شبی در ادمونتون

بعد از خواب دیشب تو دفتر که کلی چسبید، دیگه وقت اون بود که برگردم خونه. اینجا سیستم حمل و نقل درون شهری خیلی مزخرفه بیشتر شبیه روستاست  هر یه ربع ۱ یه متروی چهار واگنه و شنبه یکشنبه هم که تقریبا اتوبوس تعطیله! برای ما که تو تهران بودیم واقعا اینجا اعصاب خورد کنه. بگذریم....

خلاصه مجبورا صبح با مترو که LRT می گن اومدم اما چشمتون روز بد نبینه که اینجا هوا حساب کتاب نداره، یهو یک بارونی شروع به باریدن کرد که تا برسم خونه شدم مووووووووش آب کشیده  منم که از خیس شدن متنفر! اینم بعد از خواب مزخرف دیشب شد قوز بالا قوز!!! اما خوب رسیدم دیگه به خونه و با دوستم که تازه تخت گرفته بود، افتاده بودیم به جون تیر تخته ها که از توش تخت در بیاریم و در آوردیم. زندگی بعضی مواقع با یه تخت انقدر به آدم لبخند می زنه که کلی حال می کنه. اما بعد از ظهر امروزم که دعوت بودیم برای افطار! واقعا ماه رمضون ماه مهمانی خداست. اما جالب شب شنبه بود...

با احسان (دوست هم رشته ایم و هم آفیسیم که افطار پیشش بودم¤) راهی شدیم به سمت دانشگاه که اون پرزنتیشنش رو تموم کنه منم ژاکتمو بردارم آخه کم کم داره سرد می شه، اما از در ساختمان SUB که محل فعالیت های فوق برنامست از سالن رقص و کلوب شبانه بگیر تا مسجد و نماز خونه. خلاصه ما که از این در ساب رفتیم از اون در که بیرون اومدیم خودمونو بین یه مشت غول نر و ماده دیدیم که بدناشون پربود از خال کوبی با قیافه های عجیب!!!!!!! منو می گی در نهایت ترس فقط با سلام صلوات از بین این جماعت اراذل رد شدم و خودمو به دانشکده رسوندم و با نهایت سرعت دفرار! خلاصه این شب شنبه ادمونتون. ببینیم فردا چی می شه

قبل از گفتن عادتاي اين خارجيا بشنويد از درسام! ١٢ واحد براي من در نظر گرفتن. ١٢ واحدي كه تقريبا اولشو از دست دادم. داستان درخواستم براي برگشت به ترم پاييز و تاخير گرفتن كارت دانشجويي بماند اما درسا يا انقدر سادن كه ١٠٠٠ بار شنيدم مثل مكانيك خاك و مكانيك سنگ يا اصلا تا حالا اسمشم نشنيدم مثل مكانيك جامدات (!). بلاخره ديگه اينجام مثل ايرانه. استاد دو در داره. استاد وظيفه شناس داره استاد داره با لباس كاراته مياد مثل جكي چان! استاد داره خط اتوش برا هندونه خورد كردن حال مي‌ده آره خلاصه فعلا كه يا من تو يه سري كلاسا خوابم يا عين جن زده ها دارم به استاد نگاه مي‌كنم. بلاخره ديگه. اما عادت اين خارجيا:

١- اگه دوتا آقا با هم بيش از ٢-٣ بار دست بدن يعني Gay هستن. روبوسی که نگو. اوونم برای منی که تو ایران با رفتگر سر کوچم سه وعده در روز دست می دادم یعنی زنگ خطر!!!!! خلاصه از وقتی بچه ها به من اینو گفتن صبح تا شب دستم تو جیبمه!

۲- اگر عابر پیاده از قلعه حسن خان را بیفته قصد عبور از خیابون کنه ماشینا یهو می زنن رو ترمز! كه آقا رد بشه. اين براي من شيطون بهترين فرصت بود كه اذيت كنم تا چهار راه مي‌ديدم گلوله مي‌كردم سر چهار راه. يهووو همه ماشينا واي ميستادن انگار جذامي ديدن:)

٣- چراغ راهنماهاشون خيلي باحاله ١ دكمه مي‌زني طرفي كه سبزه شرو مي‌كنه به سوت زدن!!! بعضي جاهام يه سري چراغه كه مي‌زني چراغ زرد شروع مي‌كنه به چشمك كه آي ملت! آدم داره رد مي‌شه وايسيد!!!!!

٤- اتوبوساشون يه چيزي داره شبيه سيني بزرگ كه تا يه نفر با ويلچر بياد اون اتوماتيك ميره پايين كه اون بابا سوار شه بعدم مي‌ره يه صندلي مخصوص رو بالا مي‌زنه صندليشو قفل مي‌كنه و مي‌رن

٥- همه راننده اتوبوساش سلام صبح بخير مي‌گن (اولين بار كه به من گفت جا خوردم گفتم شايد داره فحش مي‌ده)

بقيشو بعدن مي‌گم الان بايد بخوابم

 

اولين روزها در ادمونتون

اولين روز در هر جايي سخته مخصوصا براي يكي كه يه عمر كنار خونوادش باشه. اما كم كم مي‌فهمي كه زندگي جديديه و بايد براي زنده موندن بجنگي! بلاخره بعد از يه عمر بالا و پايين اوومدن بلاخره اومدم به ادمونتون. واقعا پرواز خسته كننده‌اي بود پروازي كه همش روز بود چون در جهت روز پرواز مي‌كرديم. اما خوب آخرش بعد از يه تاخير دو ساعته كه در تورونتو داشتم بالاخره ساعت ٣ صبح رسيدم به خونه. خونه كه چه عرض كنم، خونه دوستم. خدا خيرش بده كه منو اين چند روز جا داد. اما ماجراها تازه شروع شد. بالاخره در ديزي بازه حياي گربه كجاست!!!!! بايد دنبال خونه مي‌بودم. تلفن، ايميل همه چيز داستان خونه پيدا كردن منه! هيچي يا گرونن و نمي‌شه گرفت يا زيرزمينن! خلاصه زندگي سختيه وقتي بلاتكليفي. اما خدا رو شكر كه ماه رمضونه و اين افطار دادنا واقعا لذت بخشه. همه جور آدم ميان، سياه، سفيد، زرد بلوند (!) و از اين جور. خلاصه خيلي قشنگه. اما امشب آخر خنده بود. واقعا آدم موجود جالبيه در عين سختيم مي‌گه مي‌خنده... با بچه‌هاي ايرونيه انجمن اسلامي دانشگاه آلبرتا (!) رفتيم مسجد ادمونتون افطاري. وووووووووووااااااااااااااااييييييييي چه خبر بود بچه بزرگ دانشجو كارمند همه چيز! اما چي خورديم. اين افطاريا جون مي‌ده براي يه آدمه علاف بي‌خانمان مثل من كه هر شب يه شكمي از عزا دربياره. اما جاي خنده دارش اينجا بود. بعد افطار راه افتاديم كه برگرديم بچه‌هاي شيطون ايروني شروع كردن: آقا براي سلامتي امير صلوات!    جماعت: اللهم صل علي محمد و آل محمد!! آقا براي سلامتي محسن صلوات دوم بلند تر بفرست!     جماعت (با صداي بلند): اللهم صل علي محمد و آل محمد. خلاصه اين ادمونتونياي اتو كشيده كه يا همش تو مقرراتن و آخر خلافشون .... بازيه مونده بودن كه آيا القاعده حمله كرده؟!  اما آخر اين داستان بامزه بازم علي بود و حوضش. آخه ساعت ١٠ شبه و من بخوام برم خونه دوستم شده ١٢ پس تصميم گرفتم آفيسم بمونم. خدا خيرش بده كسي كه اين آفيسو به اين در به در داد! اما شبي در دفتر....

بزرگترين مشكل من يه چيزه ! دستشويي(!!) آخه اين لامذهبا چرا شيلنگ تو دستشويي نمي‌ذارن. حالا اين كار براي يه آدم وسواسي مثل من يعني رفتن زير گيوتين!!!!!! خلاصه نصف رول دستمالا رو خيس و نصف ديگش خشك واويلا! چه كردم الان ساعت  ١١:٣٥ جمعه شبه. ديگه بايد بخوابم. نمي‌دونم بايد ناراحت باشم يا خوشحال. اما خوشحالم از اينكه هنوز خنديدن يادم نرفته و هنوز دوستايي هستن كه اميد داشته باشم. به خدا ايروني هر جايي باشه ايرونيه و ته معرفت. اوه تا يادم نرفته وب بعديم آخر خندست براي شما كه ببينيد اين خارجيا چرا خارجين