امروز راستش دودل بودم بنویسم یا نه اما خوب یه کمی وقت اضافه آوردم گفتم بذارم برای نوشتن وبلاگ.

یادمه یه بار تو جاده ساوه داشتیم میومدیم تهرون. اون موقع مرحوم ابوی هم زنده بود و اون پیکان کرم رنگه رو داشتیم که گهگداری پا به پای ماشین های امروزی حرکت می کرد! اما خوب بعضی وقتهام ....

اون موقع هنوز اتوبان ساوه راه نیافتاده بود و از جاده قدیم میومدیم! و ماشالله تا دلتون بخواد تریلی و کامیون میومد. چندین بار نزدیک بود با چند تاشون شاخ به شاخ بشیم. یادم میاد که یه بار مرحوم ابوی گفت این کامیون ها موتور دیزل دارن. این موتورها دیر گرم می شه و وقتی گرم بشه دیگه نمی شه به این سادگی ها جلوشو گرفت!

اما چی شده که من از ۶۶۴ و مکانیک خاک و ماجراهای ادمونتون کشیدم یهو تو تریلی و دیزل (!) اینه که تجربه 8-9 سال درس دانشگاهی من بهم ثابت کرده حکایت من حکایت همون موتور دیزلست دیر گرم می شم اما وقتی گرم می شم دیگه می تازم. راستش رو بخواید سرمای هوای اینجا مثل اینکه فرایند گرم کردن این موتور دیزله رو اندکی بیش از کمی به تاخیر انداخته و تازه که آخرای امتحاناست می بینم ای دل غافل این مباحث رو که من برای امتحانا خونده بودم و الان سر کلاس نشستم اصلا خیلی خوب می فهمم! یا حتی براحتی در یک روز یکی دو فصل از یک کتاب رو که اولای اومدنم به زور حتی یک صفحه می خوندم، رو ظرف یه بعد از ظهر تموم می کنم! خلاصه بازم خوبه که این موتوره حداقل قبل از امتحانا گرم شد و می شه شروع کرد.

ماجرای امروز ما هم از کله سحر امروز یعنی ساعت 7 صبح شروع شد. اینجا که قربونش برم سر جمع 8 ساعت هوا روشن و اونشم 1 ساعت اول صبح گرگ و میش و 1 ساعت قبل از غروب بقیشم ابری! به هرحال کل انجارهای امروزم برای 1 دقیقه بیشتر و کمتر خوابیدنم در این امید که امروز آخرین روزیه که ساعت 7 صبح پامیشم، به سرعت به تصمیم برای پاشدن تبدیل شد. از خواب که پاشدم به سرعت لباس رزم رو بر تن کردم و یه صبحونه سرپایی زدم بر بدن و ناهار رو بسته بندی کرده پیش به سوی 664! شیش شیش فور (بقول یکی از دوستام) امروز حال و هوای دیگه ای داشت. اول از همه که من یه 5 دقیقه دیر رسیدم و همین 5 دقیقه هم وسیله ای شد برای اینکه برم و تقریبا ته کلاس گوشه عزلت (اگر املاش رو درست نوشته باشم) اختیار کنم. اما خیلی جالب بود در حالیکه در قیافه بهت زده بچه ها معلوم بود که حسابی Critical State و آزمایش سه محوری و NC Line رو قاطی کرده بودن و سعی می کردن با موچین سر در بیارن چی به چیه حرفهای دکتر چان برای من کاملا مفهوم بود راستش کم مونده بود اون عقب مراسم پرفیض رقص عربی رو بجا بیارم اما خیلی خوشحال بودم که می فهمیدم چی می گه

مثل همیشه بعد از کلاس سالیدمکانیک بدو بدو به سمت کلاس دکتر تننت و مکانیک سنگ! اصلا امروز برای من روز فهمیدن بود کلاس کم مونده بود بشه سه نفری از اون ور تننت درس میداد از اونور همکلاسی هندیم سوال می پرسید (نکته جالب اینجاست که بچه این هم کلاسیم داره تو دانشگاه بریتیش کلمبیا دکتری می خونه!!!!!!!) از اون ور من می پرسیدم. خلاصه کلاس خوبی بود و البته کلاس چالاتورنیک و تقریبا راندمان 50% که اونم خودش خوبه .

بعد این داستان ها اومدم آفیس و بعد از کلی دیدم سارا آنلاین شده (دلم براش خیلی تنگ شده) ولی حیف که احظاریه ناهار نذاشت باهاش حرف بزنم و طفلکی هم فردا ساعت 7 کلاس داشت، نمی دونم تو فیروزکوه و سرمای اونجا چیکار می کنه.

خلاصه از ناهار که برگشتیم (البته ناهار امروز تقریبا اکثر جماعت مافیای ایرانی بودن) پریدم دو بامپی روی تمرینای سالید مکانیک که امروز مهلتش بود و با کمک تمرین های تزررا تونستم سریع تمومش کنم و تحویلش بدم (بقول علیرضا تا حالا تو زندگیمون انقدر کپی نزده بودیم!). و بعد از اون هم یه کتابی رو شروع کردم که هم به سالید مکانیک مربوط می شه و هم به مکانیک خاک که یه فصلشو که خوندم واقعا چیز ردیف و خوبی هم بود.

اما دیگه گوشه سمت راست صفحه دسکتاپم همیشه چهارتا عدد نوشته. این چهار تا عدد نرخ گذر عمر آدم رو به نمایش می ذارن که جالبه اینجا به سرعت برق و باد میگذره. نم نم برف مثل هر شب شروع به باریدن کرده و قراره دما فردا به 32C - برسه. خوب شاید منحصر به فردی اینجام همین دماهای نجومیشه.

اما مناجات شبانه:

خدایا امروز حس خوبی داشتم. حس غریبی نبود اما شاید گم شده بود. شاید زیر گرد برف مشکلات زندگی ... نه فراز و نشیب های "طبیعی" زندگی مدفون و گم شده بود. کم کم حس می کنم بخاطر میارم چیزی رو که در وجودم قرار داده بودی و من در این ترم تقریبا فراموش کرده "بودم". و اون گوهری هست که در وجود همه هست. گوهری به نام امید که در دل صدفی به نام اعتماد به نفس رشد می کنه