قدیما وقتی دوران مدرسه و قبل و از دانشگاه بودیم، وقتی از کلاس غایب می شدیم باید صد نفر میومدن و قسم آیه که این بدبخت مثلا مریض بوده. حتی یادمه (یادش بخیر) که یه معلم ریاضی داشتیم به اسم آقای شربتی یکبار به مبصر کلاس گفت شماره نظام پزشکی دکتر رو هم یادداشت کن که چک کنیم ببینیم یارو قلابی نباسه

خلاصه این چند روز هم غیبت ما بر می گرده به داستان امتحانات و اینا. دسامبر ماه سرنوشت سازیه. ما که مردیم بس که سرنوشت ساختیم. از اول ابتدایی تا دکترا درس بخون برو امتحان بده که سرنوشت سازه! خلاصه اینم دسامبر و ماه امتحانات. من که بعد از فراز و نشیب هایی که در بدو ورودم به کعبه رویاهام (!!) داشتم و تا به خودم جنبیدم دیدم شده آخر ترم، وقتی پس گردنی سیکس سیکس فور شپلق! خورد پس کلم تازه دوزاریم افتاد که نه بابا این داستان سرنوشت سازیو باید جدی گرفت از این رو در یک اقدام خودجوش تصمیم گرفتم بطور وحشتناک درس بخونم مخصوصا روزهای شنبه یکشنبه! از این رو صبح شنبه ما با زنگ ساعت که همیشه مثل دایه ای دلسوز من رو از خواب بیدار می کنه شروع شد...

یاد فیلم اوشین! افتادم از این ور بچه رو بسته کمرش از اون ور زمین رو تی می کشه و از اون ورم درس می خونه. شبش با ویکتوریا قرار گذاشتیم که شنبه مراسم پر فیض ماشین لباسشویی رو داشته باشیم. ویکتوریا هم گفت ساعت 10 پس بیا سر قرار!! دیر نکنی خانم ها خیلی نسبت به وقت شناسی حساسن (و البته این رو با لحن خاصی گفت! البته منظورم لحن شوخیه) من هم گفتم باشه پس قراره ما دم ماشین لباسشویی!! خلاصه شنبه صبح درحالیکه بساطم رو برای درس خوندن پهن کرده بودم (برای توضیحات بیشتر رجوع شود به شکل!) ندای محسن! محسن! ویکتوریا من رو به سر قرار دعوت می کرد این بود که سبد لباس به دست منتظر ویکتوریا. بعد عزمم به شدت جزم بود که با 664 به شدت گلاویز بشم و در این راه قوری چایی هم یار وفادارم بود. بازده مطالعه من در شنبه تقریبا 11 ساعت و 3 لیتر چایی بود!!!!!!!!!! البته بدون خوردن ناهار و شام سرپایی! (البته از بس هله هوله هم خورده بودم) خلاصه از کارم راضی بودم چون باعث شده بود به مباحث تسلط اولیه پیدا کنم و البته بازهم باید دورش کنم. صبح که ویکتوریا سر قرار (!) اومده بود گفت مهدی که دیشب اومده بوده طفلک به شدت سرفه می کرده و حتی تا حد بالاآوردن پیش رفته. راستش خیلی نگران شدم چون مهدی اصلا به فکر خودش نیست همش سرش و بزن تهشو بزن میدوه دانشگاه و درس کار تحقیق از یک طرف کمک به خواهرشم برای کامپیوتر از یه طرف دیگه. این بود که صبح که پا شد دیگه بازور و چک و لقد نشوندمش سر سفره و به زور یه لیوان شیر دادم بهش که بخوره و آخرم آب نمک! نمی دونم این بشر چقدر تعارفیه! می گه آخه اینا مال شماست من معذبم هیچی برا صبحونه نخریدم (و البته شب یه ست کامل صبحونه خرید عجب موجودیه این بشر). خلاصه داستان ما رسید به یکشنبه!

یکشنبه مهدی تصمیم به تمیز کردن خونه و ناهار پختن داشت! بخاطر حالش شنبه خودم خونه رو جارو زدم و نذاشتم به چیزی دست بزنه ولی ناهار دیگه نذاشت. خلاصه از یه ور مکانیک خاک و اراجیف چالاتورنیک که قیمت نفت رو ربط داده به بزغاله بسحاق تو تنگ پنج! رو بخون و از یک طرفم به مهدی یاد بده چطور سوپ بپزه! غذا پختن مهدی خیلی جالبه! مثلا انقدر تو سوپ مواد مختلف ریخت که دیگه جا برای آب نبود فکر کنید حتی سیاهدونه هم ریخت توش (مهدی اول سیاهدونه رو جای فلفل سیاه خریده بود!!!!!!!!!!). خلاصه از قضای روزگار چیز بدی هم در نیومد و البته باز هم آقا دویید دانشگاه که باید به آبجیم کامپیوتر یاد بدم. حالا من موندم و اراجیف چالاتورنیک! خلاصه بالا کن پایین کن! بالاخره زورزورکی یه چیزایی دستم اومد اما نه زیاد! خوب اینم متد این بشره دیگه. شب در حالیکه داشتم رو پروپوزال ریسرچم سر و کله می زدم ویکتوریا اومد پایین که از فریزر گوشت برداره یه نگاه به من کرد و ازم پرسید: محسن تو لپ تاپتو تو اون کیفه میذاری؟ و وقتی با جواب مثبت من مواجه شد رفت و 2 تا کوله پشتی آورد که بیا من این دو تا رو زیادی دارم می خوای از یکیش استفاده کن! خدایا این موجودم دیگه زیادی منو لوس می کنه ها! خلاصه روم نشد بگم ها اینم بده! گفتم نه ممنونم مرسی همین خوبه.

****************************BREAKING NEWS*****************************

درررررررررینگ! الو! سلام! سلام! اوه! ها! وووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییی! آقای محمدی! باورم نمی شد آقای محمدی زنگ زده بود!

اوخ یاد قدیما بخیر! آقای محمدی حکومت آشپزخونه و حومه (سماور چایی و قهوه و اینا!) رو تو شرکت داشت. قدیما منو داداشمو ایشون میموندیم تا 9 اینا! بعد ما رو حسابی از لحاظ مواد خوراکی تامین می کرد. از مردای به شدت به شدت نیک روزگاره که حتی جزو کسایی بود که سر دفاع پایان نامم اومد. شنبه و یکشنبه زنگ زده بوده و من آفیس نبودم. خیلی خوشحال شدم که شنیدم یه خونه نقلیم خریده و البته ناراحت که هنوز زن نگرفته خلاصه یادش بخیر شبا که باهم بر می گشتیم خونه!

هر جا هست موفق و پیروز باشه

********************************************************************

خلاصه امروز که اومدم دانشگاه پریدم سر تمرین های مارتین و جونکندن! همه تمریناش خوب این یکی مثل اینکه یجاش می لنگید خلاصه مارتین رو که گیر نیاوردم ولی خوب تقریبا یکی از دو تا سوال رو حل کردم. و همین داستان ما ادامه پیدا کرد تا شب که باید جمع کرد و رفت چون فردا روز پرکاری خواهم داشت.

اما مناجات شبانه:

خدایا! در تک تک خیابونای زندگیم اسم تو رو دیوارها بوده. در سخت ترین شرایط گرمی دست تو رو در دستام حس کردم. دیشب یه تفکر کوچولو به زنجیره زندگیم از اول اومدنم به دانشگاه تا حالا کردم. نظم و انظباط خاصی که در تک تک حلقه های زنجیر دیده می شد حاکی از وجود تو بود. هر دری که واردش شدم در واقع پلی بود برای مرحله دیگه ای از زندگیم. راستش بعضی وقتها از این که اومدم پشیمون می شم به خاطر هجوم مشکلات و فکر و خیال ها. اما همیشه یه چیز بهم آرامش می ده و به صبر دعوتم می کنه و اون هم این بود که تو بهم گفتی برو. تک تک حرفهات رو بخاطر دارم در جواب به هر سوالم. جواب هایی دادی که برام یک دنیا معنا بود. پس صبر می کنم و به پیش می رم.

 همین جا دو تا پیام هم می دم:

از Educational Comment به خاطر راهنمایی هاشون ممنونم و تقریبا اکثرشون رو بکار می بندم.

به وحید توکلی عزیز هم دانشکده ای محترمم هم که از پیشکسوتان دانشکده زمین شناسی محسوب می شه درگذشت برادر جوونش رو تسلیت می گم