همیشه از یک گوشه اتاق درسم رو شروع می کردم و اون ور اتاق درسم رو تموم می کردم خلاصه شروع کردم به خوندن و کیسه آجیلم هم که در بسته قبلی کمک های صلیب سرخ قرار داشت هم هم پیالم بود. خلاصه موسیقی ملایم لپ تاپم (یار قدیمیم) هم حکم شنیدن سکوت مرگبار رو به جایزه نوای دلنشین تبدیل میکرد. کم کم که جلو رفتم دیدم نه اینجوری نمی شه پس کتری برقی مهدی رو که مشترکا استفاده می کنیم رو هم گذاشتم بقل دستم رو بخون و چای بخور. آخر شب باورم نمی شد نزدیک به 5 لیتر چای خورده بودم خلاصه روز خوبی بود تقریبا تمام موضوعات رو خوندم و بهشون مسلط شدم. نزدیک های غروب ویکتوریا اوومد پایین و اومد جلو و با ناراحتی خاصی (!) گفت محسن! چرا دیگه با دوست پسر من کاری نداری؟! منو می گید که بعد از تقریبا 7-8 ساعت درس خوندن مستمر حتی ویکتوریا رو شبیه پرده آببند می دیدم، از کل حرفاش "دوست پسرم" رو فهمیدم و راستش جا خوردم که این چی می گه با این سن نکنه پیشنهاد نامربوط بده! این بود که خودم رو جمع و جور کردم و گفتم چی گفتید؟! طفلی از لحن من فهمید که نفهمیدم منظورش چی بوده این بود که با لبخند خاص تری (!!) گفت چرا دیگه نمیای بالا از گاز استفاده کنی مگه من حرفی زدم؟ آخی بنده خدا خیال می کرد از اینکه یکی دوبار اومده بالا سرم و گفته چیکار می کنی من قهر کردم. این بود که گفتم نه بابا اینجا دم دست تره و من هم که معمولا شب دیروقت میام و تو زمان استراحتته نمی خوام مزاحم شم. این رو که گفتم گفت یه لحظه وایسا و رفت یه اجاق برقی تک شعله آورد گفت اگر خواستی از این استفاده کن ولی دلم می خواد بیای بالا غذا درست کنی آخی ویکتوریای عزیز همه امکانات رو برای من و مهدی فراهم کرده که راحت باشیم از این کاراش بگیرید تا کرایه کردن ماشین به خرج خودش برای اینکه ما بریم خرید.

دیروز برای من روز تلخی بود. شاید عادلانه نباشه که بگم روز تلخی بود چون شیرینی های زیادی هم داشت. صبح که ساعت 7 صبح با مارش نظامی ساعتم آماده، خبر دار و مسلح درحالی که خورش قیمه بی نظیر و البته بی سیب زمینیم (به علت سرما خوردگی) که مزین و معطر به گرد لیموی اهدایی از کمیته امداد مامان بود رو برای ناهار با خودم آورده بودم، خوشحال بودم که بالاخره یکبار به موقع سر کلاس 664 می رسم. اما وقتی دکتر چان اومد و گفت نمره های میان ترم رو آورده قلبم هُرری ریخت! بله بالاخره این درس شوم کار خودش رو کرد 62 از 100! خدایا باورم نمی شد اشتباهاتم تلفیقی بود از اشتباهات گیج بازی و اشتباهات دیگه. خلاصه هر چی بود طعم شیرینی نداشت و صدای زنگ ..... نه! ناقوس خطرش پرده گوشم رو به سختی نواخت! این خبر ناراحت کننده برای من تمام لذت هایی رو که از گرفتن نمره کامل در تمرین های مکانیک سنگم داشت رو تحت تاثیر قرار داد بطوریکه سنگینی غبار نگرانی رو روی فکرم به وضوح حس می کردم. دیروز با استاد راهنمام قرار اولین بحث پایان نامه ای رو هم داشتیم. خدا خیرش بده قشنگ وقت برام گذاشت و اولین سوالش این بود برای چی اومدی دانشگاه آلبرتا خوب من هم دیگه قوه زبون بازیم رو تونستم با چاشنی انگلیسی به خوبی مخلوط کنم(!) و این باعث شد تا دکتر مارتین برام در مورد موضوعی که می تونم برای ریسرچم روش کار کنم صحبت کنه و توضیح مفصلی بده "تعیین مقاومت توده سنگ درزه دار" موضوع جالبی به نظر میاد هر چند هنوز نپرداختمش!

خلاصه بعد از نگرانی که دیروز داشتم تنها چیزی که می تونست آرومم کنه رقص نت ها روی اعصاب خستم بود که از گیتارم بلند می شد و رو دلم می نشست. اما امروز باز هم سیگوی عزیز و تمرین و کار و روز دیگه ای نشون از آماده شدن برای یک مبارزه جدید میداد.

*************************BREAKING NEWS!*******************************

الان دوست قدیمی و همکار عزیزم حسین چهره زنگ زد! باورم نمی شد! خدایا! شنیدن صداش یک جرقه بود، یک شعله برای روشن کردن مشعل های خاطره ها! خاطره های تنگ پنج، قطار، گالری GR چه زود می گذره. مثل همیشه کار بخش اعظم حرف هامون بود. اما می دونید این بار شنیدن کلماتی مثل تزریق، گالری، مپینگ دیگه معنای کار نمی دادن همش گرمای صدا بود که به دل می نشست. همش خاطره بود که مثل یه فیلم که رو دور تند گذاشته باشن داشت جلو چشم هام میومد.

امیدوارم هر جا هست موفق باشه...

*********************************************************************

اما یه خبر بدم! دوستم امیررضا قاسمی بالاخره طلسم رو شکست و هفته دیگه عقد می کنه! از همین جا بهش تبریک می گم تا بعدا بهش ایمیل بزنم! و خبر دوم رسیدن عکس هایی بود که ویکتوریایی عزیز از رو سر و کله مردم بالا رفته بود تا ازم بگیره شاید گویا نباشه اما برای من کافیه. اولی منم پایینی مهدی.

اما مناجات شبانه!

خدایا! در سردترین سرماها یاد تو گرم ترین گرماهاست. در تنگ ترین تنگناها یاد تو رهایی بخشه. خداوندا نمی دونم از تو حرکت از خدا برکت برای من همیشه صادق نیست. آخه من حرکت نمی کنم و تو برکت می دی. خدایا در این راه هم ازت می خوام بازم کمکم کنی. بازم می خوام اعتباری خرج کنم می دونم پیشت اعتبار ندارم اما فقط یکبار دیگه فقط یکبار (می دونم و می دونی که این آخرین و اولین فقط یکبارم نیست...)

محسن در كنسرت

بعضي وقت‌ها موقعيت‌هايي پيش مياد كه شب‌هاي به ياد موندني زندگي آدم رو مي‌سازه. اين دو سه شب گذشته از اون شب‌ها بود.

جمعه شب، شبي بود كه به خونه عليرضا دعوت شده‌ بوديم. احسان، علي، نويد و خانومش رعنا و من يك شب به ياد موندني در خونه عليرضا. عليرضا يكي از مردان نيك روزگاره كه من از طريق همكارم اميررضا قاسمي باهاش آشنا شدم و اطلاعات خوبي رو در زمان اومدن به من داد. خونه عليرضا پر بود از ياد و خاطره و عشق. عشق برادر. دور تا دور خونه زيبا و مرتب عليرضا عكس‌هاي برادرش بود. روي طاقچه يه ني و سي دي آموزش ني (ساز مورد علاقه برادرش) و حتي دسك تاپ لپ تاپش عكس غنچه‌اي بود كه در دوران اوج شكوفايي و زيبايي طعم تلخ پرپر شدن رو چشيده بود.

بعد از مراسم چاي و قليان (!) يك ناهار فوق‌العاده خوشمزه و بي‌نظير و بعد هم نمايش فيلم. اما من كم كم بعد از ناهار كله پا شدم و سرفه اجازه اظهار فضل رو به من نمي‌داد اين بود كه بيشتر شنونده بودم تا بيننده و دوستان كه محو فيلم بودن و من هم نميتونستم آلارم رفتن بدم اين بود كه يهو گذشت و گذشت شد ٢ صبح! حالا كي مي‌تونست بره خونه. من هم كه تا حالا جرات رفتن بيرون رو تو اين ساعت نداشتم پيشنهاد احسان رو براي موندن و رفتن خونه تا صبح رو عاقلانه ديدم كه يهو علي گفت براي من يه تاكسي بگير كه من برم و اين بهترين فرصت بود كه من هم برم.

صبح شنبه روز پراسترسي براي من بود چون شب بايد در كنسرت شركت مي‌كردم. كنسرتي كه براش زياد تمرين نداشتم. انتظار يك برنامه كم بيننده تنها چيزي بود كه بار استرس رو از رو دوش من برمي‌داشت. با نزديك شدن به بعد از ظهر من تمرين‌هام رو بيشتر و بيشتر كردم تا رو آهنگ‌ها مسلط بشم. اما خوب نواختن يكي از آهنگ‌هاي الجزايري برام خيلي مشكل بود چون ريتمش خيلي سريع بود. اما خوب نهايت سعيم رو كردم تا اينكه كم كم ساعت ٢شد و ما بايد براي تمرين و تست صدا ساعت ٤ خونه مي‌بوديم. مهدي حدوداي ٢ اومد و گفت يه حموم بگيره و يه چرت بزنه بعد با هم بريم. اين كارها تو تايم تيبل من ٣-٤ ساعت طول مي‌كشيد اما خوب خونسردي و بي‌خيالي شيرازي در مهدي كاملا ديده مي‌شه خوب اين بود كه من مهدي رو به حموم سپردم و خودم رفتم. براي كنسرت بايد لباس رسمي مي‌پوشيديم و براي من لباس رسمي يعني كت و شلوار و كروات! اين بود كه كت و شلوار و پوشيدم و اوه! گره كروات رو فراموش كرده بودم خدايا ساعت ٣ بود و من داشتم با كرواتم به شدت كلنجار مي‌رفتم تا اينكه بالاخره بسته شد و سنجاق كروات رو زدم رو ده بدو كه واي! نت آهنگ رو كه تنظيم كرده بودم بايد پرينت مي‌كردم! وقت به سرعت مي‌گذشت و من مي‌بايست نت‌هام رو پرينت مي‌كردم. ياد تهرون بخير كه ١٠ قدم ١٠قدم يه دكون پرينت وجود داشت. خلاصه نزديك‌ترين راه حل رفتن سراغ ويكتوريا بود به همين خاطر پيش به سمت ويكتوريا كه ديدم اي بابا اينم خوابه خدايا داشتم ديونه مي‌شدم كه يهو تلفن زنگ زد و ويكتوريا همينجور گيج ويج رفت سراغ تلفن كه بازهم خوشبختانه تلفن قطع شد و من هم سريع پرينت نت رو گرفتم و پس از كسب نظر كارشناسي ويكتوريا در مورد موقعيت گيره و گره كروات پيش به سمت كنسرت (پيش خودمون باشه ديگه خيلي خوش تيپ شده بودم) وقتي سوار اتوبوس شدم راننده با يك احترام خاصي عصر بخير گفت كه انگار خود موتزارت رو ديده!! بالاخره با هر دردسري بود رفتم دانشگاه و دوربين رو دادم به احسان و گفتم چند تا عكس درست و حسابي بگير و پيش بسوي تمرين.

بعد از تمرين و تست صدا آماده كنسرت شديم. تمرين ما هم خيلي جالب بود اول آهنگ تركي رو بيرون تو راهرو با حضور تك خوان‌ها و يك ساز كه در يك حركت خود جوش ويالون و گيتار اضافه شدن و يك تمرين اساسي در وسط راهرو برگزار شد. تمرين‌هاي ما به اينجا و روي سن ختم نمي‌شد بلكه در اتاق رختكن هم ادامه داشت.

وقتي آماده شديم مايكل اومد و گفت مي‌تونيد بريد تو سالن و بعد از آهنگ فيليپين بيايد براي ادامه برنامه. اما.... وقتي بيرون اومدم باورم نمي‌شد سالن دل دله چپان (به قول دايي پرويز) بود! حتي جا نبود مردم به ديوار تكيه داده بودن. طبقه دوم هم لب به لب آدم بود انگار كل ادمونتون اومده بودن. من رو مي‌گيد خون در رگ‌هام بيشتر شبيه يك جامد در حال حركت بود. خيلي استرس داشتم ويكتوريا از وسط جمعيت برام دست تكون داد و كلي ازم تشكر كرد كه دعوتش كردم و گفت ازت چند تا عكس توب مي‌گيرم. خوب بعد آهنگ هندي و آهنگ مزخرف فيليپيني و البته يك كليپ زيباي معرفي كه با حركات ريتميك زيبايي همراه بود نوبت گروه ما بود. همه آماده حمعيت ساكت. ١ ٢ ٣ شروع! آهنگ اول ليليم لي به زيبايي زده شد و با فرياد شادمانه مردم همراه شد، آهنگ دوم هم به زيبايي و شكوه خاصي برگزار شد و آهنگ سوم. اما... آهنگ چهارم رو من نمي‌تونستم به ريتم اون‌ها بنوازم. اما خوب سر صحنه كه نمي‌تونستم نزنم اونم وقتي پر نور ترين پروژكتور رو من بود (البته به قول ويكتوريا!) به همين خاطر سعي كردم از استعدادم در ادا در آوردن استفاده كنم اين بود كه حركات دست به همراه حركت سر ادامه داشت اما خوب صدايي از گيتار در نميومد خلاصه با سلام و صلوات اين آهنگ هم گذشت و بعد هم آهنگ شور عاشقانه كه هممون خواننده بوديم. بعد از ما مهدي هم خونه‌ايم تك خواني داشت و در اين حين من و علي در حال آ ش ن ا ي ي  با بقيه اعضا گروه بعد هم علي ناقلا من رو دك كرد تا به برنامه مطالعاتيش به تنهايي ادامه بده خوب من هم در يك اقدام ايثارگرانه قبول كردم و رفتم تا علي راحت باشه. اما بعد گروه موسيقي ايراني كه برنامه زيبايي رو اجرا كردن اما من به نظرم كاستي‌هايي رو داشت و بعد هم كه كانادايي‌هاي خواب آلو تقريبا رفته بودن رقص آفريقايي!!!!!! من تقريبا از شنيدن اين موسيقي به مدت ٦-٧ دقيقه بطور كامل فقط مي خنديدم به روش كارشون و تمام! شب ساعت ١٢، گيتاريست خسته و تنها به سمت خونه.... و يك خواب راحت براي فردا

تا همين‌جا داشته باشيد تا ماجراهاي يكشنبه كه فردا مي‌گم الان بايد كم كم برم خونه.

اما مناجات شبانه:

خدايا وقتي تصميم به اومدن گرفتم يادمه يه چيزي بهت گفتم كه جواب قشنگي بهم دادي. خدايا در تمام زندگيم شميم توكل تنها جيزي بود كه من رو در بوران و طوفان روزگار و مصائب به پيش مي‌برد. خدايا تجربه فوق ليسانس يكي از ارزشمندترين تجربه‌هايي بود كه اعجاز توكل رو به چشم ديدم. فردا شايد روز سختي برام باشه، شايد آسون، شايد مسير ادامه كارم رو مشخص كنه شايد نه. تمام اين شايدها، تمام اگرها و اماها همش وقتي از درگاه توكل به تو عبور كنه برچسب خير مي‌خوره. خدايا بازهم بر تو توكل مي‌كنم و به پيش ميرم.