تبليغاتX
خاطرات ادمونتون

یکشنبه یازدهم مرداد 1388

پست اول آماده است:

جشنواره ملل-1 در آدرس جدیدم:

nicksiar.wordpress.com

برگي از دفتر خاطرات محسن در 11:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم مرداد 1388

اسباب کشی

دوستان عزیز به زودی میرم به خونه جدید...

http://nicksiar.wordpress.com/

برگي از دفتر خاطرات محسن در 11:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388

گاوبازان کانادایی!

آقا ما امشب ویرمون گرفته وبلاگ بنویسیم کیو باید ببینیم!؟ خدمت انور تمام دوستداران خاطرات ادمونتون که برای آپدیت شدن این وبلاگ ثانیه شماری می کنند عرض کنم که این سری چه ها و چه ها که نداریم! پس بیاید و ببینید چه خبرهه!

جای دوستان خالی که هفته گذشته رفتیم کلگری به دیدن مراسم پرفیض و پربرکت استمپید (Stampede) برکت و فیوضات این سفر از همون آغاز ماجرا شروع شد. زمانی که ما سوار بر ماشین به سمت کلگری می رفتیم. همینطور در ماشین در حال خودمون و مشغول زمزمه "این خانومه که با ما جوره دامن کوتاش ایجوره" بودیم که دیدیم اوووووووه! یه ماشین اومد مملو از حوریان بهشتی و یه کاغذ چسبوندن پشت شیشه سمت ما که ..... (سانسور). ما رو می گی یهو برق سه فاز که چی شد؟

خلاصه محل نذاشتیم و مهدی سبقت گرفت و رفت جلو که دیدیم خواهران مکرمه مثل اینکه بر تصمیمشون به .... (سانسور) مصممن و هی این صور قبیحه و پیشنهادات نامربوط رو می گیرن سمت ما. خوب دیگه ادب حکم می کنه که یه پاسخی به این همه ابراز "لطف" می دادم. این بود که دور و برمو گشتم دیدم هیچی ندارم که باهاش بنویسم این بود که جعبه گز حاچ خلیفه اصل رو برداشتم و چسبوندم به شیشه و گفتم مهدی برو! خلاصه مهدی هم که فکر کنم با شوماخر فامیل دوره یه سبقت از اینا گرفت و این بندگان خدا همچین که چشمشون به جعبه گز حاج خلیفه خورد از خود بی خود شدن و شروع کردن بالا پایین پریدن. خلاصه بگذریم از اینکه ما چه دلبری ها که نکردیم البته به چشم خواهری که دیدیم دوستان از بقل ما رد شدن و چیلیک از ما عکسم گرفتن! گفتم دیگه واویلا فرداست که تو تلویزیون عکس مارم بندازن و دور کلمون از این دایره قرمزا بکشن! خلاصه دوباره دیدیم این ارابه بهشتی از کنار ما گذشت و اینبار این بندگان خدا شمارشون رو نوشتن و چسبوندن به شیشه! حالا منم دانشجو با این دوزار دیشه حقوق که تلفن خارج از شهر نمی ذنم کلی هزینه واسم بیافته اما این طفلان که خبر نداشتن من جیبم خالیه! این بود که بر برقراری ارتباط چه از نوع اول چه نوع سوم اهتمام می ورزیدن. خلاصه علی ج کنار من شمارشونو نوشت و براشون اس ام اس زد! حالا هی من می گم بنده قصد ادامه تحصیل دارم دوستان در ماشین عزم راسخ که نه باید با اینا ارتباط دلی برقرار کرد. خلاصه کوتاهش کنم که آخرم نشد و رفتن و اینا و اونا و اینا

اما بریم سر استنپید. مراسمی است بس مفرح. شهر بازی و گاو بازی کلی بزن و برقص. کسایی که بهشون گفتیم بیان و ناز کردن حالا دلشون کباب می شه. خوب شروع کنم.

رفتیم تو! به به! یه شهر بازی که فکر کنم مستقیم به بهشت وصل بود چون ... (خنده)

اما ما این سری رفتیم تماشای گاوبازی.

این عکس اول تا بریم سر توضیحات گاوبازی یا به اصطلاح رودیو

مسابقات با سواری بر اسبهای وحشی شروع شد. ماجرا اینطوری بود که یه بابایی سوار یه اسب وحشی می شه و باید 8 ثانیه رو این زبون بسته بشینه و هی وادارش کنه اونم وحشی بازی در بیاره.

بعد نوبت بود به این که یه گوساله طفل معصوم رو میندازن در بره بعد یه بابایی رو اسب میاد و هرتی طناب میندازه گردن این بدبخت و تپی می پره سه سوته دست و پای این گوساله طفلی رو به سرعتی می بنده که دو روز بعد تازه گوسالهه دو زاریش میافته چی شده!

خدایی این ژنرال فاخری باید به من افتخار کنه با این عکسام! شکار کردم لحظه ها رو در حد چی!!

بعد دوباره ملت سوار این اسب وحشی ها می شدن و بعد نوبت این بود که دخترای ناز نازی سوار اسب دور سه تا دونه بشکه بچرخن و ذوق کنن! و در آخر هم سواری بر گاو وحشی که خدا نصیب هیچکی نکنه!!!

اما بعد این مراسم و همینکه ناهار رو با یه لیوان دوغ مشتی زدیم خوب خوابمون گرفت این بود که یاد ولایت همینطور ولو شدیم رو چمنا و خواب. اییییی چسبید این کانادایی های تیتیش مامانی هم که ما رو می دیدن واسشون جالب بودیم! اینم منم:

بعدش رفتیم دوباره استنپید و این سری دهکده سرخپوستا که دیگه از اون پر و لباسای چرمی خبری نبود و بیشتر شلوار جین با عینک آفتابی تن ملت بود. یه سرم به نمایشگاه لوازم کشاورزی زدیم و بنده اونجا لوبیای سحر آمیز... نه! گوجه فرنگی سحر آمیز رو دیدم:

جالب اینجا بود این درخت گوجه فرنگی از یه جینگیله جعبه در اومده بود که توش یه چی بود شبیه اسفنج حالا این چطوری اینجوری شده بود خدا می دونه!

اما شب آخر شب مراسم ارابه رانی بود و بعدش چه جشنی. هیچی نمی تونم در موردش بگم بس که شکوهمند بود. قبلشم هی دوربین می رفت رو زوجها و وقتی عکسشون پخش می شد روی مونیتور باید هم دیگه رو بوس خارجی می کردن. تو این اثنا منم هی دور و برم رو نگاه می کردم و می گفتم ما که شانس نداریم اگر رو من افتاد دوربین من کیو بوس کنم تو این هیر و ویری!! که خوشبختانه دوربین سراغ من نیومد!!!!!!

حالا چند تا عکس از جشن آخر:

راستش انقدر زیبا بود من ترجیح دادم نگاه کنم تا اینکه عکس بگیرم. اما مناجات شبانه و بعد خواب

امروز خبر بسیار تاسف باری شنیدم از اینکه 168 نفر از هموطنانم در حادثه هواپیما کشته شدن. هیچ حرفی نمی زنم چون وقایع خودش گویای حقایق هست اما جان انسان ها خیلی ارزشمندتره از ....

برای بازمانده هاشون تقاضای صبر و برای روح گذشتگان آمرزش از خداوند کریم طلب می کنم. روحشان شاد...

برگي از دفتر خاطرات محسن در 0:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم تیر 1388

بازگشت به ادمونتون

خوب آخرش بعد از گذشت نزدیک 45 روز مسافرتم به ایران تمام شد. این شاید یکی از جالبترین سفرهام به خونه بود، سفری که در نوع خودش واقعا بی نظیر بود.

جالبی سفر زمانی از همون اول بسم الله شروع شد. وقتی که از هواپیما اومدم و در حالیکه با یه چشمم داشتم موقعیت مسیری رو که تا تحویل بارم باید طی می کردم رو پیدا کنم و با اون یکی چشم تو جمعیت دنبال استقبال کننده هام می گشتم. اما کسی نبود. خلاصه در حالیکه که کم کم که چمدونم رو تحویل گرفتم و کارام تموم شد دیدم نخیر! واقعا کسی نیومده. خلاصه چرخ به دست راه افتادم تو سالن فرودگاه که بلکه یه چیزی گیر بیارم برای ارتباط! که دیدم به! تلفن همگانی!! گذاشتم دنده و دبرو به سمت این وسیله همگانی. اما امان! حکایت حکایت اون لک لک بود که رفت خونه روباهه واسا شام و روباهه تو بشقاب تخت بهش غذا داد! دیدم تمام تلفن ها کارتیه! آخه مذهبتو شکر کی تو فرودگاه بین المللی اونم سالن ورود به کشور که ملت از بلاد کفر میان تلفن کارتی اونم با کارت تلفن میذاره! ساعت 2 صبح که هیچ جا هم واز نیست. منو می گید یهو فکری به سرم زد. یادش بخیر زمان لیسانس که از دانشگاه بر می گشتم خواهران و برادرانی که جلو من و می گرفتن و می گفتن در راه مانده ایم اینیم اونیم واز اینا! منم همیشه در کمال حرفه ای گری می گفتم برید مسجد دانشگاه یه صندوق داره واسا همین کارا. بر اساس این تجربه گرانمایه رفتم سراغ یه بنده خدا و گفتم آقا خیر امواتت بذا یه زنگی با موبایلت بزنم کسی نیومده دنبال. خلاصه بالاخره زنگ زدم و داداشم گفت ما دم در فرودگاهیم و بالاخره دل به دلدار رسید.

در زمان بودنم شور و هیجان خاصی در شهر بود که مربوط بود به قبل از انتخابات به طوری که چه می خواستی و چه نمی خواستی وقتی جایی می رفتی و زمانی که می خواستی به خونه برگردی، حالا هر ساعت شبم بود، یه 2-3 ساعتی باید می موندی تو ترافیک  که اغلب به تماشای بزن برقص مردم و نحوه تبلیغات اونها می گذشت. هیچ جا نبود که نشه اثری از انتخابات دید. مهمونی ها اکثرا تبدیل می شد به مناظره هایی که هر کسی سعی داشت کس دیگر رو راضی کنه که چنین و چنان. خلاصه پربیننده ترین برنامه های تلویزیون هم شده بود مناظرات.

در اولین سفر استانیم، رفتم مشهد مثل همیشه. چشمتون روز بد نبینه. سفر ما با قطار بود به سمت مشهد و از قضا هم سفرمون هم یه زوج عراقی که مطلقا جز زبان عربی هیچی بلد نبودن. خلاصه این آقا علاقه عجیبی داشت با من حرف بزنه و اصلا هم کاری نداشت که من متوجه نمی شم چی می گه. منم که شکار مسافرت های طولانی این آقا عملا رو اعصاب داشت مسابقات دو انجام می داد. بدبختی من از وقتی شروع شد که این آقا با اعتماد به نفس خاصی گفت من چای عراقی آوردم بخورم تو هم می خوری و بدون اینکه منتظر جواب من بشه یه لیوان چایی ریخت و انقدر شکر بهش اضافه کرد که عملا برای همزدنش یه موتور کولر باید به قاشق می بستی. خلاصه چای رو تحویل من داد و حالا چی... چای به رنگ قهوه با بویی عجیب! چشمتون روز بد نبینه من چشمم رو بستم و یا علی برو بالا که انگار یک لیوان وایتکس داغ رو فرستادم اندرون معده! اشکم داشت در میومد. کتمان نمی کنم وقتی این بابا واسا نماز پیاده شدن دعا می کردم قطار بره و اینا جا بمونن (خنده شیطانی). شب که شد فیلم مزخرفی که در قطار گذاشته بودن و فکر کنم برنده بلامنازع زرشک طلایی بود با غذای مزخرفتر قطار همه دست به دست هم داده بودن که من دنبال راهی باشم واسای فرار. این بود که تا مهماندار ملحفه ها رو آورد سریع پریدم و بساط خواب رو علم کردم و لالا. آقا ما تا چراغ رو خاموش کردیم ایم اخوی عراقی به سان یه هلیکوپتر در حال سقوط شروع کرد خر خر کردن جوری که صدای هو هو چی چی قطار درش کاملا مثل یک موسیقی ملایم بود. من عملا به حد جنون رسیده بودم. صبح که شد همین که اینا بیدار شدن و من فرصت پیدا کردم از بیداری آقا استفاده کنم در فراموش کردن صدای قایق موتوریش، همین که چشمام گرم شد یهو با موبایلش شروع کرد به پخش زیارت وارث. ماشالله باید می دیدم مارک موبایلش چیه چون عین یه اسپیکر 10 تیکه با ساب خفن کار می کرد. خدا آقا آخه زیارت وارث مقدس، خوب اما من بد بخت چه گناهی کردم آخه!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه پا شدم و با عصبانیت اومدم پایین از تخت و با عصبانیت رفتم بیرون اما این برادر ولکن من که نبود! رفتم پشت پنجره بیرون رو نگاه کنم که یهو دیدم یکی عینهو یه تریلی کنارم داره آموزش لغت العربیه می کنه! یکم قطار می رفت... سمک!! .... بعله سمک! به به ....... دجاجه!...... به به بعله...... شجر!.... آقا ولمون کن!....... قطار آلمانی؟.... جان؟!!؟...... قطار! آلمانی؟ روسی؟.... بعله والله لا اعرف! شرمنده.... هووم.... روسی جداً!.... ای مادر بیا منو از دست این نجات بده بابا اهلا و سهلا چه می دونم!!

خلاصه به محض اینکه قطار توقف کرد نیرویی در بازوام جمع شد و همچین ساک ها رو زدم به بقل و دبرو که انگار از دست خرس دارم فرار می کنم. مشهد خدا رو شکری خوش گذشت. تب انتخابات اونجا شدید بود هرچند ما بیشتر این ور اون ور می گشتیم با احسان جاتون خالی احسانم ما رو یه تور طرقبه گردی برد در حد چی. حاااااااااااالی کردیم!

زمان برگشت خوشبختانه همسفرامون خیلی مهربون بودن و کلی مضرات ازدواج برام گفتن و کلی راهنمایی کردن که چطور ..... (سانسور)

اما از انتخابات و رخدادهای بعد اون چیزی نمی نویسم که فردا محکوم نشم به عنصری معلوم الحال یا طرفدار این یا طرفدار اون.

سفر بعدیم به ارومیه بود. ارومیه رو ندیده بودم تا اونزمان. البته یه شهرک تفریحی رفتیم به اسم شهرک باری که بیرون از ارومیه هست نزدیک شهری به اسم قوشچی. با وجودی که اون موقع تهران داشت با 37-38 دست و پنجه نرم می کرد اونجا خنک بود و بارون قشنگی هر از چند گاهی می بارید. از رستوران سنتی با غذاهای خوشمزه بگیر بیا تا اسب سواری و قایق سواری و باغ وحش و هرچی فکرشو بکنی. خلاصه خیلی حال داد. چقدر اونجا گفتیم و خندیدیم مخصوصا اینکه با دایی حسن اینا رفته بودیم و کلی خوش می گذره سفر باهاشون.

علاوه بر این مسافرت ها دید و بازدیدایی که خیلی خاطره انگیزن و دلنشین هم مزید بر علت شد که این سفر بهم خوش بگذره اما در آخر به همون سرعتی که کل این 40 روز در این وبلاگ خلاصه شد سفرم به ایران تموم شد و برگشتیم به ادمونتون. پرواز مزخرفی داشتیم مخصوصا ایرکانادا که هم غذای بد مزه ای تحویلمون داد هم جاش خیلی تنگ بود. اما ادمونتون خیلی زیبا شده دلم نیومد ازش عکسی نذارم اینجا.

دیگه بریم سر مناجات شبانه (به وقت تهران):

خدایا شاکرم از همه چیز. از سفر رویایی که داشتم. از ایام خوشی که داشتم. از همه چیز . از زندگی قشنگی که دارم و داشتم و تمام اینا. برنامه هایی برای امسال دارم که باهات در میون گذاشتم. امیدوارم به اون اهدافم برسم. امیدوارم در امسال هم مثل سالهای گذشته بتونم شکر تموم نعمت هایی که بهم دادیو برآورده کنم.

برگي از دفتر خاطرات محسن در 11:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم خرداد 1388

به سمت خونه

خدا اموات کسایی که در فرودگاه اینترنت مجانی میزارن رو بیامرزه که می شه از تنهایی دق نکرد. الان که این پست رو دارم می نویسم ساعت 6:42 دقیقه بعدازظهر و هوا هم 23 درجه بالای صفر!

امروز واقعا به معنی این جمله رسیدم که اینجا ما واقعا یه خانواده برای خودمون ساختیم. دیروز خونه وحید اینا آش پیش پا دعوت بودیم. در واقع شاید این آخرین برنامه ای بود که ما در کنار هم جمع بودیم. چون بعد من آتوسا میاد و بعدش علی و وقتی ما برگشتیم علی ایران خواهد بود و وقتی علی برگرده وحید و مژده میرن ایران و بعد از اون هم میرن دنبال زندگی و سرنوشتشون در آمریکا. شب خاطره انگیزی بود. بازی و آش و بگو و بخند و عکس...

اما امروز وحید ماشین کرایه کرده بود که بریم یه چرخی تو مغازه ها بزنیم و بعدشم یه ناهاری و بعدم من رو برسونه به فرودگاه. راستش من این وحید و مژده رو از صمیم قلبم دوست دارم و اگر فاصله ای رو بین خودمون ببینم واقعا دق می کنم. از خوبی این دو نفر من هرچی بگم کم گفتم. خلاصه در این مسافرت درون شهری علی آزاد، رفیق شفیق من، هم من رو همراهی می کرد. راستش خیلی خندیدیم و خیلی خوش گذروندیم اما هر چقدر که به لحظه سفرم نزدیک می شدم یه جورایی ماشین های رختشویی دلم رو روشن می کردم. نمی دونم یه جور حس رو هوا بودن، گیج بودن... همیشه همینه وقتی می خوام مسافرت کنم... همین که می خوام سفر کنم یه جورایی فکر آخرش می افتم. آخرش چی قرار بشه... شاید این سوال من باید کجا باشم؟!

به هرحال از فلسفه سازی و این اراجیف که بگذریم الان بچه ها من رو رسوندن به فرودگاه و رفتن... خدا خیرشون بده ... به خدا حس خوبیه وقتی چند نفر بدرقه ات می کنن یا میان دنبالت... این شاید آخرین بیعت ها در اون محل باشه بر اینکه کسانی هستن که همیشه در کنارت باشن.

خلاصه الان نشستم و بعد اولین ضد ذوقی که خوردم که اینترنت پولی هست دیدم چه خوب که یه سرویس پروایدر دیگه هم هست که مجانیه. خلاصه نشستم و چند تا مطلب نوشتن و اینا و در ضمن زیرچشمی نگاه کردن به ملتی که دور و برم در حال وول خوردنن. همه مدل آدمی هست... پیرمردی که نشسته روزنامه می خونه و خدا می دونه دنبال چیه، آقایی که بقل دست من نشسته و یه لپ تاپ خفن رو باز می کنه که حتما یه بیزینسی رو ران کنه خانمی که با بچش سر و کله می زنه و خلاصه بچه ها یی که هنوز این سوال تو ذهنشون شکا نگرفته... فرودگاه واقعا کجاست... چیرو باید گذاشت و به چه سمتی باید رفت... چند تا گنجشک الان ویژ از جلوم رد شدن و هرچقدر جون کندم مثل سیستم ترکینگ صورت در دوربین اون ها رو تعقیب کنم راه به جایی نبردم که نبردم. گاهیم این خانونه یه مشت انگلیسی بلغور می کنه که مسافرای فلان پرواز برن فلان جا و در این زمان همه دست از کار برمی دارن و هوا رو نگاه می کنن انگار اون خانومه تو سقفه! هم اون آقا پیرمرده هم اون آقاهه که کنار منه و هم اون مادره... دو نفر این کار رو نمی کنن.. بچه ها که نمی دونستن فرودگاه کجاست و گنجشکا که حرف آدم رو نمی فهمن! اما جالبه این دو گونه موجود زنده هرگز این اشتباه رو نمی کنن که بابا این خانومه تو سقف نیست.... باز خانومه حرف زد و باز من هوا رو نگاه کردم

خوب دیگه کم کم تعطیل کنم که باید وایسیم تو صف تا سوار هواپیما بشیم... الهی به امید تو و به امید دیدار...

ایران دارم میام..............

برگي از دفتر خاطرات محسن در 19:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

ISRM Suggested Method

نقله که اگر بر انجام کاری مصمم باشی اون کار انجام خواهد شد. یعنی بقول خودمون سفت به چسبی به قضیه و بگی یا من از رو می رم یا حضرت عالی! کار می کنه، امتحانش کنید!

دیگه کم کم باید بار و بندیل و بست و آماده رجعت به خونه شد! خیلی حس خوبیه دیگه وقتی که می خوای برگردی. هرچند اگر موقتی باشه. به قول قدیمیا هیچ جا خونه آدم نمی شه. اما بشنوید اندر احوال چند روزه ما!

پریروز صبح بود که مهدی خ اومد در اتاقم و گفت پاشو ببین ادمونتون چه خبره! منم که شیفت کاریم رو از روز به شب تغییر داده بودم (برای همدردی با جماعت پلیس و اورژانس چی و اینا) تو خواب و بیداری گفتم: هوممم!؟ برف میاد؟ گفت آره چه جورم! خوب آره چه جورم در ادبیات ادمونتون یعنی انقدر برف اومده که شما باید به سان خرگوش در برف چاله بکنید و عبور کنید! برای من در همون لحظه حکم صادر شد: وزارت آموزش عالی ادمونتون امروز رو تعطیل رسمی اعلام کرد. خلاصه وقتی از خواب پا شدم دیدم نه بابا! یه برفی داره میاد به سان بارون!! اما خوب هوام ملس بود حول و حوش 2-3. این بود که پاشدم و گفتم بابا بی خیال ناز کردنم حدی داره بشین کاراتو خونه بکن بعد برو مدرسه (به قول کتی). خلاصه همینطور که صبح پاشدم و مثل این معتادا که تا صبح چایی دو رنگشونو نخورن روزشون روز نمی شه از رختخواب جست زدم به سمت کتری برقی و روشنش کردم و همین که کامپیوترم رو روشن کردم دینگی داداشم آن شد و جاتون خالی یه 2-3 ساعتی انواع لباس مباس ها رو با هم بالاپایین کردیم (گیج و ویج!).

خلاصه بعد از این تصمیم گرفتم یه عملیات پاچه خواری در قطع وزیری برای ریاست محترم جیره و مواجب خودم، جناب سوپروایزر، انجام بدم. در همین راستا یه سری کشفیات و مطالعات و تحقیقاتم رو با سیاست «اگر می خوای آسوده باشی بذار بقیه کمتر بدونن» براش ارسال کردم، به این خیال که ایشون در تورونتو داره خواب چلوکباب چنجه رو می بینه. هنوز 1 ساعت نگذشته بود که مارتین جواب داد که این کار رو با اون یکی استرین هم انجام بده. و من هم به طرفه العینی انجام دادم و ایمیل کردم که «کردم! نشد!» «نکن! نیست!» خلاصه ... send!... بعد از 10 دقیقه حکم احضار من به دفتر رییس ارسال شد! حالا من کجام؟ دارم با یه دست ایمیل می زنم با اون یکی دست سیب زمینی و کوکو رو با هم ارسال می کنم اندرون معده! تقریبا از اونجا که بنده شرطی شدم که تا حضرت استاد می گه بیا چهار ستون بدنم می شن منار جنبان، غذا همون در سر ورودی مری، پشت عوارضی گیر کرد و گفت تعلل در حکم محاربه با جامعه علم است و یا علی از تو مدد. خلاصه جستم رو دو چرخه و با صدای نیلبک بقل کویر کم نمک تو بازی چرخ و فلک اونم بدون شاپرک رفتم به سمت اتاق استاد.

قلبم گوم گوم بندری راه انداخته بود بیا و ببین اما به خودم می گفتم نترس پسر تو کارت ردیفه. راستش تجربه خوبی نداشتم از این جمله "Mohsen! Could you come to my office?" اما خوب لپ تاپ به دست، سینه سپر کردم و سد کردم و دوری زدم و با کمک ایزد دانا و توانا دویدم پریدم خزیدم جهیدم و رفتم تو اتاقش. گفت بشین و شروع کرد به سوال پرسیدن که این چیه و اون چیه و منم کلی براش میتینگ که آره این اینجوره و اونجوره و این مزایا رو داره و خلاصه بهم گفت که من دوشنبه میتینگ ISRM* هست و من می خوام این متد تو رو معرفی کنم بهشون به عنوان استاندارد انجام این کار در قطع بین الملل!!!!!! من رو می گین چسبیدم یهو به سقف!! خلاصه برای اولین بار بود که رییس به کار من در این 2 سال گفت Perfect! خیلی حال داد راستش! خلاصه یه جام خیلی باحال بود کله مونیتور رو خوابوند و گفت: به من اجازه می دی و دست کرد تو کشوش. من خیال کردم مونیتور من خیلی کثیفه و می خواد یه دستمال در بیاره تمیزش کنه و داشتم تو ذهنم فعل و فاعل رو ردیف می کردم که چرا مونیتور من همیشه کثیفه که یهو یه خط کش در آورد و گفت ببخشید من مال Old School هستم! بعد گذاشت رو مونیتور و نیم متر پرید هوا. گفت ایول این خیلی عالیه.

خلاصه این سری خیلی خوب بود و کلی حال کردم. قصه که به اینجا رسید جون ما هم به لب رسید... بریم سر مناجات شبانه:

خدایا شاکرم از بابت این همه محبتی که به من داشتی. شرایط سختی رو که داشتم به یاد میارم ولی تو همیشه به من می گفتی صبور باش و بر من توکل کن. شکرت به خاطر همه چیز. امیدوارم که بتونم شکر این نعمت هات رو به جا بیارم. ممنون از بابت همه چیز و یه چیز دیگه هم همونی که می دونی و می دونم اما گاهی لغات واقعا ظرفیت و تواناییه گفتن خیلی چیزها رو ندارن. فقط همین رو ازت می خوام و می دونم صدام رو باز هم می شنوی. خدایا شکرت

------------------------

ISRM (International Society of Rock Mechanics): انجمنی که بخشی از وظایفش تعیین استاندارد بین المللی برای مطالعات مکانیک سنگه. خلاصه خیلی خفنه!

برگي از دفتر خاطرات محسن در 13:29 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388

یکی رفت یکی موند... یکی چه خل شد آسون!

والله ما که موندیم اندر تعجب این خلق خدا! می گن آدما تحت فشار که قرار بگیرن واکنش های متفاوتی با چیزی که واقعا هستن رو نشون می دن. شاید واکنشهایی که باعث می شه از هدفی که به دنبالشن دور بشن...

چند وقت پیش بالاخره این دوست عزیز من مهدی ص ادمونتون رو بوسید و برای 3ماه رفت ایران. شنیده ها و نه دیده ها حاکی از اونه که به سلامت رسیده به وطن و داره حالشو می بره. ایشالله نصیب خودم بشه! خلاصه این رفیق قدیمی ما هم که نقطه شروع زندگیمون با هم در این شهر یخی زده شد بالاخره رفت و من برای اولین بار در این شهر از اینکه دوستی رو دیگه در کنارم نمی بینم اشک ریختم. راستش شاید بگید تو که هیچ وقت نمی دیدیش اما الحق و والانصاف ما دوران خوشی رو درکنار هم داشتیم. یاد روزی که می خواستم بیام خونه جدید افتادم و ویکتوریا. طفلی بغض کرده بود که محسن تو بری دیگه بر نمی گردی و من بهش می گفتم نه بابا میام بهت سر می زنم و اون جواب داد دروغ می گی میری و دیگم نمیای... خدایی راستم می گفت. رفتم و دیگه سراغی ازش نگرفتم. دیگه همینه دیگه شاید یه کمی هم بی معرفتم (خنده) اما خدایی دلم واسش تنگ می شه... حاج صمد رو می گم فکر بد نکنین!

از اون ور هم احسان بالاخره این امتحان کندیدیسی رو داد و شد پی اچ دی کندیدیت! و بقولی من هر روز که می رم آفیس دیگه باید بهش سلام نظامی بدم. اما چشمتون روز بد نبینه که این بشر بس که استرس داشت با انرژی که می سوزوند به راحتی نصف ادمونتون و روستاهای اطراف رو می تونست از نعمت برق برخوردار کنه. این دوست ما آدم پرتلاشیه اما اگر این استرس رو از خودش دور نکنه واویلا میشه زندگیش! خلاصه امروز هم به سلامتی اینکه کندیدیسیش رو داده یه شام مشتی در رستوران افغانی بهمون داد. این شهرک ادمونتون از اونجا که در حال رشده هنوز زیاد کسب و کار ایرونی توش راه نیفتاده یه سوپر کوچیک اون سر شهر و یه کافه کوچولوی ایرانی که غذاش به نظر من تعریفی نداره از تازه شغل های مورد توجه جامعه شکم دوست ایرانی هستن که اینجا تازه دارن تلاش می کنن که جا بیافتن اما این بابای افغانی که اسمش فواد هست غذاهای خوبی درست می کنه. یه جور نون داغ کباب داغه!

تند و تند خبرامو بگم... اما چند وقت پیش انتخابات انجمن دانشجویی بود. راستش یه تیم 5 نفره جمع شده بودن که یه سکان این کشتی رو به دست بگیرن و در این راه چندین جلسه و رایزنی و لابی هم تشکیل داده بودن که چه کنیم و فلان. اما راستش جو جلسه اونطور که من انتظار داشتم پیش نرفت. به نظر من گروه قبل به نحوی اومده بود که علاوه بر دادن گزارشی از عملکردشون یه پاسخی هم به گروه کاندیدها بده که اهداف ایده آل گرایانشون رو در رادیو بیان کرده بودن و یه ته چاشنی انتقاد به گروه قبل رو هم به جمله هاشون زده بودن. این مسئله که به قولی گروه قبل شمشیر رو از رو ببندن جو جلسه رو گرم کرد. اما این چیزی نبود که مسیر رو تعیین کنه بلکه یه پاسخی بود برای چیزهایی که شنیده بودن و خوب خیلی هاش هم به نوعی کم لطفی بوده. اما کم کم که جلسه شلوغتر شد ماجرای همیشگی n دستگی در بین جماعت ایرونی سر باز کرد. من که با این بچه ها از نزدیک صحبت داشتم می دونستم که اینا لپ کلامشون اینه که آقا ما کارهای گروه قبل رو می کنیم بستر کارمون و روش مانور می دیم. این به این معنی هم نیست که بخوایم همه رو راضی کنیم چون Totally is Not Practical!  اما خوب از اونجا که خوبی زیاد گاهی کار دست آدم می ده و ماجراهایی مثل نوع غذا و مشروب همیشه خوشایند بعضی ها نیست فرمون از دست بچه هایی که کاندید شده بودن به اندازه 1 درجه منحرف شد. این 1 درجه توسط دوستان جلسه به حدی به سمت 90 میل کرد که دیگه شد جنگ بین 5 کاندیدا و 20-30 نفر که هی اینا رو بازخواست می کردن. نگرانی من از روز اول که این ماجرای انتخابات میشه مبارزه بین ایده آل گرایی و واقعیت بینی به حقیقت پیوست و باعث شد جمع به جای اینکه به این 5 نفر به دید افرادی نگاه کنن که پا به عرصه ای گذاشتن که هیچ سودی براشون نداره، به چشم افرادی نگاه کنن که به دنبال ایجاد محدودیت و دست بردن در آزادی های فردی بشن. این وسط هم هدف اصلی این جماعت که بها دادن بیش از پیش به دانشجویان جدیدالورود بود کاملا گم شد. به هرحال تصمیم دارم یه گزارش خوشگل و ناز پیش از رفتنم به ایران تو مجله ایرانیان چاپ کنم.

گفتم ایران... دیگه دوباره شمارش معکوس برای رفتن رو آغاز کردم. ایشالله 23 می راه میافتم و 25ام می رسم خونه. بوی خوش خونه رو از همین الان حس می کنم. شیرینی ایام خوش در کنار خونوادم، کسایی که واقعا دوستشون دارم، چیزیه که با اومدنم به اینجا جای خالیش رو به طور کامل در وجودم حس کردم. آدم هر چقدر هم اینجا آزادی و راحتی داشته باشه بازم نیازمند کساییه که در کنارشون آرامش بگیره. اما به خدا از الان عزای برگشت رو گرفتم و می دونم چه کابوسی خواهم داشت در فرودگاه لندن وقتی که دوباره باید دل بکنم و بیام. شاید دیونگی باشه تفکر به لحظات سخت ( و نمی گم تلخ) زمانی که شمیم عطر آرامش رو توسط تک تک سلولات حس می کنی.

خوب دیگه بسه به شدت فردا کار دارم و امیدوارم این روش لعنتیم تو ریسرچم جواب بده. بریم سر مناجات شبانه:

خدایا شاکرم مثل همیشه. هرچند کمی دارم حس می کنم طعم تلخ واقعیت رو. می فهمم زندگی معنیش هست سختی رسیدن به راحتی. می دونم به راحتی نمی شه خلاف جهت شنا کرد. می دونم ماهی مرده سرنوشتش یه باتلاقه. اما من ماهی مرده نیستم. خدایا می دونی الان که می نویسم از چی دارم حرف می زنم. می دونی دغدغه همیشگیم چیه. همیشه چشم به تو داشتم و یه مروری تو زندگیم بهم می گه که محسن خان زندگی سیخی چنده! به هرحال توکلم همیشه به توه هرچند از دوری در عذابم...

برگي از دفتر خاطرات محسن در 0:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

خواهری به نام الناز

این آقا مهدی خ گل ما یه خواهر گلی داره به اسم الناز. این خواهر کوچولوی مهدی خان انقدر با عاطفه و مهربون هست که وقتی به این داداشش ابراز محبت می کنه گل های محبت و مهربونیه که واقعا سرتاسر وجود مهدی... نه سرتاسر خونه ما رو پر می کنه. بهتره سخن کوتاه کنم و یه نامه خوشگلی که برای دادشش فرستاده برای تولدش و تبریک عید رو اینجا می ذارم تا شما هم از خوندنش سرشار از عشق و عاطفه بشید. با اجازه دادشش یه بوسسسسسسسسسسسس گنده

صفحه-1

صفحه-2

برگي از دفتر خاطرات محسن در 12:3 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

تعطیلات پشت هم... بزن بریم بنف!-2

کلی نوشته بودما پاک شد همش (گریه!) دیگه حسش نیست باز بنویسمشون... خیلی نامردیه! آدم بیاد تو وبلاگ ببینه چون پاک شده و نویسنده حسش نیست که بنویسه مطلبی نیست! پس روم که کم نمی شه باز می نویسم!

بعله! رسیده بودیم به شنبه که از هتلمون در بنف اومدیم بیرون و پیش به سوی کلگری. در راه به پیشنهاد کتی گفتیم بریم جانسون کنیون. ای ای ای کتی!! چه کشیدیم از دست این پیشنهادت. خوب بذارید پس بگم! جانسون کنیون یه دره هست به عمق 19 متر که یه راهی در کنارشه. این راه آسفالته روزی که ما رفتیم روش یخ بود به ضخامت 5-6 سانت که عملا اصطکاک بین کفش (برای انسان) و پنجه (!!) برای (جانوران) رو به صفر می رسوند. چشمتون روز بد نبینه که چی کشیدیم ما! این عکس رو اول داشته باشید:

این گاردای کنار خدایی اگر نبودن از هر 3 آدمی که روی این مسیر حرکت می کرد دو نفرش سقوط آزاد می کردن در رودخانه! حالا ملت با چوب اسکی و کفش یخ شکن می رن ما باچی؟! کتونی چینی و کفشای تیتیش مامانی که طراحی شده برای پیاده روی روی آسفالت اونم با سرعت مجاز یک ژیان پنچر! خلاصه باور کنید خیلیییییی حال داد! دوستانی که اینجا هستن بهشون پیشنهاد می دم که حتما برن. دوستانیم که ایران هستن یه جا هست به اسم آبشار قره سو بین مشهد و کلات که تقریبا شبیه اینجا که هیچ خوشگلتر از اینجاست اما یه نمه زیاد خیس می شید (بازم بهتره از لیز خوردن!). حالا تو این شیر تو شیری ملت میومدن یه دست کالسکه بچه یه دست قلاده سگ! برای سلامتی تمام مریضای روانی یک دقیقه سکوت!!!!!!

از اونجا راه افتادیم به سمت کلگری و آماده شیم برای نیناش ناش! ........................

فردا که از کلگری راه افتادیم به سمت ادمونتون در راستا با پیشبرد گوگل ارث تصمیم گرفتیم هر جا یه دریاچه ای، تالابی، برکه ای، حوضی یا گودال آبی بود بریم سمتش و باورررر کنید تا میرفتیم یه عالمه تراک در قطع وزیری وایساده بودن و ملت با خدم و حشم ریخته بودن حال و حول! بازم بگید ایران بده! خوب بود 7-8 ماه تو خماری بودید 4 ماه باید خودتون رو می کشتید از لذت بردن از طبیعت؟!

اما در این میان یه جا بود به اسم Kananskis که خیلی باحال بود. یه رودخونه خروشان هم داشت که ملت توش قایق سواری می کردن. وای که چه هیجانی داشت اما اصلا دلم نمی خواست جاشون بودم...هوووم؟؟؟ نه دلم می خواست راستش (خنده!).

الان عکس قشنگی که کل هیئت رو نشون بده ندارم اما خیلی جای باصفایی بود. خدمت شما عرض شود که والله انقدر دریاچه رفتیم که نمی دونم کدوم عکسم مال کدومه!

اینم از این. دیگه آخرای سفر هم که شد و باز یه غم سنگین و آشنا که در حکم اشک بعد از لبخند بود. ولی خوب خاطره خوب هم خوبه. باید گاهی لحظه ها رو ساخت و در ذهن حک کرد. بریم سر مناجات شبانه:

خدایا شکر... بخاطر همه چیز. دیروز حس بدی داشتم. یه جور حس دوری... حس آشنایی بود هر چند به دنبالش خاطرات خوبی هرگز پدیدار نمی شد. اما خوشحالم که همیشه ... نه همیشه کذب محضه!... خیلی اوقات حس می کنم که به درکنارم بودنت احتیاج دارم. گاهی پیش خودم می گم خدا خیلی منو دوست داره که انقدر دوستای خوبی در کنارم قرار داده. گاهی وقت ها وقتی اصلا نمی فهمم که داره سرم کلاه میره ازم حمایت می کنه و درس خوبی به اونطرف میده. خدایا این ها کم نعمت هایی نیستن راضیم و خوشنود. امیدوارم تو هم ازم راضی باشی و خوشنود...

پی نوشت:

دوستی به اسم میترا کامنتی گذاشته بود در پست قبلی. چون هیچ ایمیلی ازشون نبود گفتم اینجا جواب بدم:

دوست عزیز!

راستش من نمیدونم خواهر شما کی هست چون اصلا حتی اسمشون رو هم نگفته بودید. اما مطمئن باشید در جامعه کوچیک دانشجویان ادمونتون وظیفه تک تک ماست که نذاریم کسی تنها باشه. لطفا اگر کمکی از دست من برمیاد برام پیغام خصوصی بذارید.

2- An applicant to U of A: امیدوارم شما رو بزودی اینجا ببینم

برگي از دفتر خاطرات محسن در 21:56 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

تعطیلات پشت هم... بزن بریم بنف!

حکایت شده حکایت قدیما! شب جمعه بزن بکوب شاه عبدالعظیم، جمعه صبح ها بکوب برو فرحزاد! حالا اینجا تا چهار تا دونه تعطیلی گیرمون میافته بزن بریم کجا؟ بنف و لیک لوئیز! اما خدایی حاااااااااالی میده ها (خنده)

والله نمی خوام بهونه بیارم اما یه جورایی انقدر سرم شلوغ شده و گیج و ویجم که عملا این وبلاگ بینوام هفته به هفته آپ می شه اما به شرافت شغلیم قسم که کامنت ها رو هر روز چک می کنم. اینو گفتم که مامانم از سر تهدیداتش بگذره. اما پیش از هر چیز از سارا کوچولوی گلم (سارا دختر دایی) یه یادی ببرم که خیال نکنه خدایی ناکرده و زبونم لال یادم رفته. وصف الحالش رو هر روز مهدی (شیخ العارفین) بهم می رسونه و اینجا کلی می خندم! انقدر که دیگه تزرا خیال می کنه خل شدم (خنده).

اما اینجا چهار روز تعطیل بود. جمعه که Good Friday و روز به صلیب کشیدن حضرت مسیح بود (حالا چرا بهش می گن جمعه خوب الله و اعلم!)، شنبه و یکشنبه هم روش و دوشنبه هم Easter بود که روز رستاخیز مسیح هست. خلاصه این برای ما جماعت خوش و اهل حال یعنی یه ماشین اجاره کن بپر توش و دبرو که رفتیم کجا بنف! در این مسافرت علی کتابی خیلی زحمت کشید. راستش انقدر این جماعت شانتاژ کرده بودن که علی کتابی خیلی منضبط هست و مووووو رو از ماست می کشه، من عملا فکر کردم مسافرت ما یک ماموریت کماندویی با فرماندهی علی کتابیه! اما این بنده خدا اصلا شما بگید این کرد! نکرد! خیلی پسر گل و همسفر توووووپیه! خدا زیادش کنه (خنده!). خلاصه اندر احوالات سفر ما بشنوید که 7 تن از بهترین و خوش سفرترین افراد موجود در ادمونتون یه ون خوشگل ناز کپلی رنت کرده بودن که بزنن به دل کوه و دشت و اینا و اونا و اینا! این سفر روحانی و جسمانی جمعه شروع شد و دبرو که رفتیم که رفتیم! توی راه بنف و از اونجا که بچه ها گرسنشون... نه! یکی از بچه ها گرسنش... نه! علی آزاد خیلی گرسنش بود وایسادیم و به به جاتون خالی که چه کردیم. دارارارام!

پشت سر این دوستان یه تابلویی هست که:

یعنی نه توقف کنید نه آتیش روشن کنید! حالا نه تنها ما توقف کردیم بلکه:

دقیقا! این جوانانی که به سان NASA که می خواد آپولو هوا کنه دارن با این BBQ (همون منقل خودمون) ور می رن، در واقع در صدد ایجاد حریق برای درست کردن جوجه کبابن! چه جوجه کبابی خردیم جاتون واقعا خالی بود! بعد از خوردن جوجه کباب برای ادای نذر (!) رفتیم لیک لوییز و حال و حول به به! هوا راستش خوب بود و دلچسب! مخصوصا اگر همراه با یه فس غیبت جانانه باشه! اینم مدرکش:

خدایی هوای دلچسب لیک لوییز همه چیز رو برای یک پیاده روی جانانه فراهم کرده بود. بعد از کلی پیاده روی و لذت بردن از مناظر دلچسب گفتیم چی کار کنیم؟ گفتیم بریم اندکی باز هم عیش و عشرت در قطع باکلاسش!

این لیک لوییز یه هتلی داره که خداییش تکه! خیییییییلی خوشگل و نازه و ما هم هر دفعه میریم این دریاچه حتما حتما باید یه زیارتی این جناب هتل رو بنماییم!

البته او بنده خدا سمت چپ بالا روح سرگردان نیست بنده هستم که جینگیلی سرم رو تکون دادم!

خلاصه توقفمون در لیک لوییز خیلی طول کشید و یه لیوان چای با کیک در اون محیط باکلاس اونم بعد از یه پیاده روی مفصل خیلی چسبید.

اما از اونجا که بنده شدیدا خوابم میاد بقیه سفر نامه رو فردا می تویسم با کلی عکس!

...ادامه دارد...

برگي از دفتر خاطرات محسن در 0:46 |  لینک ثابت   •